کمک های کامپیوتری
تاریخ : چهارشنبه 11 آبان 1390
نویسنده : konami


صلاح الدین ایوبی که بود ؟

صلاح الدین ایوبی که حتی دشمنانش هم از او به نیکی یاد میکنند و تقوی و فضیلت و شجاعتش را ستوده اند نام اصلیش یوسف و لقبش الملک الناصر و شهرتش ایوبی است . او اصالتا از مردم کردستان ایران بوده و پدرش نجم الدین و جدش شاذی نام داشتند.شاذی سر سلسله این خانواده از سرکرده های منطقه کوهستانی گور بوده و چندین پسر داشته که بزرگترین ایشان امیر نجم الدین بود.
امیر نجم الدین پس از فوت پدر با خانواده اش بموصل کوچ کرد و بخدمت سلطان محمد سلجوقی درآمد و از طرف سلطان به امارت (فرماندهی) قلعه تکریت منصوب شد . سالها بعد زمانی که اتابک عماد الدین زنگی حاکم موصل شد شبی گذرش به قلعه مذبور افتاد در آن شب وضع اتابک زنگی بسیار فلاکت باربود زیرا در جنگی بسختی شکست خورده بود و با افراد اکثرا زخمی خود سر راهش به قلعه تکریت رسید امیر نجم الدین به او خیر مقدم گفت و در اعزاز( عزیز کردن ) و اکرامش ( بزرگ داشتن) بسیار کوشید اتابک پس از 15 روز آنجا را ترک کرد اما در قلبش از پذیرایی امیر نجم الدین بسیار شاد بود پس از چندی بهروز مالک قلعه آنها را از قلعه بیرون کرد . در همان روز همسر امیر نجم الدین دچار درد زایمان شد و او برای چند روزحرکت خود را به تاخیر انداخت فرزند بدنیا آمده پسر بود و او را یوسف نام نهادند. آنها به نزد اتابک که به استقالشان رفته بود ، رفتند اتابک زمین های حاصلخیز شهر زور را به امیر نجم الدین سپرد و برادرش( برادر نجم الدین ) اسد الدین شیرکوه ، را جزو مقربین درگاه نمود و امیر نجم الدین را به شهر دمشق منتقل نمود ( برای سرو سامان دادن امور آن شهر ) پس از مرگ اتابک زنگی پسرش نورالدین زنگی ، اسد الدین شیرکوه را به بمصر روانه نمود . شیرکوه سه بار به مصر لشگر کشید و سرانجام وزیر مصر را بقتل رساند و خود به جایش نشست و اساس سلطنت مصر را برای برادر زاده اش و اعقاب او بنا نهاد . صلاح الدین فنون سوارکاری و تیر اندازی را در خدمت پدر و رموز فرماندهی را در رکاب عمویش اسد الدین شیر کوه فرا گرفت . از مختصات اخلاقی او سخاوتمندی و تواضع او در مقابل دشمن مغلوب بود .او با اسیران با ملاطفت رفتار میکرد و حرمت زنان را مراعات میکرد و اطفال را مورد نوازش قرار میداد. او هرگز شبیخون نمیزد و از راه غافلگیری بردشمن نمیتاخت در محاصره ها با محصورین به مدارا رفتار میکرد و حتی گاهی آب و آذوقه و دارو وطبیب برای آنها میفرستاد. نسبت به عهد و قولهای خود سخت پای بند بود بهنگام فتح شهر ها هرگز فرمان قتل عمومی و غارت صادر نکرد و به افراد غیر نظامی آزار نمیرساند. در جنگها تا درست به مواضع دشمن و میزان نیروی آن وقوف نمیافت و قوای خود را با آن نمیسنجید دست بحمله نمیزد. به هنگام جنگ قیافه اش سخت دگرگون میشد و آنچنان مخوف و ترسناک میشد که یارانش از هیبتش بر خود میلرزیدند. با اسرای جنگی ( به جز اعضای فرقه مهمان نوازان و سواران معبد که قتلشان را واجب میدانست و در آینده آنهارا معرفی خواهم کرد) ملایم بود از کیسه های زر و جواهر هرچه بدستش میرسید بلافاصله آنرا میان اطرافیان و لشگریانش تقسیم میکرد. پس از مرگ شیر کوه در مصر که صلاح الدین هم در رکاب او بود اورا به جانشینی عمویش برگزیدند .او پس از چندین لشگر کشی به فلسطین سرانجام پس از فتح طبریه و شکست نیروهای صلیبی و قتل ارنعود یکی از خبیس ترین دشمنان اسلام که به پیامبر اسلام دشنام داده بود و صلاح الدین قسم خورده بود او را شخصا به قتل برساند، در تل حطین موفق شد ستون فقرات ارتش صلییون را در هم شکند و آنگاه بسوی بیت المقدس روانه شد .
در این جنگ همین که دو سپاه بهم رسیدند رگبار خروش ها و غرش ماشینهای جنگی ( منجنیق ها) فرو نشسته و جای خود را به نعره دلاوران و شیهه اسبان داد. جنگ تن بتن بوضع وحشتناکی آغاز شد و هر دو طرف در این جنگ با عقیده خالص شمشیر میزدند .شور و احساسات مذهبی چنان بر طرفین مستولی گشته بود که نه بنظامات جنگی اعتنا میکردند و نه بفرمان فرماندهان . صحنه کار زار از اجساد کشته شدگان و پیکر زخمیان پوشیده شده بود این وضع تا شب ادامه داشت . جنگ روز بعد با همان حدت( سختی) ادامه داشت و این وضع تا یک هفته ادامه یافت . پس از حمله سپاهیان مسلمان از روی پل واقع بر روی خندق شهر مسیحیان سرانجام مسیحیان تقاضای امان نمودند و در خواست صلح کردند . صلاح الدین در پاسخ گفت به مسیحیان بگویید همانطور که اسلاف آنها بهنگام تسخیر شهر در سال 492 این شهر را به خاک وخون کشیدند و سکنه اش را گوش تا گوش سر بریدند و حتی برکودکان شیر خوار هم رحم نکردند من هم همین کار را خواهم کرد .
اما پس از اینکه بلیان نماینده مسیحیان خودرا به پای او افکند و زبان به تضرع گشود و تهدید کرد اگر به مسیحیان امان داده نشود آنها اسرای مسلمان را بقتل خواهند رساند ، صلاح الدین با امان دادن به آنها موافقت نمود . و شهر پس از چندین سال اشغال به دست مسیحیان به آغوش مسلمین بازگشت . همین که قرار داد صلح به امضا رسید، مسلمانان وارد شهر شدند و صلاح الدین اعلام عفو عمومی داد و او وارد شهر شد و بیرق صلیب را از فراز شهر پایین کشید و بیرق مسلمین را به جای آن نصب نمود . او چنان ساده و بیتکلف وارد شهر شد که گویی یک سرکرده جزء با سواران معدودش به زیارت خانه خدا ( بیت المقدس ) میرود
به امید روزی که بیت المقدس دوباره به آغوش اسلام بازگردد .


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : چهارشنبه 11 آبان 1390
نویسنده : konami

سردار رویاها

 

• صلاح الدین در تكریت به دنیا آمد، جایی كه حالا مركز استان صلاح الدین است و گاهی هم برای ما یادآور دیگر متولد این شهر، صدام. سال تولدش 1137 بود و اسمش یوسف. اسم پدرش ایوب بود كه بعدها شهرت او و خاندانش شد. اصالتش از آذربایجان ایران و كرد بود. عمویش شیركوه، از سرداران معروف عباسی است.

• در زبان های اروپایی، اسم او را به صورت SALADIN می نویسند.

• صلاح الدین ابتدا در سپاه نورالدین زنگی سربازی ساده بود، ولی شجاعت او در جنگ صلیبی دوم، او را به مقام سرداری رساند. نورالدین به او حكومت مصر را داد. بعد از درگذشت نورالدین در 1174 صلاح الدین به دمشق، مركز حكومت او آمد و با كنار زدن رقبا، حكومت خودش را تشكیل داد. پادشاهی ایوبیان، مصر و سوریه و فلسطین و تمام شاخ آفریقا را شامل می شد.

• در نبرد حِطین كه در نزدیكی طرابلس امروزی واقع شد، صلاح الدین با صف آرایی مناسبش تمام چاه های آب منطقه را از صلیبی ها گرفت و با چند ترفند سادة دیگر، در یك روز شش هزار شوالیه را كشت و والی اورشلیم را به اسارت گرفت. می گویند پاپ اوربن سوم از شنیدن خبر این جنگ سكته كرد و مرد.

• شیخ اشراق، شهاب الدین سهروردی، به دستور صلاح الدین كشته شد. او از حرف های سهروردی چندان چیزی نمی فهمید و نمی خواست او را بكشد، اما علمای دربارش بر این كار اصرار داشتند.

• سپاهیان صلاح الدین و ریچارد شیردل، شاه انگلستان، هر كدام یك بار، دیگری را به سختی شكست دادند و چندبار هم بدون نتیجة مشخصی با هم درگیر شدند. این دو هر بار پس از نبرد، به تمجیدهای اغراق آمیز از یكدیگر می پرداختند. لقب شیردل را صلاح الدین به ریچارد داد.

• در نوامبر 1192، صلاح الدین، یافا را به یك حمله و آن طور كه مورخان نوشته اند پیش از آن كه راهبان فرصت كنند دعای صبحشان را بخوانند تصرف كرد.

• صلاح الدین، نمونه ای كامل از یك پهلوان شرقی بود. در هنگام جنگ، هیچ ترحمی نداشت و بعد از جنگ، آن قدر انصاف و شكیبایی می كرد كه دشمنانش را هم به تحسین وامی داشت. در فتح بیت المقدس، با حاكم مسیحی آن جا قرار گذاشت كه با لشگریانش 50 روز پشت دروازه های شهر بمانند و صبر كنند تا مسیحیان به تجهیز قوا و تعمیر استحكامات بپردازند. پس از فتح بیت المقدس، خودش فدیة تعداد زیادی از اسرا را داد و آن ها را آزاد كرد. یك بار ریچارد را در میدان جنگ پیاده دید، اسب تیزرویی برای حریفش فرستاد همراه با پیغامی كه حیف است جنگاوری چنین دلیر، پیاده به جنگ برود.

• ریچارد پیشنهاد داده بود شاهزاده جوانا، خواهرش، با عادل برادر صلاح الدین ازدواج كنند و اورشلیم به عنوان جهاز این وصلت به هر دو گروه مسلمان و مسیحی متعلق باشد. صلاح الدین هم موافق بود. اما كلیسای كاتولیك اجازة این كار را نداد و جنگ ادامه یافت.

• نوشته اند كه پول در نظر وی همان اندازه ارزش داشت كه خاك. و وقتی مرد، در خزانة شخصی او فقط یك دینار به جا مانده بود.

• قبر صلاح الدین، در دمشق در مسجد اموی است. معروف است كه ناپلئون وقتی در 1799سوریه را تصرف كرد، بر سر قبر او رفت و خطاب به اسطورة مسلمان ها گفت: صلاح الدین! ما بالاخره پیروز شدیم.

• صلاح الدین در ذهن اروپایی ها یك شوالیة پهلوان است. او تنها شخصیت شرقی است كه در كمدی الهی دانته حضور دارد. در مجموعه افسانه های دكامرون هم صلاح الدین حضور دارد و سر والتر اسكات، رمان نویس انگلیسی، تالیسمان را دربارة او نوشته است.

