کمک های کامپیوتری
تاریخ : دوشنبه 16 آبان 1390
نویسنده : konami

چند درس اقتصادی آموزنده از امام رضا(ع)

چند درس اقتصادی آموزنده از امام رضا(ع)

1-پرهیز از گداپروری

کمک به یک فرد ضعیف بهتر از صدقه دادن است.

2.مطالبه حق

مؤمن در حال غضب هم از دایره حق بیرون نمی‌رود و در حال رضایت هم در باطل داخل نمی‌گردد و هرگز بیش از حق خود مطالبه نمی‌کند.

3.انفاق

روزی حضرت رضا علیه السلام از یکی از غلامان خود پرسید:«آیا امروز چیزی در راه خدا انفاق کرده اید؟»  غلام گفت:«نه.»  امام فرمود:«پس خداوند از کجا به ما عوض دهد؟! برو چیزی در راه خدا انفاق کن، حتی اگر یک درهم باشد.»

4.هشدار در مورد فقر

هیچ یک از اهل بیت(ع) پیروانشان را به فقر و تهی دستی فرا نخواندند؛ چرا که فقر، به طور طبیعی می تواند سرچشمه بسیاری از غصه ها، لغزش ها و تبهکاری ها باشد. «بررسی مشکلات اجتماعی و سبب جویی نابسامانی ها روشن می سازد که فقر اساس بسیاری از مشکلات اجتماعی و نابسامانی های زندگی فردی، خانوادگی و اجتماعی است. تردید نیست که انسان دراین زندگی، درکالبدی جای دارد که از مواد طبیعی تشکیل یافته است و با اشیایی سر و کار دارد و در فضایی زندگی می کند که به وسایل و کالاهای مادی نیازمند است. غذا، لباس، مسکن، نظافت و بهداشت، همه در طبیعت این زندگی و لازم تداوم حیات انسانی است و نبود یا کمبود هر یک از این امور، ناتوانی، بیماری و فرسایش و پیری زودرس را در پی خواهد داشت».


برهمین اساس است که امام رضا(ع) فرمود: «المسکنة مفتاح البوس؛ بینوایی و فقر، کلید بدبختی و بیچارگی است.» آن حضرت در سخنی دیگر به نقش معیشت کافی در آرامش روحی و روانی انسان این گونه اشاره می فرماید:
«ان الانسان اذا ادخر طعام سنته حف ظهره و استراح؛ چون آدمی خوراک سال خویش را ذخیره کند، بارش سبک می شود و آرامش می یابد.» و باز از آن حضرت روایت شده است: «اعمل لدنیاک کانک تعیش آبداً ؛ برای دنیایت چنان عمل کن که گویا برای همیشه زنده ای.»شهید مطهری نیز در این باره می گوید: «پیغمبر اسلام؛ با هر نوع گدا صفتی و کلاشی سخت مبارزه کرده است.» پیغمبر اکرم(ص) فرمود: «در کار دنیای خودتان مصلح باشید!»؛ مصلح باشید، غیر از این است که پول پرست باشید؛ یعنی کار صحیح و درست بکنید و دنیای خودتان را به سامان بیاورید و البته نسبت به آخرتتان نیز آنی غفلت نکنید».


«به هر حال، مسئله اقتصاد، مسئله ای ساده و بی اهمیت یا کم اهمیت نیست. دین داری و معنویت، بقا و عزت، سربلندی، حماسه و اقدام، عفت و اخلاق، هنر و فرهنگ، امید و تکاپو و شورآوری و سازندگی هر جامعه ای بستگی دارد به چگونگی نظام اقتصادی آن جامعه، حتی باید اعتراف کرد که بروز شایسته نبوغ و استعداد نسل ها، در شعبه های گوناگون علم و صنعت و اختراع و هنر و فکر و تعقل، متوقف است بر جوّ اقتصادی سالم. در جو سالم اقتصادی است که یک متفکر می تواند درست بیندیشد و یک جراح، عمل دقیق خود را به خوبی انجام دهد و یک هنرمند، بیافریند و یک اخلاقی، تربیت کند... .»

امام رضا(ع) در حدیثی دیگر می فرماید: «اذا اقبلت الدنیا علی انسان اعطته محاسن غیره و اذا ادبرت عنه سلبته محاسن نفسه؛ هرگاه دنیا[و دارایی]به انسانی روی آورد، نیکی های دیگران را [نیز] به او می دهد و هرگاه به کسی پشت کند [و او فقیر شود]، نیکی های خودش را [ هم] از او می گیرد».


«در توضیح این حدیث باید گفت: زندگی انسان به شخصیت او بستگی دارد و پایگاه و محور اصلی اثر گذاری و نقش آفرینی هرکس، کیان، منش و شخصیت اوست. از این رو، نفی شخصیت، بسیار زیان بارتر از نفی شخص است. در این سخن، فقر، عامل نفی شخصیت شمرده شده است که انسان فقیر دچار آن می شود و بر اثر آن ویژگی های مثبت خویش را از دست می دهد.» درحالی که از آن سو، دارایی و تمکن مالی می تواند در شخصیت سازی انسان چنان اثرگذار باشد که او را از نیکی های اخلاقی دیگران نیز بهره مندکند.

5. تخصص مداری در سخنان امام رضا(ع)


در آموزه های دینی، به موضوع تخصص در کار و حرفه بسیار توجه شده است. در قرآن کریم آمده است: آنگاه که یوسف(ع) به عزیز مصر می گوید: «اجعلنی علی حزائن الارض؛ مرا بر خزائن این سرزمین بگمار!» از تخصص و آگاهی خویش در این باره می گوید و می فرماید: «انی حفیظ علیم. همانا من نگاهبانی [امین] و [ کاردانی] آگاه [به این کار] هستم.» (یوسف: 55). تخصص نداشتن در کار سبب می شود که کار، خوب صورت نگیرد و در نتیجه زیان های فراوانی به بیت المال اقتصاد مسلمانان و اقتصاد خود شخص وارد شود. پیشرفت و شکوفایی اقتصادی در گرو تخصص و مهارت است و شخص در صورت ناآگاهی و تخصص نداشتن در کار و حرفه خویش، نه تنهاپیشرفت نخواهد کرد، بلکه دچار رکود و عقب گرد خواهد شد. امام رضا(ع) افراد را از سپردن کارها به دست افراد بی تشخیص و ناوارد بازداشته و این مسئله را جزئی از اسلام خالص دانسته و فرموده است: «... البرائة ممن نفی الاخیار... و آوی الطرداء اللعناء... استعمل السفهاء ؛ [جزو اسلام خالص است]، بیزار بودن از کسانی که نیکان را تبعید کردند و کسانی را که باید رانده می شدند، در مرکز اسلامی پناه دادند و کم خردان [آگاهان و غیر متخصصان] را به کار گماردند».


«امام رضا(ع)، نابسامانی، بی عدالتی، تبعیض، فقر، محرومیت و مشکلات جامعه اسلامی را به عللی نسبت می دهد که از آن جمله: به کار گماردن جاهلان و اشخاص سفیه و ناآگاهان است. بنابراین، به کار گماردن کسانی که از نظر فکر و فن اداره جامعه و تدبیرامور مالی و مدیریت اقتصادی و دیگر مسائل اجتماعی، تخصص های لازم را ندارند، باعث عقب ماندگی، نابسامانی، فقر و محرومیت خواهد بود».


«بی گمان، مهارت، توانایی و معلومات تخصصی هر فرد در واقع، به مثابه دارایی و ثروتی است که در اختیار اوست و همان طور که دارایی را با توجه به بازده آن در فعالیت های اقتصادی به کار می اندازند، باید از مهارت و استعداد و معلومات تخصصی نیز به گونه ای در فعالیت های اقتصادی استفاده کرد. اگر فردی هزار واحد از پولی را که در اختیار دارد، با نرخ بهره 12 در صد در سال قرض دهد، در پایان سال مالی دارای 1120 واحد پول خواهد شد؛ یعنی سود وام دهی او 12 درصد است. حال اگر او به جای قرض دادن، این مبلغ را مثلاً برای آموزش حرفه ای خاصی صرف کند و در نتیجه آن تخصص، صاحب درآمد بیشتری شود و درپی آن، به 14 درصد بازده برسد، گفته می شود که تخصص، بازده بیشتری برای او داشته است تا مثلاً قرض دادنی که البته سود حاصل از آن، اشکال شرعی نیز دارد»


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : دوشنبه 16 آبان 1390
نویسنده : konami

بهره‏هاى مولانا از داستان پيامبر اعظم صلى الله عليه وآله وسلم در قرآن

محمد بهرامي

چکیده: جلال الدين محمد بلخى در جاى جاى مثنوى از داستان پيامبران بهره برده است، يكى از اين قصه ها، قصه پيامبر(ص) است.
مولانا از اين قصه در راستاى آموزش اعتقادات، اخلاقيات و عرفان فراوان بهره گرفته است. او از فراز گم شدن پيامبر(ص) فطرت الهى را نتيجه گرفته و از نمودن جبرئيل خويش را به پيامبر(ص) در خدمت قهر الهى سود مى برد، چنان كه از معجزات پيامبر(ص)، دشمنى ابولهب با پيامبر، برخورد پيامبر با سائل و يهوديان، اُذن خواندن پيامبر، ارتداد كاتب وحى، دشمنى اوس و خزرج، فتح مكه نيز به ترتيب بهره هاى زير را مى گيرد:
قدرت خدا، تجانس موجودات، مقام نيازمندان، شيرينى مرگ، مقام پيامبر، نكوهش تكبر، ناپسندى قياس، نقش پيامبر (ص) در ايجاد الفت و دوستى، مذمت دنيا دوستى.