• تاكنون در 19 فیلم و سریال، شخصیت صلاح الدین بازسازی شده . آخرین فیلمی كه صلاح الدین در آن ظاهر شده را ریدلی اسكات (كارگردان گلادیاتور ) در 2005 ساخته با عنوان پادشاهی بهشت ؛كارگردان در این اثر، احترام فراوانی برای صلاح الدین قائل است.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : چهارشنبه 11 آبان 1390
نویسنده : konami

 

هنر یاغی گرایانه روسیه

اولگا مدودکوف Olga Medved Kova
 متولد 1963، تاریخ نگار و منتقد هنری روسیه می باشد. تحقیقات او در دانشگاه لومونوسوف روسیه، در رشته تاریخ هنر شکل گرفته و به عنوان محقق در انیستیتو تاریخ هنر مسکو به فعالیت می پردازد. او هم اکنون در حال مطالعه  علوم اجتماعی مدارس پاریس می باشد. از تألیفات او می توان به “L’Art Russe” به همراه “Citadelle et Mazenod” اشاره کرد. او مرتباً مقالاتی درباره هنر قرن 18 و 19 روسیه در مجلات علمی - هنری روسیه به چاپ می رساند و نقدهای هنری وی را در مجله ی پاریسی “La Pensee Russ” می توان یافت..
 
▪ ▪ ▪
 

 معمولاً اصطلاحات و لغات زیادی درباره ی آثاری که در مجموعهBrochetain

1

به نمایش درمی آید، به کار می رود. در غرب از لغاتی چون «هنر غیر رسمی» (non-official)، «هنر یاغیان»(Non-conformist)، «هنر دیگر» (Avant-gaurd)، «آوانگارد»   و «زیرزمینی» (underground)و ... استفاده می شود. هنر غیر رسمی برای عامه ی مردم و اولیای امور، هنر یاغیگرانه نسبت به فضای واقعگرا برای نقاشان و دگراندیشان برجسته و هنر دیگر در مقابل سوسیال رئالیسم به کار می رفتند.


اصطلاحات «غیر رسمی» و «دیگر» به دلیل اینکه جنبشی دور از فضای معین را معرفی می کرد در طی زمان دچار تغییر در معانی خود شدند و چون بیان کلمه ی یاغیگرانه در مورد پدیده ها و اتفاقات این ژانر هنری صدق می کرد، پایداری بیشتری داشت. در حقیقت حد و مرزی بین نقاشان نوظهور غیر رسمی و رسمی تا حدودی نامشخص بود، به خصوص هنگامی که این جنبش پرشکوه آن ها در اوج فعالیت بود نقاشان سعی می کردند نه تنها با عامه، بلکه حتی با دستگاه دولتی و قدرت نیز ارتباط حاصل کنند.


این زمانی بود که جای نگرفتن هنر در قالب های سوسیال رئالیستی در شوروی قابل تصور نبود (این مکتب در آکادمی روسیه در قرن 19 شکل گرفت) و به عنوان مخالفت سیاسی تلقی می شد. در آن زمان پیکاسو و لژه در موزه ی پوشکین نمایشگاهی بر پا کردند و هنر آوانگارد اوایل قرن 20 روسیه در مایاکونسکی به نمایش درآمد و اینگونه وانمود شد که آزاد تضمین شده ای وجود دارد.


در اول دسامبر سال 1962 در تالار شوالیه خروشف، نمایشگاهی برای یادبود 30مین سال انجمن نقاشان مسکو برپا شد. این نمایشگاه شامل کارهای نقاشان طراز اول نیمه ی اول قرن 20ام همانند استرینبرگ، فالک، دروین، پترو، ودکین، کوسنتوف و برای اولین بار در طبقه ی اول این تالار کارهای هنرمندان جوان مستقل، سوبلف، یانلیکوسکی، جوتوفسکی، نسوتنی و منتخب بزرگی از هنرمندان استودیو بلیوتین به نمایش در آمد. که در بیانیه ی نمایشگاه خروشف تصمیم بر آن شد که این کارها را جنبش »یاغیان« بخوانند.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : چهارشنبه 11 آبان 1390
نویسنده : konami
افشای اظهارات وزیر مسكن فرانسه درباره ی احتمال دست داشتن بوش در حملات ۱۱ سپتامبر
 
 
افشای اظهارات وزیر مسكن فرانسه درباره ی احتمال دست داشتن بوش در حملات ۱۱ سپتامبر  
 
 
 
 
   
 
 
    براساس مطلب منتشر شده در وب سایتی كه به بررسی تئوری های مختلف درباره ی حملات ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ به آمریكا می پردازد، یك سیاستمدار عالی رتبه ی فرانسوی كه اكنون از وزرای كابینه ی نیكولا ساركوزی می باشد سال گذشته طی اظهارنظری گفته بود كه احتمال می رود جورج بوش در حملات ۱۱ سپتامبر دست داشته باشد.
   
   
 
 
     

براساس مطلب منتشر شده در وب سایتی كه به بررسی تئوری های مختلف درباره ی حملات ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ به آمریكا می پردازد، یك سیاستمدار عالی رتبه ی فرانسوی كه اكنون از وزرای كابینه ی نیكولا ساركوزی می باشد سال گذشته طی اظهارنظری گفته بود كه احتمال می رود جورج بوش در حملات ۱۱ سپتامبر دست داشته باشد.

سایت اینترنتی WWW.ReOpen۹۱۱.info كه نظریه ها و تئوری های مختلف درباره ی حملات ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ را تبلیغ و بررسی می كند، نوار ویدئویی را از كریستین بوتن وزیر مسكن فرانسه منتشر كرده كه در آن وی در خصوص دست داشتن اسامه بن لادن رهبر شبكه ی القاعده در این حملات ابراز شك و تردید می كند.

دفتر بوتن اظهارات وزیر مسكن فرانسه را بی اهمیت خوانده است. خبرگزاری رویتر گزارش داد: براساس این نوار ویدئویی بوتن در ماه نوامبر گذشته طی مصاحبه ی تلویزیونی در پاسخ به پرسشی مبنی بر این كه آیا به عقیده ی وی این احتمال می رود كه جورج بوش رییس جمهور آمریكا در حملات ۱۱ سپتامبر دست داشته باشد گفت "فكر می كنم این احتمال وجود دارد".

بوتن كه در آن مقطع زمانی هنوز طعم تصدی پست وزارت را نچشیده بود، با اشاره به شمار زیادی از مردمی كه به سایت های اینترنتی مرتبط با نظریه ها و تئوری های حملات ۱۱ سپتامبر (سایت هایی كه مواضع رسمی دولت آمریكا را در مورد عاملان این حمله به چالش می طلبند) مراجعه می كنند، از اظهارات خود دفاع می كند و می گوید: به عقیده ی من وب سایت هایی كه از این مساله می نویسند پایگاه های اینترنتی هستند كه بازدیدكنندگان بسیاری دارند و همواره به خودم می گویم دیدگاه ها و نظارت توده ی مردم را نمی توان دور از واقعیت دانست.

دفتر بوتن اظهارات وی را كم اهمیت خوانده و اعلام داشته كه بوتن در ادامه ی مصاحبه ی خود می گوید: "البته من نمی گویم كه موضع من این است".

این در حالیست كه این بخش از اظهارات بوتن در نوار ویدئویی وب سایت موجود نیست. چندین و چند وب سایت دیگر طی روزهای اخیر اقدام به انتشار این نوار ویدئویی جنجال برانگیز كرده اند و این خبر به تدریج تیتر مطبوعات و رسانه های فرانسه را به خود اختصاص می دهد.

روزنامه ی لوموند چاپ فرانسه تیتر خود را به این عنوان اختصاص داد "كریستین بوتن به خاطر اظهارنظرهای بحث برانگیزش در خصوص حملات ۱۱ سپتامبر گرفتار شد".

روزنامه ی لیبراسیون نیز به نقل از كریستین دوپون سخنگوی بوتن نوشت كه وزیر مسكن فرانسه قصد ندارد در شرایطی كه به نیكولا ساركوزی پس از دیدارش با جورج بوش لقب "سگ دست آموز آمریكا" می دهند به عنوان سیاستمداری حامی و یا ضد آمریكا جلوه كند.

به نظر می رسد كه در فرانسه بستر مناسبی برای رشد و پرورش نظریه های مختلف راجع به توطئه های بحث برانگیز وجود دارد.

در سال ۲۰۰۲ در فرانسه كتابی منتشر شد كه مدعی بود هیچ هواپیمایی در جریان حملات تروریستی ۱۱ سپتامبر به ساختمان پنتاگون (وزارت دفاع آمریكا) اصابت نكرد.

به هر جهت فرانسوی ها در شك و تردید خود به حملات ۱۱ سپتامبر تنها نیستند، چرا كه نظرسنجی مشترك موسسه ی Scripps Howard و دانشگاه اوهایو كه سال گذشته منتشر شد حاكی از آن است كه بیش از یك سوم آمریكایی ها معتقدند كه چه بسا مقامات كشورشان در حملات ۱۱ سپتامبر دست داشته و یا برای جلوگیری از وقوع آن اقدامی نكرده اند.

 
 
 

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : چهارشنبه 11 آبان 1390
نویسنده : konami

بسم الله الرحمن الرحیم

 

انتشار خبر رسوایی اخلاقی اوباما؛ آیا توطئه ای در راه است؟

 

در طی روزهای اخیر، یک خبر در صدر تیتر خبری رسانه های کشورهای مختلف جهان قرار گرفت. این خبر بدین قرار است:(1)

 

« روزنامه آمريكايي: اوباما به همسرش خیانت کرد.

 

 

 

روزنامه آمریکایی «تاب لوید» که تاکنون بارها و بارها رسوایی‌های اخلاقی و جنسی چهره های سرشناس آمریکا و دیگر کشورهای جهان را برملا کرده، در شماره اخیر خود فاش کرد که «باراک اوباما» رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا نیز به همسرش خیانت کرده است.

به گزارش اخرين نيوز «تاب لوید» در این باره نوشت: «باراک اوباما» حدود دو سال پیش، یعنی زمانی که عضو مجلس سنای آمریکا بود، به همسرش خیانت کرد و با خانم «ویرا پیکر» که از اعضای ستاد انتخاباتیش بوده و در جمع آوری کمک مالی برای تبلیغات انتخاباتی «اوباما» تلاش بسیار زیادی کرد، در یکی از هتل‌های شهر واشنگتن هم بستر شد.

این روزنامه آمریکایی همچنین با ادعای اینکه تعدادی عکس و تصاویر ویدئویی از این مسأله در اختیار دارد، افزود: این اتفاق مربوط به سال 2008 میلادی یعنی حدود دو سال پیش است.


در همین حال گفته می‌شود پایگاه اینترنتی این روزنامه پس از قرار دادن این خبر بر روی صفحه خود، بلافاصله به دلایل نامعلوم و اعلام نشده‌ای فیلتر شد. این روزنامه سال‌ها پیش ماجرای رسوایی اخلاقی «بیل کلینتون» رئیس جمهور پیشین آمریکا با «مونیکا لوینسکی» را نیز فاش کرد. »

 

متن خبر مذکور را در رسانه های غربی ملاحظه می فرمایید:(2)

 

 

این خبر گرچه با ابراز تعجب و شگفتی رسانه های خبری کشورهای گوناگون روبرو شد، اما این رسانه ها نتوانستند ابعاد گوناگون انتشار این خبر را به درستی تحلیل کنند. البته قبل از تحلیل این خبر، بهتر است نگاهی به اخبار چند سال قبل یعنی سال 1998 میلادی بیندازیم. چرا که مطالعه ی تاریخ و وقایع گذشته، ما را در ارایه ی تحلیل های موفق پیرامون آینده، یاری می کند.

 

در سال 1998 میلادی، خبر مشابهی پیرامون « بیل کلینتون » رییس جمهور وقت آمریکا مطرح گردید. در آن زمان، رسانه های خبری از رابطه ی نامشروع « بیل کلینتون » با یک کارآموز حاضر در کاخ سفید به نام « مونیکا لوینسکی » پرده برداشتند.(3) البته ابتدا کلینتون این مسئله را انکار کرد، اما بعداً آن را پذیرفت. در ادامه، مشخص گردید که « بیل کلینتون » در طول حیات سیاسی خود با دو زن دیگر نیز رابطه ی نامشروع داشته است.(4)

 

همزمان با اوج گیری اخبار مربوط به رابطه ی نامشروع « بیل کلینتون » با « مونیکا لوینسکی »، وقایع دیگری در خاورمیانه شکل گرفت. بدین ترتیب که ایالات متحده ی آمریکا، حملات موشکی کوتاه مدتی به مدت 3 روز علیه عراق تدارک دید و موشک های پیایی بر سر مردم ستمدیده ی عراق که خود از ظلم صدام به ستوه آمده بودند، فرو ریخت.(5)

 

تعدادی از تحلیلگران، این حملات موشکی را در جهت سرپوش گذاشتن بر رسوایی های اخلاقی « بیل کلینتون » ارزیابی کردند و آن را وسیله ای برای دوری افکار عمومی مردم جهان، از وقایع داخلی آمریکا دانستند.

 

عده ای دیگر نیز ابراز کردند که آمریکا از ابتدا تلاش داشت تا حملات موشکی محدودی علیه عراق تدارک ببیند تا خطر تسلیحات کشتار جمعی این کشور را بیش از پیش برجسته و قابل باور نماید و زمینه را برای ادعاها پیرامون وجود حجم زیادی از تسلیحات کشتار جمعی در عراق و حمله به این کشور در سال 2003 میلادی (4 سال بعد) فراهم کند. اما به منظور جلوگیری از آمادگی عراق و سایر کشورهای اسلامی در جهت رصد کردن تحرکات امریکا و پیشگیری از آن ها، مسئله ی رسوایی اخلاقی کلینتون را در آن زمان مطرح نمود و پس از انحراف توجه افکار عمومی به این رسوایی، تحرکات خود را به راحتی در منطقه ی خاورمیانه انجام داد.

 

فارغ از این که در عمل کدامیک از تحلیل ها صحیح تر است، همزمانی آن ها نشان می دهد که معمولاً بین اخبار دهان پرکن و فعل و انفعالات سیاسی - نظامی همزمان، رابطه ای وجود دارد. چرا که علاوه بر مثال فوق، بارها در تاریخ مشابه این امر اتفاق افتاده است.

 

اما خبری که اخیراً درباره ی رسوایی اخلاقی اوباما منتشر شده است نیز حائز اهمیت بوده و می تواند نشان دهنده ی بروز تحرکات جدیدی از سوی آمریکا و متحدانش باشد. سوای این مسئله که خبر مذکور واقعاً درست باشد یا نباشد، نفس اعلام آن در شرایط فعلی، مشکوک می باشد.

 

وجود رابطه ی نامشروع بین سران کشورهای غربی و زنان دیگر، مسئله ای بسیار شایع و قابل انتظار می باشد. رگه های این مسئله را می توان در زندگی سایر سران کشورهای غربی از جمله سارکوزی، برلوسکونی و ... ملاحظه کرد.(6) این امر نیز با توجه به شیوع بالای بی بند وباری اخلاقی در غرب قابل انتظار است.

 

اما در مورد اوباما باید گفت که گرچه وجود رابطه ی نامشروع بین وی و زنان دیگر بسیار محتمل است، اما این مسئله که این روابط در شرایط فعلی افشا می گردد، نشان می دهد که افشای این خبر در شرایط فعلی برنامه ریزی شده است. مطابق اخبار نقل شده، خانم « ورا بیکر » که با اوباما رابطه ی نامشروع داشته است، از سال 2004 میلادی با اوباما مرتبط بوده و اوج این اتفاقات مربوط به سال 2008 میلادی بوده است.(7) حال سوالی که مطرح می شود این است که شاهدان اتفاقات مذکور و مطلعان این امر که بنا بر ادعایشان فیلم های ویدیویی نیز از این روابط دارند، چرا این مدارک را در زمان انتخابات ریاست جمهوری آمریکا در سال 2008 میلادی افشاء نکردند و مانع از انتخاب اوباما به ریاست جمهوری نشدند؟!!! چرا این افشاگری قبل از اعطای جایزه ی صلح نوبل به اوباما شکل نگرفت؟!!!

 

جالب این که جمهوریخواهان نیز که همچون دوستان دموکراتشان در آمریکا، عضو تشکیلات شیطانی فراماسونری جهانی هستند و تنها به منظور فریب افکار عمومی به جنگ زرگری با یکدیگر می پردازند،(8) عنوان کرده اند که به شخصی که مدارک مربوط به فساد اوباما را در اختیارشان بگذارد، 1 میلیون دلار جایزه می دهند،(9) اما همین دغلکاران نمی گویند که چرا اینگونه تلاش ها را در زمان انتخابات انجام ندادند؟!!!

 

آری عزیزان! فراماسونری جهانی که نبض قدرت را در آمریکا و اکثر کشورهای جهان به دست گرفته و خود نیز اوباما را به ریاست جمهوری برگزیده است، مطابق برنامه ای از پیش تعیین شده، در شرایط حاضر بر طبل رسوایی اخلاقی اوباما می کوبد (علیرغم دعواهای زرگری پیرامون آن) و این خبر را اشاعه می دهد. اشاعه ی این خبر  که هدف از آن انحراف افکار عمومی جهان از وقایع خاورمیانه است، این هشدار را به مردم عزیز و مسئولان محترم کشور ما و سایر نیروهای مقاوم منطقه می دهد که احتمالاً فتنه ی جدید سیاسی یا نظامی قریب الوقوعی در خاورمیانه در حال شکل گیری است. البته این فتنه لزوماً یک جنگ منطقه ای گسترده نیست، اما قطعاً فتنه ی بزرگ و حائز اهمیتی است که غرب برای انحراف افکار عمومی مردم جهان، از مهره ی مطرح و موفق خود یعنی « باراک اوباما » نیز مایه گذاشته است. پس بر ما است که به جستجو و کنکاش پیرامون این فتنه ی قریب الوقوع بپردازیم و تلاش نماییم تا آن را خنثی کنیم.

 

ان شاء الله خداوند مکر دجال آخرالزمان را خنثی فرماید.

 

به امید ظهور منجی موعود، مهدی صاحب الزمان (عج).

 

خادم الامام (عج) - وعده صادق

                                       اردیبهشت 1389

 

تکمیلی: عزیزان مراقب باشند! تعدادی از افراد سودجو با درج لینک های آلوده به ویروس و تروجان در صفحات Google Search پیرامون فساد اخلاقی اوباما و ارتباط وی با « ورا بیکر » سعی در آلوده کردن کامپیوترهای کاربران دارند. به همین دلیل به عزیزان توصیه می گردد که در این زمینه به هر لینک یا صفحه ی اینترنتی اعتماد نکنند، چرا که ممکن است آلوده به ویروس باشند.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : چهارشنبه 11 آبان 1390
نویسنده : konami

زندگی نامه فيدل كاسترو

زندگی نامه فيدل كاسترو واحد مشاهیرو بزرگان تبیان زنجان-

فيدل كاسترو از زماني كه نيرو‌هاي انقلابي كوبا حكومت استبدادي فلوخنسيو باتيستا را در سال 1959 سرنگون كردند ، قدرت را در اين كشور در دست گرفته است .

كاسترو در دانشگاه هاوانا در رشته حقوق به تحصيل پرداخت . در سال 1953 او در اولين قيام نافرجام عليه باتيستا شركت كرد . پس از اين قيام او زنداني و سپس به مكزيك تبعيد شد . در سال 1956 كاسترو به كوبا بازگشت و مجدداً رهبري انقلاب عليه باتيستا را در دست گرفت . او سپس براي تقويت موقعيت خويش به نيرو‌هاي چريكي تحت فرماندهي "ارنستو ال چه گوارا" پيوست . او سرانجام با پشتيباني اين نيرو‌هاي چريكي توانست حكومت استبدادي فلوخنسيو باتيستا را در سال 1959 سرنگون كند .

او پس از به دست گرفتن حكومت در كوبا مخالفت با سياست ‌هاي آمريكا در كوبا و آمريكاي جنوبي را سرلوحه سياست‌ هاي خود قرار داد .

آمريكا كه منافع خود را در كوبا در خطر مي‌ديد ، تلاش كرد وي را با انجام توطئه‌ هايي حمايت شده از سوي سازمان سيا (سازمان اطلاعات مركزي آمريكا) ، به قتل برساند . دولتمردان واشنگتن حتي با حمايت از چريك ‌هاي ضد انقلاب كوبا ، در سال 1961 به فرمان جان اف كِنِدي رئيس جمهوري وقت آمريكا حمله ‌اي به خليج خوك ‌ها در كوبا انجام دادند كه در اين حمله نيرو‌هاي وفادار به فيدل كاسترو ، چريك ‌هاي ضد انقلاب كوبايي را شكست دادند .

در زمان زمامداري كِنِدي بر كاخ سفيد همچنين بحران استقرار موشك ‌هاي شوروي در كوبا پيش آمد . كه آن بحران از طريق ديپلماتيك و با خروج موشك‌ هاي شوروي از كوبا به طور مسالمت آميز به پايان رسيد . در حالي كه احتمال آن نيز مي‌رفت كه بر سر استقرار موشك ‌هاي شوروي در كوبا جنگي عالمگير ميان دو قدرت بزرگ آن زمان در گيرد .

در 31 ژوئيه سال 2006 فيدل كاسترو به دليل انجام يك عمل جراحي در روده بزرگ قدرت را به طور موقت به برادرش رائول كاسترو واگذار كرد . اين اولين باري بود كه كاسترو قدرت را موقتاً به فرد ديگري انتقال مي‌داد .

برخي ار كارشناسان بر اين باور هستند كه كاسترو در سال 1927 متولد شده است ، پيتر جي بورن در كتاب فيدل كه در سال 1986 انتشار يافته است به اين نكته اشاره مي‌كند كه سال تولد فيدل كاسترو را 1926 در شناسنامه‌ اش ثبت كردند تا او بتواند يك سال زودتر به مدرسه برود .

فيدل كاسترو خود در زندگينامه ‌اش تحت عنوان « سال‌هاي اول زندگي من » به اين نكته اشاره مي‌كند كه در سال 1926 متولد شده و مي‌نويسد : « من 26 ساله بودم كه مبارزه مسلحانه را آغاز كردم ، من در روز سيزدهم متولد شدم كه نصف عدد 26 محسوب مي‌شود ... . الان كه به اين مسأله فكر مي‌كنم به اين باور مي‌رسم كه به احتمال زياد امري فلسفي درباره عدد 26 وجود دارد . [كتاب 2000 صفحه‌اي درباره زندگي كاسترو]

فيدل کاسترو که به مدت 49 سال قدرت را در کوبا در دست داشت ، در تاريخ 17 فوريه 2008 از تلاش براي تصدي يک دوره رياست جمهوري جديد در کشورش منصرف شد و برادر 76 ساله ‌اش رائول کاسترو در تاريخ 24 فوريه 2008 جانشين وي شد .

فيدل ركورد دار فرار از ۶۳۸ سوء قصد مختلف است . به طوري كه در ۲۰ مكان مختلف جابه جا می‌شد. كمتر كسی می‌دانست كه وی كجا می‌خوابد ، علاقه زيادی به غواصی در آب های كارائيب داشت . و طی ۴۷ سال در مسند قدرت بودن ، سخنرانی ‌هايی كمتر از چهار پنج ساعت تا ده يازده ساعت نداشت ، شوخ طبع و پرطنز بود ‌.

از او به عنوان مبارز و مرد انقلاب و قدرت ياد می‌كنند كه مرگش آنها را متأثر می‌كند .

فيدل كاسترو در استان "اورينته" در شرق كوبا به دنيا آمد. خانواده او اسپانيايی‌هايی بودند كه به اميد آينده ‌ای بهتر به كوبا مهاجرت كرده بودند و پدرش با سرمايه ‌گذاری در خط آهن كوبا به كار نقل و انتقال شكر در كوبا مشغول شد و از وضعيت مالی خوبی برخوردار بود .