كليد واژه‏ها: قصه پيامبر(ص)، مثنوى، مولانا، فوايد قصه.

بخش عمده‏اى از مثنوى معنوى از داستانها، قصه‏ها و افسانه‏ها شكل گرفته است. در نگاه مولانا قصه و داستان مانند ديگر موجودات عالم هستى ظاهر و باطن دارد و باطن آن اصل و ظاهر آن فرع است. بر اين اساس سراينده مثنوى به شكل ظاهرى قصه چندان پايبند نيست و با ساختار شكنى قصه وا فزودن فرازهايى به آن اهداف خود را دنبال مى‏كند.
مهمترين اهداف جلال الدين محمد بلخى از گزارش قصص قرآن، آموزش مجموعه‏اى از باورها، اخلاقيات و عرفان اسلامى به مخاطب مثنوى است.
در ميان قصه‏هاى قرآنى، قصه پيامبر اسلام در مثنوى جايگاه ويژه‏اى يافته است؛ به گونه‏اى كه در جاى جاى مثنوى از فرازهاى اين داستان در خدمت آموزش اعتقادات، اخلاقيات و عرفان بهره گرفته شده است.
بنابر اين در اين نوشتار نگاهى خواهيم داشت به بهره‏هايى كه مولانا از فرازهاى گوناگون داستان پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم برده است:
فراز نخست: گم شدن پيامبر در كودكى

«و وجدك ضالاً فهدى» (الضحى/7)
«و تو را گمشده يافت و هدايت كرد.»
وقتى آمنه مادر پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم از دنيا رفت، عبدالمطلب حليمه را به عنوان دايه پيامبر انتخاب كرد و آن حضرت را به او سپرد. پس از آن كه پيامبر بزرگ شد، حليمه پيامبر را به مكه آورد. اما در مكه پيامبر را گم كرد و هر چه به دنبال پيامبر گشت آن حضرت را نديد. پيرمردى به حليمه نزديك شد و وقتى مشكل حليمه را دانست، او را نزد بت بزرگ -هبل- برد و از بت كمك خواست. وقتى پير مرد نام پيامبر را نزد هبل برد، هبل و ديگر بتان سرنگون شدند. و با عتاب به پيرمرد گفتند: مگر نمى‏دانى كه هلاك ما به دست اوست. پيرمرد رو به حليمه كرد و گفت آن كودك خدايى دارد كه نگهدار اوست. حليمه خدمت عبدالمطلب رسيد و ماجرا را براى او تعريف كرد عبدالمطلب گمان كرد برخى از قريش در اين ماجرا نقش دارند و وقتى مطمئن شد كه ايشان در اين كار دخالت ندارند، منادى در آسمان ندا داد و گفت: پيامبر در وادى تهامه و زير درختى نشسته است. عبدالمطلب به آنجا رفت و پيامبر را در آن جا يافت.1
اين فراز از داستان پيامبر در قصه «چاره كردن سليمان در احضار تخت بلقيس از سبا» در خدمت اثبات فطرت الهى قرار گرفته است. مولانا در اين قصه از فطرت خداپرستى مى‏گويد و بت پرستان را از آن جهت بت پرست مى‏شناسد كه معبود حقيقى را نشناخته‏اند و به فطرت خدا پرستى خويش بى توجه هستند. به اين مناسبت به داستان گم شدن پيامبر گريز مى‏زند و بتان را نيز برخوردار از فطرت الهى مى‏خواند به گونه‏اى كه وقتى نام پيامبر را از آن پير عرب مى‏شنوند به سجده مى‏افتند:
قصه راز حليمه گويمت
تا زدايد داستان او غمت
مصطفى را چون ز شير او باز كرد
بر كفش برداشت چون ريحان و ورد
باز آمد سوى آن طفل رشيد
مصطفى را بر مكان خود نديد
حيرت اندر حيرت آمد بر دلش
گشت بس تاريك از غم منزلش
پير مردى پيشش آمد با عصا
كاى حليمه چه فتاد آخر ترا
كه چنين آتش ز دل افروختى
اين جگرها را زماتم سوختى
گفتش اى فرزند تو انده مدار
كه نمايم مر ترا يك شهريار
برد او را پيش عزى كاين صنم
هست در اخبار غيبى مغتنم
چون محمد گفت اين جمله بتان
سرنگون گشتند و ساجد آن زمان
...2

فراز دوم: نمودن جبرئيل خويش را به پيامبر

«و لقد رءاه نزلةً اُخرى عند سدرة المنتهى" (نجم/14-13)
«و بار ديگر او را مشاهده كرد، نزد «سدرةالمنتهى»».
مولانا قهر الهى را براى سركشان شكننده و براى اهل طاعت و تواضع نرم و لطيف مى‏خواند:
زفت زفت است و چو لرزان مى‏شوى
مى‏شود آن زفت نرم و مستوى
ز آنكه شكل زفت بهر منكر است
چونكه عاجز آمدى لطف و بر است3
به اين مناسبت گريز مى‏زند به داستان «نمودن جبرئيل خود را به مصطفى به صورت خويش ...»:
مصطفى ميگفت پيش جبرييل
كه چنانكه صورت تست اى خليل
مر مرا بنما تو محسوس آشكار
تا ببينم مر ترا نظاره وار
گفت نتوانى و طاقت نبودت
حس ضعيف است و تنك سخت آيدت
گفت بنما تا ببيند اين جسد
تا چه حد حس نازك است و بى مدد
...
چونكه كرد الحاح بنمود اندكى
هيبتى كه كه شود زو مندكى
شهپرى بگرفته شرق و غرب را
از مهابت گشت بى هش مصطفى
چون ز بيم و ترس بيهوشش بديد
جبرئيل آمد در آغوشش كشيد4

فراز سوم: معجزات پيامبر
الف. اعجاز قرآن

مشركان، وحيانيت قرآن را برنمى‏تافتند و آن را ساخته خود پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم معرفى مى‏كردند. در پاسخ به ايشان آيه شريفه «و ما كنت تتلوا من قبله من كتاب و لاتخطّه بيمينك» (عنكبوت /48) فرود آمد و پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم را امّى معرفى كرد.
اين آيه از سويى پاسخ به ياوه گويانى بود كه قرآن را سخن پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم مى‏شناختند و ارتباط خدا با پيامبر را منكر بودند و از سويى ديگر از اعجاز قرآن حكايت داشت به گونه‏اى كه امروزه شمارى از قرآن پژوهان يكى از وجوه اعجاز قرآن را «قرآن كتابى از مردى درس ناخوانده» مى‏آورند.