وی در مدارس كاتوليك درس خواند و در شهر سانتياگوی كوبا تحصيلات خود را به پايان رساند . در سال ۱۹۴۷ و در زمان دانشجويی به يك فعال سياسی تبديل شد . و در اقدام سياسی تبعيدشدگان دومنيكن برای سرنگونی ديكتاتور دومنيكن به نام « رافائل تروجيلو » شركت فعال داشت . و سال بعد در شورش ‌های مناطق و حومه شهر بوگوتا در كلمبيا شركت كرد . مهمترين خصلت سياسی فيدل در آن زمان عقايد و نظرات ضد آمريكايی او بود . هرچند هنوز با نام يك ماركسيست از او ياد نمی‌شد .

در سال ۱۹۵۱ فيدل به عضويت حزب اصلاح طلب ارتدوكس درآمد . و از طرف حزب خود وارد انتخابات برای حضور در مجلس عوام شد . درست پيش از انتخابات ژنرال « فولجنيكو باتيستا » طی يك كودتای خونين قدرت را در دست گرفت . بسياری از گروه ‌های سياسی كوبا برای مخالفت و براندازی ديكتاتوری باتيستا بسيج شدند كه در اين ميان فيدل رهبری ۱۶۰ شورشی را بر عهده داشت . محاسبات كاسترو در اين شورش درست از كار درنيامد .

فيدل و يارانش دستگير و به جرم اقدام براندازانه عليه حكومت كوبا محاكمه شدند . در مدت دادگاه خود مدام اصرار داشت ثابت كند كه برای كمك به برقراری دموكراسی چنين اقدامی انجام داده ولی با اين حال مجرم شناخته و به ۱۵ سال زندان محكوم شد .

دو سال بعد ، باتيستا كه قدرت خود را امن و مطمئن می ديد دستور عفو عمومی داد . و زندانيان سياسی از جمله فيدل كاسترو از زندان آزاد شدند . كاسترو به همراه برادرش رائول به مكزيك رفتند و جنبش ۲۶ جولای را به راه انداختند . و به همراه « ارنستو چه گوارا » انقلابی آرژانتينی، ارتش انقلاب را سازماندهی و شروع به عضوگيری كردند .

در دوم دسامبر سال ۱۹۵۶ فيدل و ۸۱ مرد مسلح در ساحل كوبا پياده شدند . به غير از كاسترو ، چه‌ گوارا و رائول به همراه ۹ نفر ديگر ، بقيه كشته يا دستگير شدند و فيدل و ديگران به كوه‌ های « سيراماسترا » رفته و عمليات جنگ نامنظم را از آنجا ادامه دادند . داوطلبان زيادی از سرتاسر كوبا به آنها پيوستند . و پيروزی ‌هايی نيز نصيب كاسترو در برابر ارتش فاقد اخلاق باتيستا شد .

دهقانان و طبقه فقرا از كاسترو حمايت می كردند . و فيدل به آنها قول اصلاحات ارضی داده بود . در حالی كه آمريكا از باتيستا حمايت می‌كرد . و نيروهای دولتی با كمك های آمريكا مواضع انقلابی ها را بمباران سنگين می كردند . اواسط سال ۱۹۵۸ مخالفان زيادی به جنبش مبارزه با باتيستا پيوستند و آمريكا كمك ‌های نظامی خود به باتيستا را لغو كرد .

در ماه دسامبر نيروهای جنبش ۲۶ جولای به رهبری چه گوارا به شهر « سانتاكلارا » حمله كرده و شكست سنگينی به نيروهای باتيستا دادند .

در اول ژانويه ۱۹۵۹ نيروهای ۳۰ هزار نفری چه گوارا دولت كوبا را در اختيار گرفتند . ديگر فعالان سياسی از حمايت مردمی برخوردار نبودند . و در عوض كاسترو محبوب مردم بود . در ۱۶ فوريه همان سال فيدل به عنوان نخست وزير دولت جديد سوگند ياد كرد .

بلافاصله ايالات متحده آمريكا اعلام كرد ديكتاتوری در كوبا برقرار شده و خصومت خود را آغاز كرد . كاسترو اصلاحات خود را اجرا كرد . و با ملی كردن منافع و دارايی های آمريكا در كوبا ، حكومت سوسياليست خود را آغاز كرد .

بسياری از ثروتمندان كوبا به آمريكا گريختند تا به كمك سيا دولت كاسترو را سرنگون كنند . در آوريل ۱۹۶۱ فراريان كوبا با كمك سيا عمليات « خليج خوك ‌ها » را اجرا كردند كه شكست سختی به همراه داشت .

اتحاد جماهير شوروی اعلام كرد عليه آمريكا وارد جنگ خواهد شد . و در سال ۱۹۶۲ موشك ‌های هسته ‌ای خود را در كوبا مستقر كرد . بعد از اطلاع آمريكا از اين اقدام شوروی ، مناقشه دو ابرقدرت ادامه پيدا كرد . تا اينكه آمريكا تعهد كرد به كوبا حمله نكند . و در مقابل ، شوروی ، كلاهك‌ های هسته‌ای خود را از كوبا خارج كرد .

مخالفان كاسترو از همان ابتدا در يك نكته اتفاق نظر داشتند ، اينكه اين انقلاب وابسته به شخص كاسترو است و اگر او نباشد انقلاب خيلی زود شكست خواهد خورد . با همين تحليل از اولين روزهای به قدرت رسيدن كاسترو ، نقشه‌ های مختلفی برای ترور او طراحی و اجرا شد .

شايد معروف ترين تلاش برای ترور كاسترو همان سيگار برگ معروف باشد . سيگار برگی كه دانشمندان سازمان سيا ساخته بودند و به جای تنباكو از مواد منفجره پر شده و قرار بود در صورت كاسترو منفجر شود . تيم محافظان كاسترو اين طرح را هم مثل خيلی طرح‌ های ديگر كشف و خنثی كردند . اما سيگار برگ انفجاری تنها يكی از نقشه های ترور بود .

نقشه‌هايی كه « فابيان اسكالانته » رئيس سابق سرويس ‌های امنيتی كوبا تعداد آنها را ۶۳۸ مورد ذكر كرده است. برای همين است كه خيلی‌ها عقيده دارند نام فيدل كاسترو بايد از نظر تعداد دفعاتی كه به جانش سوء قصد شده ، در كتاب ركوردها ثبت شود .

فيدل كاسترو ، در وصيت‌ نامة سياسی خود چنين بيان می‌كند : انقلاب كوبا دسترنج يك نفر نيست و نمی‌تواند هم باشد . اين انقلاب حاصل قهرماني های يك خلق تسليم‌ ناپذير است . ميليون ‌ها كوبايی آماده‌اند از اين انقلاب تا آخرين قطره‌ خون به دفاع برخيزند . هيچ نيرويی در جهان قادر نخواهد بود مقاومت ما را در هم بشكند و استقلال ما را نابود سازد . در كوبا سوسياليسم ماندگار خواهد بود .


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : چهارشنبه 11 آبان 1390
نویسنده : konami

 

Grand Ayatollah
Ruhollah Khomeini
روح‌اللّه خمینی
Official Portrait of Khomeini.
1st Supreme Leader of Iran
In office
3 December 1979 – 3 June 1989
President Abolhassan Banisadr
Mohammad Ali Rajai
Ali Khamenei
Prime Minister Mehdi Bazargan
Mohammad Ali Rajai
Mohammad-Javad Bahonar
Mahdavi Kani
Mir-Hossein Mousavi
Deputy Hussein-Ali Montazeri
Succeeded by Ali Khamenei
Personal details
Born 22 September 1902(1902-09-22)
Khomein, Persia
Died 3 June 1989(1989-06-03) (aged 86)
Tehran, Iran
Spouse(s) Khadijeh Saqafi (m.1926 - will.1989)
Children Mostafa
Zahra
Sadiqeh
Farideh
Ahmad
Religion Twelver Shi'a Islam

Grand Ayatollah Sayyed Ruhollah Musavi Khomeini (Persian: روح‌اللّه مصطفوی موسوی خمینی, Persian pronunciation: [ruːholˈlɑːhe muːsæˈviːje xomeiˈniː], 24 September 1902[1][2][3] – 3 June 1989) was an Iranian religious leader and politician, and leader of the 1979 Iranian Revolution which saw the overthrow of Mohammad Reza Pahlavi, the Shah of Iran. Following the revolution, Khomeini became the country's Supreme Leader—a position created in the constitution as the highest ranking political and religious authority of the nation—until his death.

Khomeini was a marja ("source of emulation", also known as a Grand Ayatollah) in Twelver Shi'a Islam. He is the author of more than 40 books mainly on mysticism, philosophy, and Islamic jurisprudence most of which were written before revolution. After his death, a book of poetry was published under his name[4].

He was arrested in 1963 for 10 months[5] and exiled in 1964 for near 15 years for his speeches against the Capitulation (treaty) approved by the Shah regime[6]

In January 1970, during a series of lectures, Khomeini expanded the theory of velayat-e faqih, (clerical authority) to include theocratic political rule by the Islamic jurists,[7], though he never mentioned it in public until after revolution[8] [9] which was then installed in the new Iranian constitution[10] and put to referendum[11].

Khomeini is criticized for his direct responsibility in 1988 executions of Iranian political prisoners.[12][13][14] and his fatwa calling for the death of British citizen Sayyid Salman Rushdie.[15]

He was named Man of the Year in 1979 by American newsmagazine TIME[16] and is quoted as a person who escalated anti-Americanism in middle-east[17]

Khomeini has been referred to as a "charismatic leader of immense popularity,"[18] considered a "champion of Islamic revival" by some Shia scholars[19] and through this fatwa, was regarded as a "renewer of Islam" by non-Shi'a[20].

He is officially known as Imam Khomeini inside Iran[21] and amongst his followers internationally, and Ayatollah Khomeini amongst others.[22]

Contents

 [hide

[edit] Early life

Khomeini in youth (Second from right and fourth from left )
خمینی با وضو.JPG

The Khomeini family originated from Nishapur, Iran. Towards the end of the 18th century, the ancestors of Ruhollah Khomeini had migrated from their original home in Nishapur to the kingdom of Oudh in northern India whose rulers were Twelver Shia Muslims of Persian origin[23] [24]; they settled in the small town of Kintoor, just outside of the capital.[25][26][27][28] Ayatollah Khomeini's paternal grandfather, Seyyed Ahmad Musavi Hindi, was born in Kintoor, he was a contemporary and relative of the famous scholar Ayatollah Syed Mir Hamid Hussain Musavi.[26][28] He left Lucknow in 1830 on a pilgrimage to the tomb of Imam Ali in Najaf, Iraq and never returned.[25][28] According to a statement attributed to Khomeini's elder brother, Seyed Morteza Pasandideh, Seyyed Ahmad Musavi Hindi's point of departure was Kashmir.[citation needed] Also in a letter to Ayatollah Yousuf Kashmiri, Ayatollah Khomeini confirms the Kashmiri origins of his grandfather.[citation needed] According to Moin this movement was to escape colonial rule of British Raj in India.[29] He visited Iran in 1834 and settled down in Khomein in 1839.[26] Although he stayed and settled in Iran, he continued to be known as Hindi, even Ruhollah Khomeini used Hindi as pen name in some of his ghazals.[25]

Ruhollah began to study the Qur'an, Islam's holiest book, and elementary Persian at age six.[30] The following year, he began to attend a local school, where he learned religion, "noheh khani" and other traditional subjects.[29] Throughout his childhood, he would continue his religious education with the assistance of his relatives, including his mother's cousin, Ja'far,[29] and his elder brother, Morteza Pasandideh.[31]