ب. شق القمر

مشركان مكه خدمت پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم رسيده و گفتند: اگر راست مى‏گويى و از سوى خدا آمده‏اى ماه را به دو نيمه تقسيم كن. پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم فرمود: اگر خواسته شما را اجابت كنم ايمان مى‏آوريد؟ كافران گفتند: بله. و چون وقتى پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم ماه را به دو نيمه كرد، كافران روى گردانده و گفتند: اين سحرى عظيم است:
«اقتربت الساعه و انشقّ القمر و إن يروا آيةً يعرضوا و يقولوا سحرٌ مستمر» (قمر/ 1)
«قيامت نزديك شد و ماه از هم شكافت! و هر گاه نشانه و معجزه‏اى را ببينند روى گردانده، مى‏گويند: «اين سحرى مستمر است».
از اين دو فراز مولانا در راستاى اثبات قدرت خدا بهره مى‏گيرد:
در قصه آن «پادشاه جهود كه نصرانيان را مى‏كشت از بهر تعصب» از مبارزه وزير با قديم ازلى سخن مى‏گويد و انسان‏ها را از مبارزه با قدرت حق تعالى ناتوان مى‏خواند:
همچو شه نادان و غافل بد وزير
پنجه مى‏زد با قديم ناگزير
با چنان قادر خدايى كز عدم
صد چو عالم هست گرداند به دم
در اين راستا به داستان پيامبران و پيامبر اعظم‏صلى الله عليه وآله وسلم گريز مى‏زند و از ناتوانى انسان‏ها در برابر پيامبران مى‏گويد.
در نگاه مولانا پيامبر امى است. اما سخنان او از چنان فصاحت و بلاغتى برخوردار است كه صدها هزار دفتر شعر توان مقابله با سخنان آن حضرت را ندارد و در برابر سخنان پيامبر ناچيز و بى مقدار مى‏نمايد:
صد هزاران دفتر اشعار بود
پيش حرف اميّى آن عار بود5
در منظر مثنوى معجزات پيامبران نيز نشان از قدرت خدا دارد؛ به گونه‏اى كه موجودات عالم از عقل و علم برخوردار مى‏شوند و ماه فرمان پيامبر را مى‏شنود و به دو نيم تقسيم مى‏شود:
چون قمر كه امر بشنيد و شناخت
پس دو نيمه گشت بر چرخ و شكافت
چون درخت و سنگ كاندر هر مقام
مصطفى را كرده ظاهر السلام6

فراز چهارم: دشمنى ابولهب با پيامبر

در فراروى پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم عده‏اى علم مخالفت برافراشته و به سختى با آن حضرت دشمنى مى‏كردند. سرآمد اين افراد ابولهب عموى پيامبر بود. ابولهب هميشه پيامبر را آزار مى‏داد و ايشان را به عنوان ساحر و دروغگو معرفى مى‏كرد. او تنها كسى بود كه پيمان حمايت بنى هاشم از پيامبر را امضا نكرد و با دشمنان پيامبر پيمان بست. ابولهب معجزات پيامبر را بارها ديده بود ولى آن حضرت را باور نداشت و ايمان نميآورد.
دشمن ديگر پيامبر همسر ابولهب ام جميل است. اين زن خواهر ابوسفيان بود و بوته‏هاى خار را در مسير پيامبر ميريخت و به آن حضرت آسيب مى‏رساند.
شدت دشمنى اين دو تن سبب شد سوره «تبّت» در مورد ايشان بر قلب پيامبر فرود آيد:
«تبّت يدا ابى لهب و تبّ ما أغنى عنه ماله و ما كسب سيصلى ناراً ذات لهب. و امرأته حمّالة الحطب فى جيدها حبلٌ من مسد». (مسد /1-5)
«بريده باد هر دو دست ابولهب (و مرگ بر او باد)! هرگز مال و ثروتش و آنچه را به دست آورد به حالش سودى نبخشيد! و بزودى وارد آتشى شعله‏ور و پرلهيب مى‏شود؛ و (نيز) همسرش، در حالى كه هيزم‏كش (دوزخ) است، و در گردنش طنابى است از ليف خرما!»
سراينده مثنوى از اين فراز در بحث تجانس سود مى‏برد او از زبان موسى‏عليه السلام با فردى سخن مى‏گويد كه در برابر معجزات موسى عليه السلام سر تسليم فرود نميآورد و هم چنان بر كفر خويش پا مى‏فشارد، امّا در برابر صداى گوساله تسليم مى‏شود و به سامرى ايمان مى‏آورد.
از اين قصه مولانا تجانس را نتيجه ميگيرد و مى‏گويد: جنس، جنس را درك مى‏كند. گرگ سوى يوسف نمى‏رود مگر براى خوردن او. اما همين گرگ از صفت درندگى كه جدا شود به مرتبه انسانى مى‏رسد و مثل سگ اصحاب كهف مى‏شود.
در راستاى بحث تجانس، مولانا به ايمان ابوبكر و دشمنى ابوجهل گريز مى‏زند. ابوبكر را هم جنس پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم مى‏خواند و همين هم جنسى را عامل ايمان آورى او معرفى مى‏كند و در برابر ابوجهل را ناجنس مى‏نامد و تسليم نشدن او را با وجود مشاهده آن همه معجزه به جهت هم ناجنسى معرفى مى‏كند:
ز آن عجبتر ديده‏ايد از من بسى
ليك حق را كى پذيرد هر خسى
گرگ بر يوسف كجا عشق آورد
جز مگر از مكر تا او را خورد
چون ز گرگى وا رهد محرم شود
چون سگ كهف از بنى آدم شود
چون ابوبكر از محمد برد بو
گفت هذا ليس وجه كاذب
چون نبد بوجهل از اصحاب درد
ديد صد شق قمر باور نكرد7

فراز پنجم: برخورد پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم با سائل

عثمان مقدارى خرما براى پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم آورد. همزمان نيازمندى خدمت پيامبر رسيد و درخواست كمك كرد. پيامبر همان مقدار خرما را به نيازمند داد. عثمان خرما را از فقير خريد و آن را به پيامبر بازگرداند. فقير تا سه بار درخواست خود را تكرار كرد و هر بار خرما را دوباره به عثمان فروخت. وقتى براى بار چهارم فقير درخواست خود را تكرار كرد، پيامبر فرمود: تو نيازمندى يا فروشنده؟! در اين هنگام آيه شريفه «و اما السائل فلاتنهر" (ضحى /10) فرود آمد.
از اين فراز داستان سراينده مثنوى در تبيين مقام نيازمندان بهره مى‏گيرد. او در قصه «در بيان اين كه چنان كه گدا عاشق كرم است...» از جود و كرم مى‏گويد و اين دو را نيازمند وجود گدايان مى‏خواند. چنان كه روى زيبا رويان از آينه زيبا مى‏شود. روى احسان و كرم نيز از گدايان نمايان مى‏گردد. بنابر اين گدايان چون آينه هستند و نبايد با برخورد نادرست با ايشان آينه را تيره و تار ساخت و از شفافيت انداخت. به همين جهت در سوره «الضحى» پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم از برخورد ناروا با گدا منع مى‏شود:
بانگ مى‏آمد كه اى طالب بيا
جود، محتاج گدايان، چون گدا
جود مى‏جويد گدايان و ضعاف
همچو خوبان، كآينه جويند صاف
روى خوبان ز آينه زيبا شود
روى احسان از گدا پيدا شود
پس از اين فرمود حق در والضحى
بانگ كم زن اى محمد بر گدا
چون گدا آيينه جود است، هان
دم بود بر روى آيينه زيان8

فراز ششم: پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم و يهوديان

يهوديان خويش را امت برگزيده خدا معرفى مى‏كردند و گاه ادعاى خدايى داشتند و يهود را از دوستان خدا مى‏خواندند: «و قالت اليهود و النصارى نحن ابناء اللَّه و احبّاوه» (مائده /18)
«يهود و نصارا گفتند: «ما، فرزندان خدا و دوستان (خاص) او هستيم.»
در برابر اين سخنان آيه شريفه «قل يا ايّها الذين هادوا إن زعمتم أنّكم اولياء للَّه من دون النّاس فتمنّوا الموت إن كنتم صادقين» (جمعه/6) «بگو اى يهوديان! اگر گمان مى‏كنيد كه (فقط) شما دوستان خدائيد نه ساير مردم پس آرزوى مرگ كنيد اگر راست مى‏گوييد (تا به لقاى محبوب‏تان برسيد)» فرود آمد و وقتى پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم اين درخواست را مطرح ساختند، يهود كه ادعاى دوستى خدا داشتند از لقاى دوست را آرزو نكردند.
اين فراز از داستان پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم در قصه افتادن ركابدار هر بارى پيش على عليه السلام مورد بهره‏بردارى قرار گرفته است در اين قصه مولانا از شيرينى مرگ مى‏گويد:
خنجر و شمشير شد ريحان من
مرگ من شد بزم و نرگسدان من9
و در ابيات بعد به فتح مكه و حق خواهى حضرت امير و شيرينى مرگ گريز مى‏زند و حضرت امير را خواهان رهايى از دنيا و يهوديان را دل بسته به دنيا مى‏خواند تا آن جا كه ايشان به خواست پيامبر اسلام تن ندادند:
من نيم سگ شير حقم حق پرست
شير حق آن است كز صورت برست
شير دنيا جويد اشكارى و برگ
شير مولى جويد آزادى و مرگ
چونكه اندر مرگ بيند صد وجود
همچو پروانه بسوزاند وجود
شد هواى مرگ طوق صادقان
كه جهودان را بد اين دم امتحان
در نبى فرمود كاى قوم يهود
صادقان را مرگ باشد گنج و سود
همچنانكه آرزوى سود هست
آرزوى مرگ بردن ز آن به است
اى جهودان بهر ناموس كسان
بگذرانيد اين تمنا بر زبان
يك جهودى اين قدر زهره نداشت
چون محمد اين علم را برفراشت
گفت اگر رانيد اين را بر زبان
يك يهودى خود نماند در جهان
پس يهودان مال بردند و خراج
كه مكن رسوا تو ما را اى سراج10
چنان كه در فرازى ديگر مولانا به حضور حمزه در ميدان جنگ بدون زره و كلاه خود گريز ميزند و از شيرينى مرگ براى حمزه مى‏گويد:
اندر آخر حمزه چون در صف شدى
بى زره سرمست در غزو آمدى
سينه باز و تن برهنه پيش پيش
در فكندى در صف شمشير خويش
خلق پرسيدند كاى عم رسول
اى هژبر صف شكن شاه فحول
نه تو لاتلقوا بايديكم الى
تهلكه خواندى ز پيغام خدا
پس چرا تو خويش را در تهلكه
مى‏دراندازى چنين در معركه
...
گفت حمزه چونكه بودم من جوان
مرگ مى‏ديدم وداع اين جهان
سوى مردن كس به رغبت كى رود
پيش اژدرها برهنه كى شود
...
آنكه مردن پيش چشمش تهلكهست
امر لاتلقوا بگيرد او به دست
وانكه مردن پيش او شد فتح باب
سارعوا آيد مر او را در خطاب11

فراز هفتم: اُذُن خواندن پيامبر

«منهم الّذين يؤذون النّبى و يقولون هو اُذُن» (توبه /61)
«از آنها كسانى هستند كه پيامبر را آزار مى‏دهند و مى‏گويند: «او آدم خوش‏باورى است.»
مولانا از مقام اوليا مى‏گويد و حضرت حق را پشتيبان ايشان مى‏خواند. او كورى و كرى باطنى را منفور مى‏خواند و بستن گوش ظاهرى را از سخنان بى پايه و ياوه، راه رسيدن به گوش باطنى مى‏داند. به اين مناسبت اشاره مى‏كند به اذن بودن پيامبر و اين كه آن حضرت از آن جهت كه به سخنان بى‏پايه و اساس گوش نمى‏داد و به هر ناچيزى نگاه نمى‏كرد سراسر گوش باطنى و چشم باطنى شده بود:
سركشد گوش محمد در سخن
كش بگويد در نبى حق هو اذن
سر به سر گوش است و چشم است اين نبى
تازه زو ما مرضع است او ما صبى12
در قصه‏اى ديگر نيز مولانا از لزوم همراهى با انسان كامل مى‏گويد و به اين مناسبت به مقام پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم گريز مى‏زند و آن حضرت را برخوردار از بويايى باطنى مى‏خواند. پيامبر اسلام از آن جهت كه تمامى مراحل انسانيت را پيموده بود و به مقام انسان كامل13 دست يافته بود بوى خداوند را از جانب يمن استشمام مى‏كرد:
تا بيابى بوى خلد از يار من
چون محمد بوى رحمن از يمن14

فراز هشتم: ارتداد كاتب وحى

پيامبر كاتبان بسيار داشت. عبداللَّه بن سعد بن ابى سرح يكى از كاتبان بود. ابى سرح در مكه به پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم ايمان آورد و در مدينه در شمار كاتبان وحى قرار گرفت. زمانى كه پيامبر آيه «ثم خلقنا النطفة علقة فخلقنا العلقة مضغة فخلقنا المضغة عظاماً فكسونا العظام لحما ثمّ أنشأناه خلقاً آخر فتبارك اللَّه احسن الخالقين» (مؤمنون /14) «سپس نطفه را به صورت علقه [= خون بسته] و علقه را به صورت مضغه [= چيزى شبيه گوشت جويده] و مضغه را به صورت استخوان‏هايى درآورديم و بر استخوانها گوشت پوشانيديم سپس آن را آفرينش تازه‏اى داديم پس بزرگ است خدايى كه بهترين آفرينندگان است.» را براى عبداللَّه مى‏فرمود، ابى سرح پيش از تمام شدن قرائت پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم گفت: «فتبارك اللَّه احسن الخالقين» و وقتى پيامبر بقيه آيه را قرائت كردند و ابى سرح قرائت پيامبر را برابر با جمله خود ديد مدعى فرود آيات بر خود شد. عبداللَّه پس از ارتداد به مكه پناه برد و در پناه مكيان قرار گرفت و به هنگام فتح مكه به عثمان كه برادر رضاعى او بود پناه برد و از مرگ نجات يافت:
«من اظلم ممن افترى على اللَّه كذبا او قال اوحى الىّ و لم يوح اليه شى» (انعام /93)
«چه كسى ستمكارتر است از كسى كه دروغى به خدا ببندد، يا بگويد: «بر من، وحى فرستاده شده، در حالى كه به او وحى نشده است.»
«إن الّذين آمنوا ثمّ كفروا ثمّ آمنوا ثم كفروا ثمّ ازدادو كفراً لم يكن اللَّه ليغفر لهم» (نساء/137)
«كسانى كه ايمان آوردند، سپس كافر شدند، باز هم ايمان آوردند، و ديگر بار كافر» شدند، سپس بر كفر خود افزودند، خدا هرگز آنها را نخواهد بخشيد.»
اين فراز در دو موضع مورد استفاده مولانا قرار گرفته است و ايشان از آن دو بهره گرفته است:

بهره نخست: نكوهش تكبر

پديدآورنده مثنوى در قصه «گفتن مهمان يوسف‏عليه السلام را كه آينه آوردمت ارمغان تا هر بارى كه در وى نگرى روى خوب خود بينى مرا ياد كنى» از تكبر مى‏گويد و آن را بسيار مى‏نكوهد. او خود بينى را بيمارى روحى مى‏خواند و آن را عامل بسيارى از بدبختيها مى‏شناسد و متكبران را در امتحان الهى شكست خورده معرفى مى‏كند:
علتى بدتر ز پندار كمال
نيست اندر جان تو اى ذو دلال
چون بشوراند تو را در امتحان
آب سرگين رنگ گردد در زمان
در نگاه مولانا تكبر از آن جهت نكوهش شده است كه متكبران موهبت الهى را دستاورد خود مى‏شناسند و در حقيقت به موهبتى كه خداوند به ايشان ارزانى داشته است بر ديگران فخر مى‏فروشند:
هين زمرهم سرمكش اى پشت ريش
وآن ز پرتو دان مدان از اصل خويش
در ادامه بحث مولانا براى تفسير و تبيين بهتر پديده تكبر و عاقبت متكبران به داستان «مرتد شدن كاتب وحى...» گريز مى‏زند و عبداللَّه بن ابى سرح را متكبرى معرفى مى‏كند كه به موهبتى كه خدا به او ارزانى داشته تكبر ورزيد و خود را مهبط وحى خواند و در شمار مرتدان در آورد:
پيش عثمان يكى نساخ بود
كاو به نسخ وحى جدى مى‏نمود
چون نبى از وحى فرمودى سبق
او همان را وانبشتى بر ورق
پرتو آن وحى بر وى تافتى
او درون خويش حكمت بافتى
عين آن حكمت بفرمودى رسول
زين قدر گمراه شد او بوالفضول
كآنچه مى‏گويد رسول مستنير
مر مرا هست آن حقيقت در ضمير15
بهره دوم: ناپسندى قياس
در قصه «به عيادت رفتن كر بر همسايه رنجور خويش» از قياس نابينا مى‏گويد:
چون ببينم كه آن لبش جنبان شود
من قياسى گيرم آن را هم ز خود
به اين مناسبت به خود بينى ابليس و مخالفت با فرمان الهى گريز مى‏زند و عامل اين نافرمانى را خود بينى او مى‏خواند و پس از نقد قياس و ياد كرد نتايج آن به قياس عبداللَّه بن ابى سرح گريز مى‏زند و خود بينى و ارتداد او را برخاسته از قياس مى‏شناساند و مخاطب مثنوى را از خود بينى حذر مى‏دهد:
كاتب آن وحى،از آن آواز مرغ
برده ظنى كو بود انباز مرغ
مرغ، پرى زد، مر او را كور كرد
نك فرو بردش به قعر مرگ و درد
هين به عكسى يا به ظنى هم شما
در ميفتيد از مقامات سما16