After World War I arrangements were made for him to study at the Islamic seminary in Esfahan, but he was attracted instead to the seminary in Arak. He was placed under the leadership of Ayatollah Abdul Karim Haeri Yazdi.[32] In 1920, Khomeini moved to Arak and commenced his studies.[33] The following year, Ayatollah Haeri Yazdi transferred to the Islamic seminary at the holy city of Qom, southwest of Tehran, and invited his students to follow. Khomeini accepted the invitation, moved,[31] and took up residence at the Dar al-Shafa school in Qom.[34] Khomeini's studies included Islamic law (sharia) and jurisprudence (fiqh),[30] but by that time, Khomeini had also acquired an interest in poetry and philosophy (irfan). So, upon arriving in Qom, Khomeini sought the guidance of Mirza Ali Akbar Yazdi, a scholar of philosophy and mysticism. Yazdi died in 1924, but Khomeini would continue to pursue his interest in philosophy with two other teachers, Javad Aqa Maleki Tabrizi and Rafi'i Qazvini.[35][36] However, perhaps Khomeini's biggest influences were yet another teacher, Mirza Muhammad 'Ali Shahabadi,[37] and a variety of historic Sufi mystics, including Mulla Sadra and Ibn Arabi.[36]

[edit] Literature, poetry and philosophy

Khomeini studied Greek Philosophy and was influenced by both the philosophy of Aristotle, whom he regarded as the founder of logic,[38] and Plato, whose views "in the field of divinity" he regarded as "grave and solid".[39] Among Islamic philosophers, Khomeini was mainly influenced by Avicenna and Mulla Sadra.[38]

Apart from philosophy, Khomeini was also interested in literature and poetry. His poetry collection was released after his death. Beginning in his adolescent years, Khomeini composed mystic, political and social poetry. His poetry works were published in three collections The Confidant, The Decanter of Love and Turning Point and Divan.[40] Some of his poems are seen as criticizing spirituality and religion, such as one firstly dedicated to a commander in the Iran-Iraq war but later published by his son as a memorial to him. He claims the controversial "I am the Truth" of the Persian mystic Manṣūr al-Ḥallāj and uses the Ṣūfī terminology of wine.[41][clarification needed]

Ruhollah Khomeini was a lecturer at Najaf and Qum seminaries for decades before he was known in the political scene. He soon became a leading scholar of Shia Islam.[42] He taught political philosophy,[43] Islamic history and ethics. Several of his students (e.g. Morteza Motahhari) later became leading Islamic philosophers and also marja. As a scholar and teacher, Khomeini produced numerous writings on Islamic philosophy, law, and ethics.[44] He showed an exceptional interest in subjects like philosophy and gnosticism that not only were usually absent from the curriculum of seminaries but were often an object of hostility and suspicion.[45]

[edit] Political aspects

His seminary teaching often focused on the importance of religion to practical social and political issues of the day, and he worked against the outspoken advocacy of secularism in the 1940s. His first book, Kashf al-Asrar (Uncovering of Secrets)[46][47] published in 1942, was a point-by-point refutation of Asrar-e hazar salih (Secrets of a Thousand Years), a tract written by a disciple of Iran's leading anti-clerical historian, Ahmad Kasravi.[48] In addition, he went from Qom to Tehran to listen to Ayatullah Hasan Mudarris- the leader of the opposition majority in Iran's parliament during 1920s. Khomeini became a marja in 1963, following the death of Grand Ayatollah Seyyed Husayn Borujerdi.

[edit] Early political activity

[edit] Background

Khomeini's speeches against the Shah in Qom on 1963

Most Iranians had a deep respect for the Shi'a clergy or Ulema,[49] and tended to be religious, traditional, and alienated from the process of Westernization pursued by the Shah. In the late 19th century the clergy had shown themselves to be a powerful political force in Iran initiating the Tobacco Protests against a concession to a foreign (British) interest.

At the age of 61, Khomeini found the arena of leadership open following the deaths of Ayatollah Sayyed Husayn Borujerdi (1961), the leading, although quiescent, Shi'ah religious leader; and Ayatollah Abol-Ghasem Kashani (1962), an activist cleric. The clerical class had been on the defensive ever since the 1920s when the secular, anti-clerical modernizer Reza Shah Pahlavi rose to power. Reza's son Muhammad Reza Shah, instituted a "White Revolution", which was a further challenge to the ulama.[50]

[edit] Opposition to the White Revolution

15khordad003.jpg

In January 1963, the Shah announced the "White Revolution", a six-point programme of reform calling for land reform, nationalization of the forests, the sale of state-owned enterprises to private interests, electoral changes to enfranchise women and allow non-Muslims to hold office, profit-sharing in industry, and a literacy campaign in the nation's schools. Some of these initiatives were regarded as dangerous, Westernizing trends by traditionalists, especially by the powerful and privileged Shi'a ulama (religious scholars).[51] Ayatollah Khomeini summoned a meeting of the other senior marjas of Qom and persuaded them to decree a boycott of the referendum on the White Revolution. On 22 January 1963 Khomeini issued a strongly worded declaration denouncing the Shah and his plans. Two days later the Shah took an armored column to Qom, and delivered a speech harshly attacking the ulama as a class.

Khomeini continued his denunciation of the Shah's programmes, issuing a manifesto that bore the signatures of eight other senior Iranian Shia religious scholars. In it he listed the various ways in which the Shah had allegedly violated the constitution, condemned the spread of moral corruption in the country, and accused the Shah of submission to America and Israel. He also decreed that the Nowruz celebrations for the Iranian year 1342 (which fell on 21 March 1963) be canceled as a sign of protest against government policies.

On the afternoon of 'Ashura (3 June 1963), Khomeini delivered a speech at the Feyziyeh madrasah drawing parallels between the infamous tyrant Yazid and the Shah, denouncing the Shah as a "wretched, miserable man," and warning him that if he did not change his ways the day would come when the people would offer up thanks for his departure from the country.[52]

On 5 June 1963, (15 of Khordad), two days after this public denunciation of the Shah Mohammad Reza Pahlavi, Khomeini was arrested. This sparked three days of major riots throughout Iran and led to the deaths of some 400. That event is now referred to as the Movement of 15 Khordad.[53] Khomeini was kept under house arrest and released in August.[54][page needed]

[edit] Opposition to capitulation

Khomeini in prayer

On 26 October 1964, the day of the Shah's holiday celebrating '2,500 years of continuous monarchy,' Khomeini denounced both the Shah and the United States. This time it was in response to the "capitulations" or diplomatic immunity granted by the Shah to American military personnel in Iran.[55][56] The famous "capitulation" law (or "status-of-forces agreement") would allow members of the U.S. armed forces in Iran to be tried in their own military courts. Khomeini was arrested in November 1964 and held for half a year. Upon his release, he was brought before Prime Minister Hasan Ali Mansur, who tried to convince Khomeini that he should apologize and drop his opposition to the government. Khomeini refused. In fury, Mansur slapped Khomeini's face.[57] Two weeks later, Mansur was assassinated on his way to parliament. Four members of the Fadayan-e Islam were later executed for the murder.

[edit] Life in exile

Khomeini at Bursa (Turkey)
Khomeini at Najaf (Iraq)
Ayatollah Khomeini at Neauphle-le-Chateau (France)
Ayatollah Khomeini in front of his house at Neauphle-le-Chateau in a media conference

Khomeini spent more than 14 years in exile, mostly in the holy Shia city of Najaf, Iraq. Initially he was sent to Turkey on 4 November 1964 where he stayed in the city of Bursa for less than a year. He was hosted by a colonel in Turkish Military Intelligence named Ali Cetiner in his own residence, who could not arrange alternative accommodation for his stay at the time.[58] Later in October 1965 he was allowed to move to Najaf, Iraq, where he stayed until being forced to leave in 1978, after then-Vice President Saddam Hussein told him that it's better to leave (the two countries would fight a bitter eight year war 1980–1988 only a year after the two reached power in 1979) after which he went to Neauphle-le-Château, suburb of Paris, France on a tourist visa, apparently not seeking political asylum, where he stayed for four months. According to Alexandre de Marenches, chief of External Documentation and Counter-Espionnage Service (now known as the DGSE), the shah declined that France expel Khomeini for fear that the cleric should move to Syria or Libya.[59] Some sources report that president Valéry Giscard d'Estaing sent Michel Poniatowski to Tehran to propose to the Shah the elimination of Khomeini.[60]

By the late 1960s, Khomeini was a marja-e taqlid (model for imitation) for "hundreds of thousands" of Shia, one of six or so models in the Shia world.[61]

While in the 1940s Khomeini accepted the idea of a limited monarchy under the Iranian Constitution of 1906–1907 — as evidenced by his book Kashf al-Asrar — by the 1970s he rejected the idea.

In early 1970, Khomeini gave a series of lectures in Najaf on Islamic government, later published as a book titled variously Islamic Government or Islamic Government: Authority of the Jurist (Hokumat-e Islami: Velayat-e faqih).

Khomeini and other clerics in Najaf

This was his most famous and influential work, and laid out his ideas on governance (at that time):

  • That the laws of society should be made up only of the laws of God (Sharia), which cover "all human affairs" and "provide instruction and establish norms" for every "topic" in "human life."[62]
  • Since Shariah, or Islamic law, is the proper law, those holding government posts should have knowledge of Sharia. Since Islamic jurists or faqih have studied and are the most knowledgeable in Sharia, the country's ruler should be a faqih who "surpasses all others in knowledge" of Islamic law and justice,[63] (known as a marja'), as well as having intelligence and administrative ability. Rule by monarchs and/or assemblies of "those claiming to be representatives of the majority of the people" (i.e. elected parliaments and legislatures) has been proclaimed "wrong" by Islam.[64]
  • This system of clerical rule is necessary to prevent injustice, corruption, oppression by the powerful over the poor and weak, innovation and deviation of Islam and Sharia law; and also to destroy anti-Islamic influence and conspiracies by non-Muslim foreign powers.[65]

A modified form of this wilayat al-faqih system was adopted after Khomeini and his followers took power, and Khomeini was the Islamic Republic's first "Guardian" or Supreme Leader.

In the meantime, however, Khomeini was careful not to publicize his ideas for clerical rule outside of his Islamic network of opposition to the Shah which he worked to build and strengthen over the next decade.

In Iran, a number of actions of the shah including his repression of opponents began to build opposition to his regime.

Cassette copies of his lectures fiercely denouncing the Shah as (for example) "... the Jewish agent, the American serpent whose head must be smashed with a stone",[66] became common items in the markets of Iran,[67] helped to demythologize the power and dignity of the Shah and his reign. Aware of the importance of broadening his base, Khomeini reached out to Islamic reformist and secular enemies of the Shah, despite his long-term ideological incompatibility with them.

After the 1977 death of Dr. Ali Shariati (an Islamic reformist and political revolutionary author/academic/philosopher who greatly popularized the Islamic revival among young educated Iranians), Khomeini became the most influential leader of the opposition to the Shah. Adding to his mystique was the circulation among Iranians in the 1970s of an old Shia saying attributed to the Imam Musa al-Kadhem. Prior to his death in 799, al-Kadhem was said to have prophesied that "A man will come out from Qom and he will summon people to the right path".[68] In late 1978, a rumour swept the country that Khomeini's face could be seen in the full moon. Millions of people were said to have seen it and the event was celebrated in thousands of mosques.