فراز نهم: دشمنى اوس و خزرج

در مدينه پنج قبيله اوس، خزرج، بنى قريظه، بنى النضير و بنى قينقاع زندگى مى‏كردند. دو قبيله اوس و خزرج دشمنى ديرينه با يگديگر داشتند و بارها با يگديگر جنگيده بودند.
پس از هجرت پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم به مدينه و رهنمودهاى ايشان اين دو قبيله اسلام آوردند و دشمنى را كنار گذاشتند و برادرانه در كنار يگديگر زندگى مى‏كردند. يهوديان و منافقان مدينه كه اين وضعيت را برنمى‏تافتند با دسيسه و نمّامى در پى ايجاد دشمنى ميان ايشان بودند و نزديك بود اين دو قبيله بر اثر توطئه ايشان با يگديگر وارد جنگ شوند كه در اين هنگام آيه شريفه «واعتصموا بحبل اللَّه جميعاً و لاتفرّقوا» (آل عمران /103) فرود آمد و ايشان را از جنگ و اختلاف حذر داد و خواهان اتحاد و برادرى ايشان شد.
سراينده مثنوى از اين فراز در تبيين نقش پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم در ايجاد الفت و دوستى ميان دشمنان بهره مى‏گيرد.
جلال الدين در قصه «منازعت چهار كس جهت انگور...» از مقام عارفان مى‏گويد و نقش ايشان در زدودن اختلافات و ايجاد الفت و دوستى تبيين مى‏كند:
نفس واحد از رسول حق شدند
ورنه هر يك دشمن مطلق بودند
و به اين مناسبت به داستان پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم گريز مى‏زند. آن جا كه پيامبر ميان امت خويش برادرى و الفت ايجاد كرد و دو قبيله بزرگ اوس و خزرج دشمنى ديرينه خود را كنار نهادند و در كنار يگديگر قرار گرفتند:
دو قبيله كاوس و خزرج نام داشت
يك ز ديگر جان خون آشام داشت
كينه‏هاى كهنه‏شان از مصطفى
محو شد در نور اسلام و صفا
اولا اخوان شدند آن دشمنان
همچو اعداد عنب در بوستان
وز دم المؤمنون اخوه به پند
در شكستند و تن واحد شدند
صورت انگورها اخوان بود
چون فشردى شيره واحد شود17

فراز دهم: فتح مكه

از وقايع سال هشتم هجرى فتح مكه بود. سپاه اسلام در دهم ماه مبارك رمضان به سوى مكه حركت كرد. سرعت حركت سپاه به گونه‏اى بود كه مسير مدينه تا مكه در يك هفته طى شد و سپاه در مرالظهران كه در يك منزلى مكه بود استقرار يافت. مجاهدان مسلمان از چهار جهت وارد مكه شدند و به سرعت مكه را در تصرف خود گرفتند.
سراينده مثنوى از اين داستان در مذمت دنيا دوستى بهره مى‏برد او در قصه «افتادن ركابدار هر بارى پيش على كه اى اميرالمومنين از بهر خدا مرا بكش و از اين قضا برهان» از خواست ابن ملجم و پاسخ اميرالمومنين‏صلى الله عليه وآله وسلم مى‏گويد: اى امام پيش از آن كه من شما را شهيد كنم شما مرا هلاك سازيد.
امام پاسخ مى‏دهد: قضا و قدر را نمى‏توان تغيير داد. اين تن براى من قيمتى ندارد تا براى جرمى كه هنوز انجام نداده‏اى تو را عقوبت كنم. پس از اين مولانا از ناچيزى دنيا در نظرگاه على عليه السلام مى‏گويد:
حرص ميرى و خلافت كى كند
آنكه او تن را بدين سان پى كند
ز آن به ظاهر كوشد اندر جاى و حكم
تا اميران را نمايد راه و حكم
تا اميرى را دهد جانى دگر
تا دهد نخل خلافت را ثمر18
از اين فراز به داستان فتح مكه گريز مى‏زند و دنيا را نزد پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم ناچيز مى‏خواند:
جهد پيامبر به فتح مكه هم
كى بود در حب دنيا متهم
چشم و دل بر بست روز امتحان
آن كه او از مخزن هفت آسمان
از پى نظاره او حور و جان
پر شده آفاِ هر هفت آسمان
...
پس چه باشد مكه و شام و عراق
كه نمايد او نبرد و اشتياق
آن گمان بر وى ضمير بد كند
كه قياس از جهل و حرص خود كند
آبگينه زرد چون سازى نقاب
زرد بينى جمله نور آفتاب19

پی نوشت‌ها:

1 . رازى ، ابوالفتوح، روض الجنان و روح الجنان فى تفسير القرآن، 315-313/20
2 . مثنوى 1040-915/4.
3 . مثنوى 2754-2753/4.
4 . مثنوى 3370-3755/3.
5 . مثنوى 5036-521/1.
6 . مثنوى 2832-2831/4.
7 . مثنوى 2060-2054/2.
8 . مثنوى 2448-2444/1.
9 . مثنوى 3944/1.
10 . مثنوى 3974-3964/1.
11 . مثنوى 3435-3419/3.
12 . مثنوى 103-102/3.
13 . مثنوى 3232-3228/1.
14 . مثنوى 551/4.
15 . مثنوى 3232-3228/1.
16 . مثنوى 3414-3412/1.
17 . مثنوى 3715-3713/2.
18 . مثنوى 3947-3945/1.
19 . مثنوى 3958-3948/1.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : دوشنبه 16 آبان 1390
نویسنده : konami

چکیده: جلال الدین محمد بلخى در جاى جاى مثنوى از داستان پیامبران بهره برده است، یکى از این قصه ها، قصه پیامبر(ص) است. مولانا از این قصه در راستاى آموزش اعتقادات، اخلاقیات و عرفان فراوان بهره گرفته است. او از فراز گم شدن پیامبر(ص) فطرت الهى را نتیجه گرفته و از نمودن جبرئیل خویش را به پیامبر(ص) در خدمت قهر الهى سود مى برد، چنان که از معجزات پیامبر(ص)، دشمنى ابولهب با پیامبر، برخورد پیامبر با سائل و یهودیان، اُذن خواندن پیامبر، ارتداد کاتب وحى، دشمنى اوس و خزرج، فتح مکه نیز به ترتیب بهره هاى زیر را مى گیرد: قدرت خدا، تجانس موجودات، مقام نیازمندان، شیرینى مرگ، مقام پیامبر، نکوهش تکبر، ناپسندى قیاس، نقش پیامبر (ص) در ایجاد الفت و دوستى، مذمت دنیا دوستى.

کلید واژه‏ها: قصه پیامبر(ص)، مثنوى، مولانا، فواید قصه.

 

بخش عمده‏اى از مثنوى معنوى از داستانها، قصه‏ها و افسانه‏ها شکل گرفته است. در نگاه مولانا قصه و داستان مانند دیگر موجودات عالم هستى ظاهر و باطن دارد و باطن آن اصل و ظاهر آن فرع است. بر این اساس سراینده مثنوى به شکل ظاهرى قصه چندان پایبند نیست و با ساختار شکنى قصه وا فزودن فرازهایى به آن اهداف خود را دنبال مى‏کند. مهمترین اهداف جلال الدین محمد بلخى از گزارش قصص قرآن، آموزش مجموعه‏اى از باورها، اخلاقیات و عرفان اسلامى به مخاطب مثنوى است. در میان قصه‏هاى قرآنى، قصه پیامبر اسلام در مثنوى جایگاه ویژه‏اى یافته است؛ به گونه‏اى که در جاى جاى مثنوى از فرازهاى این داستان در خدمت آموزش اعتقادات، اخلاقیات و عرفان بهره گرفته شده است. بنابر این در این نوشتار نگاهى خواهیم داشت به بهره‏هایى که مولانا از فرازهاى گوناگون داستان پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم برده است:

فراز نخست: گم شدن پیامبر در کودکى

«و وجدک ضالاً فهدى» (الضحى/۷) «و تو را گمشده یافت و هدایت کرد.» وقتى آمنه مادر پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم از دنیا رفت، عبدالمطلب حلیمه را به عنوان دایه پیامبر انتخاب کرد و آن حضرت را به او سپرد. پس از آن که پیامبر بزرگ شد، حلیمه پیامبر را به مکه آورد. اما در مکه پیامبر را گم کرد و هر چه به دنبال پیامبر گشت آن حضرت را ندید. پیرمردى به حلیمه نزدیک شد و وقتى مشکل حلیمه را دانست، او را نزد بت بزرگ -هبل- برد و از بت کمک خواست. وقتى پیر مرد نام پیامبر را نزد هبل برد، هبل و دیگر بتان سرنگون شدند. و با عتاب به پیرمرد گفتند: مگر نمى‏دانى که هلاک ما به دست اوست. پیرمرد رو به حلیمه کرد و گفت آن کودک خدایى دارد که نگهدار اوست. حلیمه خدمت عبدالمطلب رسید و ماجرا را براى او تعریف کرد عبدالمطلب گمان کرد برخى از قریش در این ماجرا نقش دارند و وقتى مطمئن شد که ایشان در این کار دخالت ندارند، منادى در آسمان ندا داد و گفت: پیامبر در وادى تهامه و زیر درختى نشسته است. عبدالمطلب به آنجا رفت و پیامبر را در آن جا یافت.۱ این فراز از داستان پیامبر در قصه «چاره کردن سلیمان در احضار تخت بلقیس از سبا» در خدمت اثبات فطرت الهى قرار گرفته است. مولانا در این قصه از فطرت خداپرستى مى‏گوید و بت پرستان را از آن جهت بت پرست مى‏شناسد که معبود حقیقى را نشناخته‏اند و به فطرت خدا پرستى خویش بى توجه هستند. به این مناسبت به داستان گم شدن پیامبر گریز مى‏زند و بتان را نیز برخوردار از فطرت الهى مى‏خواند به گونه‏اى که وقتى نام پیامبر را از آن پیر عرب مى‏شنوند به سجده مى‏افتند: قصه راز حلیمه گویمت تا زداید داستان او غمت مصطفى را چون ز شیر او باز کرد بر کفش برداشت چون ریحان و ورد باز آمد سوى آن طفل رشید مصطفى را بر مکان خود ندید حیرت اندر حیرت آمد بر دلش گشت بس تاریک از غم منزلش پیر مردى پیشش آمد با عصا کاى حلیمه چه فتاد آخر ترا که چنین آتش ز دل افروختى این جگرها را زماتم سوختى گفتش اى فرزند تو انده مدار که نمایم مر ترا یک شهریار برد او را پیش عزى کاین صنم هست در اخبار غیبى مغتنم چون محمد گفت این جمله بتان سرنگون گشتند و ساجد آن زمان ...۲

فراز دوم: نمودن جبرئیل خویش را به پیامبر

«و لقد رءاه نزلهً اُخرى عند سدره المنتهى" (نجم/۱۴-۱۳) «و بار دیگر او را مشاهده کرد، نزد «سدرهالمنتهى»». مولانا قهر الهى را براى سرکشان شکننده و براى اهل طاعت و تواضع نرم و لطیف مى‏خواند: زفت زفت است و چو لرزان مى‏شوى مى‏شود آن زفت نرم و مستوى ز آنکه شکل زفت بهر منکر است چونکه عاجز آمدى لطف و بر است۳ به این مناسبت گریز مى‏زند به داستان «نمودن جبرئیل خود را به مصطفى به صورت خویش ...»: مصطفى میگفت پیش جبرییل که چنانکه صورت تست اى خلیل مر مرا بنما تو محسوس آشکار تا ببینم مر ترا نظاره وار گفت نتوانى و طاقت نبودت حس ضعیف است و تنک سخت آیدت گفت بنما تا ببیند این جسد تا چه حد حس نازک است و بى مدد ... چونکه کرد الحاح بنمود اندکى هیبتى که که شود زو مندکى شهپرى بگرفته شرق و غرب را از مهابت گشت بى هش مصطفى چون ز بیم و ترس بیهوشش بدید جبرئیل آمد در آغوشش کشید۴

فراز سوم: معجزات پیامبر

الف. اعجاز قرآن

مشرکان، وحیانیت قرآن را برنمى‏تافتند و آن را ساخته خود پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم معرفى مى‏کردند. در پاسخ به ایشان آیه شریفه «و ما کنت تتلوا من قبله من کتاب و لاتخطّه بیمینک» (عنکبوت /۴۸) فرود آمد و پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم را امّى معرفى کرد. این آیه از سویى پاسخ به یاوه گویانى بود که قرآن را سخن پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم مى‏شناختند و ارتباط خدا با پیامبر را منکر بودند و از سویى دیگر از اعجاز قرآن حکایت داشت به گونه‏اى که امروزه شمارى از قرآن پژوهان یکى از وجوه اعجاز قرآن را «قرآن کتابى از مردى درس ناخوانده» مى‏آورند.

ب. شق القمر

مشرکان مکه خدمت پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم رسیده و گفتند: اگر راست مى‏گویى و از سوى خدا آمده‏اى ماه را به دو نیمه تقسیم کن. پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم فرمود: اگر خواسته شما را اجابت کنم ایمان مى‏آورید؟ کافران گفتند: بله. و چون وقتى پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم ماه را به دو نیمه کرد، کافران روى گردانده و گفتند: این سحرى عظیم است: «اقتربت الساعه و انشقّ القمر و إن یروا آیهً یعرضوا و یقولوا سحرٌ مستمر» (قمر/ ۱) «قیامت نزدیک شد و ماه از هم شکافت! و هر گاه نشانه و معجزه‏اى را ببینند روى گردانده، مى‏گویند: «این سحرى مستمر است». از این دو فراز مولانا در راستاى اثبات قدرت خدا بهره مى‏گیرد: در قصه آن «پادشاه جهود که نصرانیان را مى‏کشت از بهر تعصب» از مبارزه وزیر با قدیم ازلى سخن مى‏گوید و انسان‏ها را از مبارزه با قدرت حق تعالى ناتوان مى‏خواند: همچو شه نادان و غافل بد وزیر پنجه مى‏زد با قدیم ناگزیر با چنان قادر خدایى کز عدم صد چو عالم هست گرداند به دم در این راستا به داستان پیامبران و پیامبر اعظم‏صلى الله علیه وآله وسلم گریز مى‏زند و از ناتوانى انسان‏ها در برابر پیامبران مى‏گوید. در نگاه مولانا پیامبر امى است. اما سخنان او از چنان فصاحت و بلاغتى برخوردار است که صدها هزار دفتر شعر توان مقابله با سخنان آن حضرت را ندارد و در برابر سخنان پیامبر ناچیز و بى مقدار مى‏نماید: صد هزاران دفتر اشعار بود پیش حرف امیّى آن عار بود۵ در منظر مثنوى معجزات پیامبران نیز نشان از قدرت خدا دارد؛ به گونه‏اى که موجودات عالم از عقل و علم برخوردار مى‏شوند و ماه فرمان پیامبر را مى‏شنود و به دو نیم تقسیم مى‏شود: چون قمر که امر بشنید و شناخت پس دو نیمه گشت بر چرخ و شکافت چون درخت و سنگ کاندر هر مقام مصطفى را کرده ظاهر السلام۶

فراز چهارم: دشمنى ابولهب با پیامبر

در فراروى پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم عده‏اى علم مخالفت برافراشته و به سختى با آن حضرت دشمنى مى‏کردند. سرآمد این افراد ابولهب عموى پیامبر بود. ابولهب همیشه پیامبر را آزار مى‏داد و ایشان را به عنوان ساحر و دروغگو معرفى مى‏کرد. او تنها کسى بود که پیمان حمایت بنى هاشم از پیامبر را امضا نکرد و با دشمنان پیامبر پیمان بست. ابولهب معجزات پیامبر را بارها دیده بود ولى آن حضرت را باور نداشت و ایمان نمیآورد. دشمن دیگر پیامبر همسر ابولهب ام جمیل است. این زن خواهر ابوسفیان بود و بوته‏هاى خار را در مسیر پیامبر میریخت و به آن حضرت آسیب مى‏رساند. شدت دشمنى این دو تن سبب شد سوره «تبّت» در مورد ایشان بر قلب پیامبر فرود آید: «تبّت یدا ابى لهب و تبّ ما أغنى عنه ماله و ما کسب سیصلى ناراً ذات لهب. و امرأته حمّاله الحطب فى جیدها حبلٌ من مسد». (مسد /۱-۵) «بریده باد هر دو دست ابولهب (و مرگ بر او باد)! هرگز مال و ثروتش و آنچه را به دست آورد به حالش سودى نبخشید! و بزودى وارد آتشى شعله‏ور و پرلهیب مى‏شود؛ و (نیز) همسرش، در حالى که هیزم‏کش (دوزخ) است، و در گردنش طنابى است از لیف خرما!» سراینده مثنوى از این فراز در بحث تجانس سود مى‏برد او از زبان موسى‏علیه السلام با فردى سخن مى‏گوید که در برابر معجزات موسى علیه السلام سر تسلیم فرود نمیآورد و هم چنان بر کفر خویش پا مى‏فشارد، امّا در برابر صداى گوساله تسلیم مى‏شود و به سامرى ایمان مى‏آورد. از این قصه مولانا تجانس را نتیجه میگیرد و مى‏گوید: جنس، جنس را درک مى‏کند. گرگ سوى یوسف نمى‏رود مگر براى خوردن او. اما همین گرگ از صفت درندگى که جدا شود به مرتبه انسانى مى‏رسد و مثل سگ اصحاب کهف مى‏شود. در راستاى بحث تجانس، مولانا به ایمان ابوبکر و دشمنى ابوجهل گریز مى‏زند. ابوبکر را هم جنس پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم مى‏خواند و همین هم جنسى را عامل ایمان آورى او معرفى مى‏کند و در برابر ابوجهل را ناجنس مى‏نامد و تسلیم نشدن او را با وجود مشاهده آن همه معجزه به جهت هم ناجنسى معرفى مى‏کند: ز آن عجبتر دیده‏اید از من بسى لیک حق را کى پذیرد هر خسى گرگ بر یوسف کجا عشق آورد جز مگر از مکر تا او را خورد چون ز گرگى وا رهد محرم شود چون سگ کهف از بنى آدم شود چون ابوبکر از محمد برد بو گفت هذا لیس وجه کاذب چون نبد بوجهل از اصحاب درد دید صد شق قمر باور نکرد۷