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : چهارشنبه 11 آبان 1390
نویسنده : konami

 

سید روح‌اللّه خمینی
Portrait of Imam Khomeini.jpg
شناسنامه
نام کامل سید روح‌اللّه مصطفوی موسوی خمینی
لقب آیت‌اللّه خمینی، امام خمینی
نسب سید احمد موسوی
زادروز ۱ مهر ۱۲۸۱ خورشیدی
۲۰ جمادی‌الثانی ۱۳۲۰ قمری
۲۴ سپتامبر ۱۹۰۲ میلادی
زادگاه خمین، ایران
تاریخ درگذشت ۱۳ خرداد ۱۳۶۸ خورشیدی
۳ ژوئن ۱۹۸۹ میلادی
آرامگاه بهشت زهرا تهران
نام همسر خدیجه ثقفی
فرزندان پسران: مصطفی و احمد
دختران: زهرا، صدیقه و فریده
اطلاعات سیاسی
مناصب رهبر و بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران
پس از محمدرضا پهلوی
پیش از سید علی خامنه ای
اطلاعات علمی و مذهبی
اساتید عبدالکریم حائری
بروجردی
شاه‌آبادی
شاگردان مرتضی مطهری
حسینعلی منتظری
محمد حسینی بهشتی
محمد صادقی تهرانی
سید علی خامنه‌ای
اکبر هاشمی رفسنجانی
یوسف صانعی
تالیفات تالیفات سید روح‌الله خمینی
وبگاه رسمی www.imam-khomeini.com


سیّد روح‌الله مصطفوی موسوی خمینی مشهور به امام خمینی (۱ مهر ۱۲۸۱۱۳ خرداد ۱۳۶۸) فقیه و مرجع تقلید شیعه و اولین رهبر ایران در نظام جمهوری اسلامی بود که انقلاب ۱۳۵۷ ایران را رهبری کرد و در پی به نتیجه رسیدن آن، نظام جمهوری اسلامی ایران را بنیان گذارد و تا پایان عمرش رهبر ایران ماند. وی یکی از نظریه‎پردازان ولایت فقیه به شمار می‌رود. از او بیش از چهل كتاب در زمینه‌های اخلاق، فقه، عرفان، فلسفه، حدیث، شعر و تفسیر به جای مانده که غالب آنها را پیش از انقلاب ایران نگاشته است.[۱] در زمان حکومت محمدرضا پهلوی، یک بار به دلیل سخنرانی‌ خطاب به شاه در عاشورای سال ۱۳۴۲، ۱۰ ماه زندانی[۲] و بار دیگر به دلیل سخنرانی‌ علیه قانون کاپیتولاسیون در سال ۱۳۴۳، ۱۵ سال تبعید گردید[۳]. نزدیک به یکسال در ترکیه، سپس عراق و در پایان برای چند ماه در فرانسه به تبعید گذراند. وی در دوران تبعید پیگیر اوضاع سیاسی بود و با راهنمایی مبارزان و ارسال پیامه و اعلامیه از دور نهضت را رهبری می‌کرد و در این دوران به تدوین نظریه ولایت فقیه پرداخت. تا پس از اینکه محمدرضا پهلوی ایران را ترک کرده بود در ۱۲ بهمن ۱۳۵۷ ش. روانه ایران شد و در ۲۲ بهمن انقلاب به رهبری او به پیروزی رسید.[۴]

در دوران رهبری پس از انقلاب اسلامی، او قوانین شرع مانند حجاب را اجباری نمود. صدها نفر را به خاطر سوابق پیش از انقلاب اعدام نمود. به فرمان او انقلاب فرهنگی با هدف تسویهٔ دانشگاه‌ها شروع شد و بسیاری از دانشجویان و استادان چپ، لیبرال و بهایی از دانشگاه‌ها اخراج شدند.[۵] او بسیاری از متحدان پیشین خود را سرکوب یا اعدام نمود. در جریان اعدامهای سال ۱۳۶۷ بیش از سه هزار نفر از زندان سیاسی به «حکم حکومتی» او در زندان‌ها اعدام‌شدند.[۶]

محتویات

 [نهفتن

زندگی‌نامه [ویرایش]

اطلاع چندانی در مورد دوران کودکی او در دست نیست. این ابهام سبب شده‌است که مطالب گوناگونی در مورد آن ذکر‌شود. زندگی‌نامه‌های خمینی معمولا یا تذکره‌ای هستند که او را او را تجلی مسیح زمان نشان می‌دهند که با هدایت الهی زمینه ساز عصری جدید شد یا هجو‌نامه‌هایی هستند که او را رهبری عوام فریب، با سوادی اندک و عاری از هرگونه اخلاقیات و تشنه قدرت معرفی می‌کنند.[۷]

تولد و کودکی [ویرایش]

خمینی در دوران کودکی (نفر سمت راست)

سید مصطفی پدر خمینی، روحانی[۸].[۹] و مجتهد ساکن خمین بود[۱۰] [۱۱][منبع معتبر] حاصل ازدواج سید مصطفی با هاجر، دو فرزنددختر بنام مولودآغا خانم و فاطمه و سه فرزندپسر به نام‌های مرتضی، نورالدین و روح‌الله بود.[۸] روح‌الله آخرین فرزند این خانواده بود. سید مصطفی در اسفند ۱۲۸۱ خورشیدی (ذی‌الحجه ۱۳۲۰ قمری) و در پنج‌ماهگی روح‌الله، در مسیر خمین به اراک مورد حمله قرار گرفت و با اصابت چند گلوله به ناحیه کتف و کمر کشته شد و جنازه وی به نجف منتقل و درآنجا دفن شد.[۱۲] روح الله موسوی خمینی، اول مهرماه ۱۲۸۱ خورشیدی (۲۴ سپتامبر سال ۱۹۰۲ میلادی) در شهر خمین بدنیا آمد. علت کشته شدن پدر خمینی در هاله‌ای از ابهام می‌باشد. منابع طرفدار خمینی، ایادی رضاشاه را عامل قتل پدرش می‌دانند. اما به نظر می‌رسد که این داستان صرفا هدفی سیاسی داشته باشد زیرا رضا شاه بیست و دو سال بعد از کشته شدن پدر خمینی به پادشاهی رسید. خمینی توسط سه زن بزرگ شد. دایه او که خاور نام داشت، مادرش و عمه اش. مادر و عمه او در موج اپیدمی آنفولانزای اسپانیایی و وبا که در سال ۱۲۹۷ خورشیدی ایران را فرا گرفت درگذشتند. چیز زیادی از دوران کودکی او نمی‌دانیم.[۷]

نسب خمینی [ویرایش]

خمینی در خانواده‌ای به دنیا آمد که سابقه فعالیت‌های دینی و مذهبی در آن به قرن‌ها قبل برمی‌گشت. آن‌ها «سید موسوی» بودند، به این معنی که نسب‌شان به محمد – پیامبر اسلام – و از طریق دختر او فاطمه و نیز به امام موسی کاظم – هفتمین امام شیعیان – برمی‌گشت.[۱۳] [۱۴] خاندان خمینی ابتدا ساکن شهر نیشابور بودند، اما در اواسط قرن یازدهم هجری برای ترویج مذهب و نیز راهنمایی امور دینی جامعه‌ی بزرگ شیعیان هند، راهی شمال این کشور و شهر لکنو واقع در ناحیه‌ی شیعه‌ی دوازده‌امامی که از زمان صفویان دین و مذهب رسمی ایران به حساب می‌آمد، برقرار بود.[۱۴] در آنجا، آن‌ها ساکن شهر کوچکی به نام میرحامد حسین موسوی، نویسنده‌ی کتاب عبقاتالانوار فی مناقب الائمة‌الاطهار بود. [۱۵] [۱۳] [۱۶]

سید احمد موسوی هندی پدر بزرگ سید‌روح‌الله، در کینتور به دنیا آمد. او که از هم‌دوره‌های میرحامد حسین محسوب می‌شد، در اواسط قرن سیزدهم هجری، لکنو و کشور هند را ترک کرده و راهی نجف شد. سید احمد موسوی هندی به دعوت بزرگان خمین تصمیم به اقامت در خمین و به‌عهده گرفتن مسئولیت رسیدگی به امور دینی مردم آن منطقه گرفت. [۸]

تحصیلات [ویرایش]

سید روح‌الله، نفر دوم سمت راست در جمع همدرسان

خمینی تحصیلات مقدماتی خود را در مکتب محلی و سپس مدرسه‌ای در خمین گذراند سپس در سال ۱۲۹۹ خورشیدی، برای تکمیل تحصیلات خود راهی اراک شد.[۱۷] او در آن‌جا وارد شد.[۸] در آن سال‌ها اراک به دلیل حضور آیت‌الله عبدالکریم حائری یزدی به مرکز مهمی برای یادگیری علوم دینی تبدیل شده بود.[۱۸] یکسال بعد بدنبال مهاجرت آیت‌الله حائری به حوزه علمیه قم، خمینی نیز راهی این شهر شد.[۱۳][۱۹]

او بعد از گذراندن دورهٔ سطح، در درس خارج فقه و اصول عبدالکریم حائری یزدی شرکت کرد و پس از درگذشت حائری با آمدن آیت الله بروجردی به قم، در درس خارج او حضور پیدا کرد.[۲۰] در قم فلسفه را از میرزا علی اکبر حکیم یزدی و محمدرضا نجفی اصفهانی آموخت و نزد ابوالحسن رفیعی قزوینی علاوه بر فلسفه، ریاضیات و هیئت را نیز فراگرفت.[۲۱][۲۲] [۸] در عرفان ابتدا از میرزا جواد ملکی تبریزی و سپس میرزا محمدعلی شاه‌آبادی بهره برد.[۲۰] [۲۳]

ازدواج و خانواده [ویرایش]

روح‌الله در سال ۱۳۰۸ هجری خورشیدی با خدیجه ثقفی دختر تهرانی ازدواج کرد.[۲۴][۲۵] برخلاف سنت رایج چند همسری و متعه در بین روحانیان آن زمان، خمینی هیچگاه همسر دیگری و متعه اختیار نکرد و برخلاف رسم آن زمان خمینی در امور منزل به همسرش کمک می کرد.[۷] حاصل این ازدواج، دو پسر و سه دختر بود.[۸]

تدریس [ویرایش]

زمانی که شاه آبادی در ۱۳۱۵ هجری شمسی٬ قم را به قصد تهران ترک کرد، خمینی جوان را جانشین خود در تدریس اخلاق کرد. کلاس‌های او علاوه برآن به جایی برای طرح نگرانی‌ها و دغدغه‌های مربوط به آن دوره نیز بود. حکومت پهلوی دستور داد که کلاس‌های درس او از مدرسه‌ی فیضیه به مدرسه کوچکی بنام مدرسه ملاصادق، منتقل شود. اما با سقوط رضاشاه در سال ۱۳۲۰ هجری شمسی، کلاس‌های درس دوباره به مکان قبلی خود بازگشت و با همان محبوبیت از سر گرفته شد. در حین تدریس اخلاق به جمع کثیری از مستمعین، خمینی شروع به تدریس فلسفه، به گروهی از طلبه‌های جوان کرد که در بین آن‌ها نام مرتضی مطهری و حسینعلی منتظری نیز دیده می‌شد که این طلاب بعدها از یاران او در نهضت بودند. وی در سال ۱۳۲۵، تدریس خارج فقه را با استفاده از کتاب «کفایة الاصول» آغاز کرد.[۱۳]


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : چهارشنبه 11 آبان 1390
نویسنده : konami

 

1 - آلفرد هیچکاک : "هیچکاک" برای خیلی ها مترادف است با "سینما" . کسی که در دوران کلاسیک سینما ، فیلم های مدرن و جلو تر از زمانه ی خود می ساخته . هر چند ظاهر فیلم هایش حالا کمی قدیمی شده اند و از این نظر به سختی تماشاگر امروزی را جذب می کند ، اما خب ! فیلم هایش آنقدر ویژگی های خوب زیادی دارند که می شود در طول آنها به اندازه ی کافی لذت برد . خالق تریلر های دلهره آور مرموز و فیلم های جنایی با تم رومانس . فیلم هایی که بشدت خوب و غیرکلیشه ای ساخته شده اند و آنقدر جذاب اند که می توانند تماشاگران را تا انتها نگه دارند . نکته این است که باید به فیلم های هیچکاک به طور مستقل نگاه کرد و نه در مقایسه با فیلم های کارگردان دیگری ، که این مقایسه کاملا نادرست و اشتباه است . به همین خاطر است که نمی توانم هیچکاک را با اسکورسیزی و دیگر کارگردانان محبوبم در این لیست مقایسه کنم و بگویم مثلاً آلفرد هیچکاک را بیشتر از اسکورسیزی دوست دارم .

هیچکاک همیشه در ابتدای فهرست قرار دارد .

فیم های محبوب من از هیچکاک :

سرگیجه ، روانی ، پنجره ی عقبی و ...