فراز پنجم: برخورد پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم با سائل

عثمان مقدارى خرما براى پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم آورد. همزمان نیازمندى خدمت پیامبر رسید و درخواست کمک کرد. پیامبر همان مقدار خرما را به نیازمند داد. عثمان خرما را از فقیر خرید و آن را به پیامبر بازگرداند. فقیر تا سه بار درخواست خود را تکرار کرد و هر بار خرما را دوباره به عثمان فروخت. وقتى براى بار چهارم فقیر درخواست خود را تکرار کرد، پیامبر فرمود: تو نیازمندى یا فروشنده؟! در این هنگام آیه شریفه «و اما السائل فلاتنهر" (ضحى /۱۰) فرود آمد. از این فراز داستان سراینده مثنوى در تبیین مقام نیازمندان بهره مى‏گیرد. او در قصه «در بیان این که چنان که گدا عاشق کرم است...» از جود و کرم مى‏گوید و این دو را نیازمند وجود گدایان مى‏خواند. چنان که روى زیبا رویان از آینه زیبا مى‏شود. روى احسان و کرم نیز از گدایان نمایان مى‏گردد. بنابر این گدایان چون آینه هستند و نباید با برخورد نادرست با ایشان آینه را تیره و تار ساخت و از شفافیت انداخت. به همین جهت در سوره «الضحى» پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم از برخورد ناروا با گدا منع مى‏شود: بانگ مى‏آمد که اى طالب بیا جود، محتاج گدایان، چون گدا جود مى‏جوید گدایان و ضعاف همچو خوبان، کآینه جویند صاف روى خوبان ز آینه زیبا شود روى احسان از گدا پیدا شود پس از این فرمود حق در والضحى بانگ کم زن اى محمد بر گدا چون گدا آیینه جود است، هان دم بود بر روى آیینه زیان۸

فراز ششم: پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم و یهودیان

یهودیان خویش را امت برگزیده خدا معرفى مى‏کردند و گاه ادعاى خدایى داشتند و یهود را از دوستان خدا مى‏خواندند: «و قالت الیهود و النصارى نحن ابناء اللَّه و احبّاوه» (مائده /۱۸) «یهود و نصارا گفتند: «ما، فرزندان خدا و دوستان (خاص) او هستیم.» در برابر این سخنان آیه شریفه «قل یا ایّها الذین هادوا إن زعمتم أنّکم اولیاء للَّه من دون النّاس فتمنّوا الموت إن کنتم صادقین» (جمعه/۶) «بگو اى یهودیان! اگر گمان مى‏کنید که (فقط) شما دوستان خدائید نه سایر مردم پس آرزوى مرگ کنید اگر راست مى‏گویید (تا به لقاى محبوب‏تان برسید)» فرود آمد و وقتى پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم این درخواست را مطرح ساختند، یهود که ادعاى دوستى خدا داشتند از لقاى دوست را آرزو نکردند. این فراز از داستان پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم در قصه افتادن رکابدار هر بارى پیش على علیه السلام مورد بهره‏بردارى قرار گرفته است در این قصه مولانا از شیرینى مرگ مى‏گوید: خنجر و شمشیر شد ریحان من مرگ من شد بزم و نرگسدان من۹ و در ابیات بعد به فتح مکه و حق خواهى حضرت امیر و شیرینى مرگ گریز مى‏زند و حضرت امیر را خواهان رهایى از دنیا و یهودیان را دل بسته به دنیا مى‏خواند تا آن جا که ایشان به خواست پیامبر اسلام تن ندادند: من نیم سگ شیر حقم حق پرست شیر حق آن است کز صورت برست شیر دنیا جوید اشکارى و برگ شیر مولى جوید آزادى و مرگ چونکه اندر مرگ بیند صد وجود همچو پروانه بسوزاند وجود شد هواى مرگ طوق صادقان که جهودان را بد این دم امتحان در نبى فرمود کاى قوم یهود صادقان را مرگ باشد گنج و سود همچنانکه آرزوى سود هست آرزوى مرگ بردن ز آن به است اى جهودان بهر ناموس کسان بگذرانید این تمنا بر زبان یک جهودى این قدر زهره نداشت چون محمد این علم را برفراشت گفت اگر رانید این را بر زبان یک یهودى خود نماند در جهان پس یهودان مال بردند و خراج که مکن رسوا تو ما را اى سراج۱۰ چنان که در فرازى دیگر مولانا به حضور حمزه در میدان جنگ بدون زره و کلاه خود گریز میزند و از شیرینى مرگ براى حمزه مى‏گوید: اندر آخر حمزه چون در صف شدى بى زره سرمست در غزو آمدى سینه باز و تن برهنه پیش پیش در فکندى در صف شمشیر خویش خلق پرسیدند کاى عم رسول اى هژبر صف شکن شاه فحول نه تو لاتلقوا بایدیکم الى تهلکه خواندى ز پیغام خدا پس چرا تو خویش را در تهلکه مى‏دراندازى چنین در معرکه ... گفت حمزه چونکه بودم من جوان مرگ مى‏دیدم وداع این جهان سوى مردن کس به رغبت کى رود پیش اژدرها برهنه کى شود ... آنکه مردن پیش چشمش تهلکهست امر لاتلقوا بگیرد او به دست وانکه مردن پیش او شد فتح باب سارعوا آید مر او را در خطاب۱۱

فراز هفتم: اُذُن خواندن پیامبر

«منهم الّذین یؤذون النّبى و یقولون هو اُذُن» (توبه /۶۱) «از آنها کسانى هستند که پیامبر را آزار مى‏دهند و مى‏گویند: «او آدم خوش‏باورى است.» مولانا از مقام اولیا مى‏گوید و حضرت حق را پشتیبان ایشان مى‏خواند. او کورى و کرى باطنى را منفور مى‏خواند و بستن گوش ظاهرى را از سخنان بى پایه و یاوه، راه رسیدن به گوش باطنى مى‏داند. به این مناسبت اشاره مى‏کند به اذن بودن پیامبر و این که آن حضرت از آن جهت که به سخنان بى‏پایه و اساس گوش نمى‏داد و به هر ناچیزى نگاه نمى‏کرد سراسر گوش باطنى و چشم باطنى شده بود: سرکشد گوش محمد در سخن کش بگوید در نبى حق هو اذن سر به سر گوش است و چشم است این نبى تازه زو ما مرضع است او ما صبى۱۲ در قصه‏اى دیگر نیز مولانا از لزوم همراهى با انسان کامل مى‏گوید و به این مناسبت به مقام پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم گریز مى‏زند و آن حضرت را برخوردار از بویایى باطنى مى‏خواند. پیامبر اسلام از آن جهت که تمامى مراحل انسانیت را پیموده بود و به مقام انسان کامل۱۳ دست یافته بود بوى خداوند را از جانب یمن استشمام مى‏کرد: تا بیابى بوى خلد از یار من چون محمد بوى رحمن از یمن۱۴

فراز هشتم: ارتداد کاتب وحى

پیامبر کاتبان بسیار داشت. عبداللَّه بن سعد بن ابى سرح یکى از کاتبان بود. ابى سرح در مکه به پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم ایمان آورد و در مدینه در شمار کاتبان وحى قرار گرفت. زمانى که پیامبر آیه «ثم خلقنا النطفه علقه فخلقنا العلقه مضغه فخلقنا المضغه عظاماً فکسونا العظام لحما ثمّ أنشأناه خلقاً آخر فتبارک اللَّه احسن الخالقین» (مؤمنون /۱۴) «سپس نطفه را به صورت علقه [= خون بسته] و علقه را به صورت مضغه [= چیزى شبیه گوشت جویده] و مضغه را به صورت استخوان‏هایى درآوردیم و بر استخوانها گوشت پوشانیدیم سپس آن را آفرینش تازه‏اى دادیم پس بزرگ است خدایى که بهترین آفرینندگان است.» را براى عبداللَّه مى‏فرمود، ابى سرح پیش از تمام شدن قرائت پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم گفت: «فتبارک اللَّه احسن الخالقین» و وقتى پیامبر بقیه آیه را قرائت کردند و ابى سرح قرائت پیامبر را برابر با جمله خود دید مدعى فرود آیات بر خود شد. عبداللَّه پس از ارتداد به مکه پناه برد و در پناه مکیان قرار گرفت و به هنگام فتح مکه به عثمان که برادر رضاعى او بود پناه برد و از مرگ نجات یافت: «من اظلم ممن افترى على اللَّه کذبا او قال اوحى الىّ و لم یوح الیه شى» (انعام /۹۳) «چه کسى ستمکارتر است از کسى که دروغى به خدا ببندد، یا بگوید: «بر من، وحى فرستاده شده، در حالى که به او وحى نشده است.» «إن الّذین آمنوا ثمّ کفروا ثمّ آمنوا ثم کفروا ثمّ ازدادو کفراً لم یکن اللَّه لیغفر لهم» (نساء/۱۳۷) «کسانى که ایمان آوردند، سپس کافر شدند، باز هم ایمان آوردند، و دیگر بار کافر» شدند، سپس بر کفر خود افزودند، خدا هرگز آنها را نخواهد بخشید.» این فراز در دو موضع مورد استفاده مولانا قرار گرفته است و ایشان از آن دو بهره گرفته است:

بهره نخست: نکوهش تکبر

پدیدآورنده مثنوى در قصه «گفتن مهمان یوسف‏علیه السلام را که آینه آوردمت ارمغان تا هر بارى که در وى نگرى روى خوب خود بینى مرا یاد کنى» از تکبر مى‏گوید و آن را بسیار مى‏نکوهد. او خود بینى را بیمارى روحى مى‏خواند و آن را عامل بسیارى از بدبختیها مى‏شناسد و متکبران را در امتحان الهى شکست خورده معرفى مى‏کند: علتى بدتر ز پندار کمال نیست اندر جان تو اى ذو دلال چون بشوراند تو را در امتحان آب سرگین رنگ گردد در زمان در نگاه مولانا تکبر از آن جهت نکوهش شده است که متکبران موهبت الهى را دستاورد خود مى‏شناسند و در حقیقت به موهبتى که خداوند به ایشان ارزانى داشته است بر دیگران فخر مى‏فروشند: هین زمرهم سرمکش اى پشت ریش وآن ز پرتو دان مدان از اصل خویش در ادامه بحث مولانا براى تفسیر و تبیین بهتر پدیده تکبر و عاقبت متکبران به داستان «مرتد شدن کاتب وحى...» گریز مى‏زند و عبداللَّه بن ابى سرح را متکبرى معرفى مى‏کند که به موهبتى که خدا به او ارزانى داشته تکبر ورزید و خود را مهبط وحى خواند و در شمار مرتدان در آورد: پیش عثمان یکى نساخ بود کاو به نسخ وحى جدى مى‏نمود چون نبى از وحى فرمودى سبق او همان را وانبشتى بر ورق پرتو آن وحى بر وى تافتى او درون خویش حکمت بافتى عین آن حکمت بفرمودى رسول زین قدر گمراه شد او بوالفضول کآنچه مى‏گوید رسول مستنیر مر مرا هست آن حقیقت در ضمیر۱۵ بهره دوم: ناپسندى قیاس در قصه «به عیادت رفتن کر بر همسایه رنجور خویش» از قیاس نابینا مى‏گوید: چون ببینم که آن لبش جنبان شود من قیاسى گیرم آن را هم ز خود به این مناسبت به خود بینى ابلیس و مخالفت با فرمان الهى گریز مى‏زند و عامل این نافرمانى را خود بینى او مى‏خواند و پس از نقد قیاس و یاد کرد نتایج آن به قیاس عبداللَّه بن ابى سرح گریز مى‏زند و خود بینى و ارتداد او را برخاسته از قیاس مى‏شناساند و مخاطب مثنوى را از خود بینى حذر مى‏دهد: کاتب آن وحى،از آن آواز مرغ برده ظنى کو بود انباز مرغ مرغ، پرى زد، مر او را کور کرد نک فرو بردش به قعر مرگ و درد هین به عکسى یا به ظنى هم شما در میفتید از مقامات سما۱۶

فراز نهم: دشمنى اوس و خزرج

در مدینه پنج قبیله اوس، خزرج، بنى قریظه، بنى النضیر و بنى قینقاع زندگى مى‏کردند. دو قبیله اوس و خزرج دشمنى دیرینه با یگدیگر داشتند و بارها با یگدیگر جنگیده بودند. پس از هجرت پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم به مدینه و رهنمودهاى ایشان این دو قبیله اسلام آوردند و دشمنى را کنار گذاشتند و برادرانه در کنار یگدیگر زندگى مى‏کردند. یهودیان و منافقان مدینه که این وضعیت را برنمى‏تافتند با دسیسه و نمّامى در پى ایجاد دشمنى میان ایشان بودند و نزدیک بود این دو قبیله بر اثر توطئه ایشان با یگدیگر وارد جنگ شوند که در این هنگام آیه شریفه «واعتصموا بحبل اللَّه جمیعاً و لاتفرّقوا» (آل عمران /۱۰۳) فرود آمد و ایشان را از جنگ و اختلاف حذر داد و خواهان اتحاد و برادرى ایشان شد. سراینده مثنوى از این فراز در تبیین نقش پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم در ایجاد الفت و دوستى میان دشمنان بهره مى‏گیرد. جلال الدین در قصه «منازعت چهار کس جهت انگور...» از مقام عارفان مى‏گوید و نقش ایشان در زدودن اختلافات و ایجاد الفت و دوستى تبیین مى‏کند: نفس واحد از رسول حق شدند ورنه هر یک دشمن مطلق بودند و به این مناسبت به داستان پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم گریز مى‏زند. آن جا که پیامبر میان امت خویش برادرى و الفت ایجاد کرد و دو قبیله بزرگ اوس و خزرج دشمنى دیرینه خود را کنار نهادند و در کنار یگدیگر قرار گرفتند: دو قبیله کاوس و خزرج نام داشت یک ز دیگر جان خون آشام داشت کینه‏هاى کهنه‏شان از مصطفى محو شد در نور اسلام و صفا اولا اخوان شدند آن دشمنان همچو اعداد عنب در بوستان وز دم المؤمنون اخوه به پند در شکستند و تن واحد شدند صورت انگورها اخوان بود چون فشردى شیره واحد شود۱۷

فراز دهم: فتح مکه

از وقایع سال هشتم هجرى فتح مکه بود. سپاه اسلام در دهم ماه مبارک رمضان به سوى مکه حرکت کرد. سرعت حرکت سپاه به گونه‏اى بود که مسیر مدینه تا مکه در یک هفته طى شد و سپاه در مرالظهران که در یک منزلى مکه بود استقرار یافت. مجاهدان مسلمان از چهار جهت وارد مکه شدند و به سرعت مکه را در تصرف خود گرفتند. سراینده مثنوى از این داستان در مذمت دنیا دوستى بهره مى‏برد او در قصه «افتادن رکابدار هر بارى پیش على که اى امیرالمومنین از بهر خدا مرا بکش و از این قضا برهان» از خواست ابن ملجم و پاسخ امیرالمومنین‏صلى الله علیه وآله وسلم مى‏گوید: اى امام پیش از آن که من شما را شهید کنم شما مرا هلاک سازید. امام پاسخ مى‏دهد: قضا و قدر را نمى‏توان تغییر داد. این تن براى من قیمتى ندارد تا براى جرمى که هنوز انجام نداده‏اى تو را عقوبت کنم. پس از این مولانا از ناچیزى دنیا در نظرگاه على علیه السلام مى‏گوید: حرص میرى و خلافت کى کند آنکه او تن را بدین سان پى کند ز آن به ظاهر کوشد اندر جاى و حکم تا امیران را نماید راه و حکم تا امیرى را دهد جانى دگر تا دهد نخل خلافت را ثمر۱۸ از این فراز به داستان فتح مکه گریز مى‏زند و دنیا را نزد پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم ناچیز مى‏