2 - مارتین اسکورسیزی : درست است که همه ی فیلم های مارتین اسکورسیزی را به یک اندازه دوست ندارم ، اما در کل سبک فیلمسازی اسکورسیزی را بشدت ستایش می کنم . سبکی پر از تحرک و جزئیات و حرکات نوآورانه ی دوربین و بازی های رئال بازیگران و آدم های اکثراً تنها و لحظات طغیان شخصیت ها و تدوین پر از کات و شخصیت پردازی حرفه ای و ... و هر چیزی که فیلم را از حالت ساکن و تئاتری اش دور و به اصل "سینما" نزدیک می کند .

به هر حال هنوز درباره ی اسکورسیزی حرف دارم بزنم . باشد برای بعد ! باید کمی بیشتر فکر کنم . 

فیلم های محبوب من از اسکورسیزی : راننده تاکسی ، گاو خشمگین ، سلطان کمدی ، رفقای خوب و ...

3 - فرانسیس فورد کاپولا : معلوم نیست که چرا آثار جدید این کارگردان سابقاً محبوب من ، دیگر مرا تحت تأثیر قرار نمی دهد و انتظار مرا از کسی در حد او براورده نمی کند . کسی که زمانی عادت داشت فیلم هایی بزرگ و باشکوه بسازد . اما به هر حال مهم نیست . اگر کاپولا هیچ فیلم دیگری نمی ساخت و فقط همین "پدر خوانده 1 و 2"و "اینک آخرالزمان" را داشت ، باز هم برایش کافی بود .

فیلم های محبوب من از کاپولا : پدرخوانده 1 ، پدرخوانده 2 ، اینک آخرالزمان .  

 

4 - استنلی کوبریک : کوبریک یکی از بزرگ ترین و دقیق ترین کارگردان های سینما بود . فیلم هایش شبیه جشن های با شکوه و کم نقصی است که در آنها از همه ی عناصر به بهترین شکل ممکن استفاده شده است . داستان ، موسیقی ، فیلمبرداری ، تدوین ، بازیگران  انگار همه زیر نظر یک فرد بشدت دقیق و وسواسی چاره ای ندارند جز اینکه به بهترین شکل ممکن عمل کنند و اثری را بوجود آورند که در حد و اندازه ی خودش کامل است .

دنیای استنلی کوبریک دنیای بزرگی بود . شاید به همین خاطر است که هیچ وقت خودش را به یک ژانر محدود نکرد و در سبک های مختلف و درباره ی آدم های مختلف فیلم ساخت . هر چند عقایدش تغییر ناپذیر بود و چه در فضا چه در زمین ، شخصیت هایش نمی توانستند خشونت پنهانی که درونشان بود را مخفی  کنند .

فیلم های محبوب من از کوبریک :

تلالؤ ، پرتقال کوکی ، 2001 : یک اودیسه ی فضایی ، غلاف تمام فلزی و ...

5 - بیلی وایلدر : استاد ساختن فیلم های جذاب و خوش ساخت . استاد ساختن  فیلم های کمدی (و همینطور درام) . استاد بوجود آوردن دیالوگ های فوق العاده مفرح و به یاد ماندنی . نویسنده ی فیلمنامه هایی که کسی جرأت نمی کند از آنها ایراد بگیرد . حتی اگر راوی یکی از [بهترین] آثارش فردی مرده باشد .

خالق چند تا از بهترین و لذت بخش ترین کمدی های تاریخ سینما .

فیلم های محبوب من از بیلی وایلدر :

غرامت مضاعف ، سانست بلوار ، بعضی ها داغشو دوست دارن ، آپارتمان و ... .

6 - استیون اسپیلبرگ : اسپیلبرگ مطمئناً یکی از معدود کارگردان هایی است که در هالیوود همه نوع فیلمی ساخته . از فیلم ترسناکش ، آرواره ها تا فیلم علمی-تخیلی ای مثل برخورد نزدیک از نوع سوم ، از سری فیلم های ماجراجویانه ی ایندیانا جونز تا فیلم های جنگی ِ نجات سرباز رایان و فهرست شیندلر و چندین نوع فیلم دیگر که لااقل در هر کدام از ژانر ها یک فیلم خوب ساخته .

هر چند بعضی ها اسپیلبرگ را کارگردانی می دانند که صرفا بدنبال سرگرم کردن تماشاگران است و دارای فیلم های کلیشه ای است ، اما من همیشه به او بعنوان یک مؤلف و کارگردانی دارای سبک نگاه می کنم و عقیده دارم که کلیشه ای که دیگران در فیلم های سرگرم کننده ی او تشخیص می دهند ، توسط خود او پایه گذاری و شروع شده .

فیلم های محبوب من از اسپیلبرگ : نجات سرباز رایان ، فهرست شیندلر ، هوش مصنوعی ، برخورد نزدیک از نوع سوم و ...  .

7 - سرجیو لئونه : هر چند من وسترن ساده و کلاسیک را دوست دارم و همیشه از تماشای فیلم های مثلا جان فورد لذت کافی می برم اما سرجیو لئونه ژانر وسترن را به کل دگرگون کرد ! کار معرکه ی سرجیو لئونه این بود که مؤلفه های وسترن را کلا تغییر داد و به تاریخ سینما ثابت کرد فیلمسازی در تپه ها و دشت ها ، فیلمسازی از شبه شهر های چوبی و مردانی که کلاه کابویی بر سر می گذارند لزوما نباید همانطوری باشد که از قبل تثبیت شده . اوج این خلاقیت ها هم موقعی بود که سرجیو لئونه ی کارگردان به همراه انیو موریکونه ی آهنگساز و کلینت ایستوود بازیگر [با آن سیگار گوشه ی لبش] شاهکاری ساختند به اسم خوب ، بد ، زشت .

در ضمن چندین سال بعد سرجیو لئونه به آمریکا رفت و با همراه همیشگی اش انیو موریکونه و رابرت دنیرو ، با مؤلفه های همیشگی اش یک فیلم گنگستری ساختند و شاهکار مستقلی را به تاریخ سینما اضافه کردند .

نمی توانم این مطلب کوتاه را تمام کنم و به استعداد فوق العاده ی سرجیو لئونه در ساختن سکانس های شاهکار و ماندگار اشاره نکنم . دوئل سه نفره ی پایان خوب ، بد ، زشت یا صحنه ی کشته شدن پسربچه در فیلم روزی روزگاری در آمریکا ، آنطوری که پسرک بصورت اسلوموشن به طرف دوربین می دود و موسیقی محشر موریکونه شروع می شود ! و کلی از این سکانس های کوچک و بزرگ و عالی که به تاریخ سینما پیوسته اند .

فیلم های محبوب من از سرجیو لئونه :

خوب ، بد ، زشت ، روزی روزگاری در آمریکا ، روزی روزگاری در غرب و ... .

 8 - کوئنتین تارانتینو : تماشای فیلم های تارانتینو همیشه تجربه ی فوق العاده و لذت بخشی بوده . تارانتینو در ترکیب دنیای کمیک استریپ ها و فیلم های بزن بکش و اکشن و گنگستری با عناصر پست مدرنیسم مخصوص خودش و سبک داستانگویی غیر خطی و شیوه ی فیلمسازی آزادش ، دنیای جدیدی بوجود آورده که نمی توان از تماشایش خسته شد . البته تارانتینو یک فیلم کمی متفاوت هم ساخته که به اندازه ی شاهکار هایش ، پالپ فیکشن و بیل را بکش (ها) مورد استقبال قرار نگرفت . 

هر چند به نظر من هم جکی براون مثل بقیه ی فیلم های تارانتینو (بغیر از ضد مرگ) جذاب و فوق العاده نیست و نمی شود بار ها تماشایش کرد ، اما از نظر لحن مرا غافلگیر کرد . این اثر چیزی است که من به آن می گویم  یک فیلم عالی سیاه پوستی . از همان هایی که تارانتینو بخشی از دوران نوجوانی اش را با آنان گذرانده .

فیلم های محبوب من از میان آثار تارانتینو : پالپ فیکشن ، بیل را بکش : جلد یک و دو ، اراذل بی آبرو ، جکی براون .

9 - برادران کوئن : چه چیزی از این لذت بخش تر است که آدم به تماشای فیلمی از برادران کوئن بنشیند . فیلمسازانی که چه در فیلمنامه نویسی و چه در کارگردانی نوشته هایشان ، سبک و فلسفه ی مخصوص خود را دارند . شخصاً هیچ وقت از تماشای فیلم فارگو خسته نمی شوم . فیلمی در عین سادگی ، فوق العاده پیچیده و پر از ظرافت . و با اینکه فیلم در محیطی برفی و سرد می گذرد ، بشدت گرم و پر انرژی و خنده دار است . ویژگی هایی که در فیلم های "قبل از فارگو" به اندازه کافی نبود (یعنی کم تر سرگرم کننده و بامزه بودند) و در فیلم های "بعد از فارگو" به اندازه ی کافی بوده و هست .

فیلم های محبوب من از برادران کوئن : فارگو ، لبوسکی بزرگ ، ای برارد تو کجایی ؟ ، جایی برای مردان قدیم نیست و ...


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : چهارشنبه 11 آبان 1390
نویسنده : konami

زندگی نامه ی استنلی کوبریک

استنلی کوبریک ( Stanley Kubrick ) 

استنلی کوبریک در 26جولای 1928 در نیویورک به دنیا آمد. در دانشگاه نیویورک تحصیل کرد. ابتدا به عکاسی پرداخت ولی ورود به عرصه فیلم سازی ، او را از عکاسی دور کرد ، با این وجود ، نوع قاب بندی و تسلط او بر تصویر از همین ذوق عکاسی او نشئت گرفته است.

کوبریک اولین فیلمش را به نام روز نبرد در سال 1950 و با هزینه ای بسیار کم ساخت. پس از آن دو فیلم مستند برای کمپانی R.K.O ساخت و بلافاصله بعد از آنها در سال 1953 ، دو فیلم بلند کم هزینه دیگر ساخت به نام های هراس و هوس و دریانوردان. او هر دو فیلم را تقریبا به تنهایی ساخت ، چرا که علاوه بر کارگردان ، هم فیلم بردار ، هم صدابردار و هم تدوین گر فیلم بود. او خود درباره این دو فیلم گفته : « برای کمک به یادگیری حرفه ام حیاتی بودند.

در همین سال ، جیمز هریس ( James Harriss ) را ملاقات کرد. هریس که تهیه کننده ای بلند پرواز بود ، خیلی زود به استعداد های کوبریک پی برد و آن دو ، کمپانی تولید فیلم هریس – کوبریک را تشکیل دادند. نخستین فیلم این مشارکت، قتل ( 1956 ) نام داشت. قتل درباره یک گروه تبهکار بود که یک کامیون برنج را غارت می کنند. این فیلم نه تنها برای او از نظر مالی سود آور بود ، بلکه توجه همه ، به ویژه منتقدان را به او جلب کرد.

بعد از آن ، کوبریک از روی رمان همفری کاب ، فیلم راه های افتخار ( 1957 ) را ساخت. راه های افتخار فیلم بسیار موفقی بود ، درباره فساد و خیانت در اداره یگان های نظامی. گروهی از سربازان در یک حمله جنگی شکست خورده اند و حال باید به دنبال مقصر گشت.

 در این میان فرمانده نظامی که خود مقصر است ، دو سرباز بیگناه را به جرم کم کاری و مسببین این شکست به اعدام نظامی محکوم می کند و سرگروه آنها با بازی کرک داگلاس ( Kirk Douglas ) هر چه تلاش می کند ، نمی تواند آنها را نجات دهد. یکی از تحلیل گران سینما درباره این فیلم گفته : « کوبریک وقتی دوربین خود را بی باکانه بر دامنه ها قرار می دهد و کشتار یک لشکر را ثبت می کند ، از آن به مانند سلاحی استفاده می کند. »

در سال 1960 ، کوبریک فیلم پر هزینه و تاریخی اسپارتاکوس را ساخت. در این فیلم کرک داگلاس ، (تهیه کننده)) بود و در عین حال در نقش اصلی ، یعنی اسپارتاکوس نیز بازی می کرد. داگلاس با دخالت های بیجای خود کوبریک را به ستوه آورد تا جایی که کوبریک هیچ گاه این فیلم را متعلق به خود ندانست. در واقع کوبریک کارگردانی بود که هیچ گاه نمی توانست زیر سلطه کسی کار کند. یکی از مهم ترین شرایط فیلم سازی او همواره این بود که ، باید به او آزادی عمل کافی داده شود و در غیر این صورت کار نخواهد کرد.

کوبریک اولین کمدی خود را به نام لولیتا در سال 1962 و بر اساس کتاب ولادیمیر ناباکوف ( Vladimir Nabokov ) ، نویسنده مطرح روسی ساخت ، که درباره شیفتگی مرد کور میانسالی به نادختری کوچکش است. فیلم طنز تلخی را در بر دارد ، چنانچه خانم پائولین کیل ( Pauline Kael ) ، از منتقدان مطرح آمریکایی درباره این فیلم گفته : « ... لولیتا ، انسان را در عین خنداندن به نفس نفس می اندازد. ».
در همین سال کوبریک با رضایت هریس شراکتش را با او به هم زد.

 در سال 1964 ، کوبریک فیلم پر سر و صدای دکتر استرنج لاو را عرضه کرد. دکتر استرنج لاو درباره یک ژنرال دیوانه آمریکایی است که دائما زیر دستانش را به اتاق جنگ می طلبد و قصد حمله احمقانه ای به خاک شوروی را دارد. این فیلم نیز از طنز تلخ و گزنده ای برخوردار است و یکی از بهترین نمونه های کمدی سیاه است. پیتر سلرز ( Peter Sellars ) در این فیلم در یکی از بهترین بازی هایش در چند نقش ظاهر شده است.

 کوبریک دیدگاه تاریک خود را درباره عصر ماشینی و دنیای صنعتی که در آن به سر می بریم به خوبی در فیلم درخشان 2001 : یک ادیسه فضایی ( 1968) نشان می دهد ، جایی که سرانجام کامپوتر ها و ماشین ها ، خود ویران کننده زندگی بشری هستند و در حالی که انسان در این فضای ماشینی غرق شده ، فلسفه حیات جایی در فضای لا یتنهایی سرگردان است. کوبریک این فیلم را بر اساس رمان آرتور سی کلارک ( Arthur C. Clarke ) ( از جمله مهم ترین نویسندگان داستان های علمی – تخیلی ) ساخت. کوبریک برای جلوه های ویژه این فیلم سنگ تمام گذشت و همه را حیرت زده کرد.

فیلم بعدی کوبریک ، پرتقال کوکی ( 1971 ) ، بر اساس داستانی از آنتونی بورخس ( Anthony Burgess ) ساخته شد و اوج بدبینی او به انسان بود. در فیلم 2001 : یک ادیسه فضایی ، کوبریک با تصویر کردن یک کامپیوتر سخنگو در هیبت یک زن نشان می دهد که ماشین ، انسان می شود ، در حالی که در پرتقال کوکی نشان می دهد که انسان به راحتی در اثر شستشوی مغزی و کنترل فکری به ماشین بدل می شود و حتی بدتر از آن می تواند ویژگی های حیوانی پیدا کند.

 پرتقال کوکی مفهومی را در خود به تصویر می کشید ، همان مفهومی که در همه ی آثار قبلی او نیز دیده می شود ، یعنی در دنیایی که ارزش انسان روز به روز نازل تر می شود و ماشینیسم سلطه بیشتری می یابد ، آدمی ناگزیر است و باید برای بقایش ، انسانیت خود را پاس دارد. به علاوه پرتقال کوکی بازتاب هشدارهایی بود که او در دو فیلم قبلی اش یعنی دکتر استرنج لاو و 2001 : یک ادیسه فضایی داده بود ، اینکه ، انسان باید سخت بکوشد تا پس از تسلط بر خویش ، بتواند بر ماشین ساخت خود نیز تسلط داشته باشد. پرتقال کوکی انتقدادهای شدیدی را به ویژه در آمریکا به همراه داشت.

کوبریک در سال 1974 به انگلستان رفت. او به دلیل فشارهای زیادی که تهیه کنندگان آمریکایی بر او تحمیل می کردند ، دیگر حاضر نشد در آمریکا فیلم بسازد ، به همین خاطر به انگلستان رفت.

بری لیندون ( 1975 ) که کوبریک آن را با اقتباس از رمان ویلیام تاکری ( William Thackeray ) ساخت ، ماجرایی قرن هجدهمی را در انگلستان روایت می کند. بری لیندون ، رومانسی تلخ است : کسی که یک دفعه پولدار می شود ، به آرزوی خود می رسد ، وارد طبقه اعیان و اشراف می شود ، اما ظرفیت آن را ندارد و همین مسئله او را به نابودی می کشاند. فیلم برداری فیلم بسیار خوب و فضای بصری فیلم بسیار چشم گیر بود. هیچ کس مانند کوبریک نمی توانست فضای قرن هجدهم انگلستان را به این خوبی به تصویر بکشاند. صحنه ای که کوبریک آن را تنها با نور ده شمع تصویر برداری کرده است ، بسیار مشهور است. بری لیندون در زمان خود چندان استقبال نشد ولی بعدها منتقدان توجه بیشتری به آن کردند. جمله پایانی فیلم معروف است : «همۀ آدمها یی که در این فیلم دیدید که برخی عشق ورزیدند ، برخی حسادت کردن ، ..... یک نقطه مشترک دارند و آن این است که همۀ اینها زیر خاک هستند.»

در سال 1980 ، کوبریک اقتباسی از رمان رعب انگیز استیفن کینگ ( Stephen King ) به نام درخشش ، ارائه داد. درخشش ، درباره یک نویسنده است که به همراه همسر و فرزندش ، در فصل زمستان به یک هتل کوهستانی بسیار مجلل می رود تا علاوه بر سرایداری این هتل به نوشتن رمانش بپردازد. حوادثی در هتل رخ می دهد و او را به یک جانی بدل می کند. کوبریک به خوبی داستان کینگ را به تصویر کشید و بازی خوب جک نیکلسون ( Jack Nicholson ) در نقش نویسنده نیز در این موفقیت بی تاثیر نبود.

 کوبریک با وجود ذوق و هنر فراوانی که در عرصه سینما داشت ، کم کار بود و در اواخر دوران کاری اش هم بسیار کم کارتر شد. او در سال 1987 ، فیلم بحث برانگیز و در عین حال تحسین برانگیز غلاف تمام فلزی را ساخت.

 غلاف تمام فلزی ماجرایی تلخ و گزنده را در خلال جنگ ویتنام و در یک پایگاه آموزشی تک تیراندازان نیروی ارتش آمریکا و بعد از آن در میدان های جنگ در ویتنام روایت می کرد. فیلم آشکارا انتقادی بود به تزریق روحیه وحشی گری و جنگ طلبی به سربازان بیچاره آمریکایی و تبدیل کردن آنها به حیوانات دست آموز. فیلم غلاف تمام فلزی از نظر کارگردانی و ساختار ، بسیار خوب پرداخت شده بود و صحنه های جنگی که کوبریک طراحی کرده بود بسیار تماشایی و هنرمندانه بودند.

کوبریک در سال 1999 با دوازده سال فاصله از فیلم قبلی اش ، فیلم بحث برانگیز دیگری ساخت : چشمان کاملا بسته. این فیلم نیز انتقاد تند و گزنده ای را در بر داشت ، اما این بار این انتقاد درباره سست بودن پایه های خانواده در زندگی امروز ، خصوصا زندگی آمریکایی بود ، و از همه مهم تر پنهان بودن لایه های خیانت در بافت این خانواده که هر لحظه با تلنگری ممکن است سر بر آورد. کوبریک پیش از آنکه فیلمش به نمایش عمومی دربیاید در 7 مارس 1999درگذشت و پخش این فیلم مدت کوتاهی بعد از مرگش در آمریکا آغاز شد. فیلم انتقادات شدیدی را در بر داشت و اداره سانسور آمریکا بخش هایی از فیلم را حذف کرد.

استنلی کوبریک در تاریخ سینما جایگاه مهم و ویژه ای دارد ، هم به دلیل فیلم های پراهمیت وبحث برانگیز ش ، هم به دلیل تکنیک منحصر به فرد و خلاقه اش و هم به دلیل تملک قاطعانه فیلم هایش وجلوگیری از دخالت های تهیه کنندگان و سرمایه داران.

گزیده فیلم شناسی استنلی کوبریک ( در مقام کارگردان )

• روز نبرد ( 1951- Day of the Fight )
• هراس و هوس ( 1953 - Fear and Desire )
• دریانوردان ( 1953 - The Seafarers )
• قتل ( 1956 - The Killing )
• راه های افتخار ( 1957 - Paths of Glory )
•اسپارتاکوس ( 1960 - Spartacus )
• لولیتا ( 1962 - Lolita )
یک اودیسه فضایی ( 1968 - 2001: A Space Odyssey )
• پرتقال کوکی ( 1971 - A Clockwork Orange)
• بری لیندون ( 1975 - Barry Lyndon )
• درخشش ( 1980 - The Shining )
• غلاف تمام فلزی ( 1987- Full Metal Jacket)
• چشمان کاملا بسته ( 1999- Eyes Wide Shut )

گزیده جوایز و افتخارات

• برنده جایزه اسکار بهترین جلوه های ویژه برای فیلم 2001 : یک ادیسه فضایی در سال 1969 ، نامزد دریافت جایزه اسکار بهترین فیلم و بهترین کارگردانی و بهترین فیلم نامه اقتباسی برای دکتر استرنج لاو ... در سال 1965 ، نامزد دریافت جایزه اسکار بهترین کارگردانی و بهترین فیلم نامه اقتباسی برای فیلم 2001 : یک ادیسه فضایی در سال 1969 ، نامزد دریافت جایزه اسکار بهترین فیلم و بهترین کارگردانی و بهترین فیلم نامه اقتباسی برای پرتقال کوکی در سال 1972 ، نامزد دریافت جایزه اسکار برای بهترین فیلم و بهترین کارگردانی و بهترین فیلم نامه اقتباسی برای فیلم بری لیندون در سال 1976 ، نامزد دریافت اسکار بهترین فیلم نامه اقتباسی برای غلاف تمام فلزی در سال 1988.

• نامزد دریافت جایزه گلدن گلوب در رشته بهترین کارگردانی برای فیلم اسپارتاکوس در سال 1961 ، نامزد دریافت جایزه گلدن گلوب در رشته بهترین کارگردانی برای فیلم لولیتا در سال 1963 ، نامزد دریافت جایزه گلدن گلوب در رشته های بهترین فیلم و بهترین کارگردانی برای فیلم پرتقال کوکی در سال 1972 ، نامزد دریافت جایزه گلدن گلوب در رشته های بهترین فیلم و بهترین کارگردانی برای فیلم بری لیندون در سال 1976.

 
• برنده جایزه بافتا در رشته بهترین کارگردانی برای فیلم بری لیندون در سال 1976 ، نامزد دریافت جایزه بافتا در رشته بهترین فیلم برای اسپارتاکوس در سال 1961 ، نامزد دریافت جایزه بافتا در رشته بهترین فیلم نامه برای فیلم دکتر استرنج لاو در سال 1965 ، نامزد دریافت جایزه بافتا در رشته بهترین فیلم برای فیلم 2001: یک ادیسه فضایی در سال 1969 ، نامزد دریافت جایزه بافتا در رشته های بهترین کارگردانی و بهترین فیلم نامه برای فیلم پرتقال کوکی در سال 1973.

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
آخرین مطالب

/
به وبلاگ من خوش آمدید

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران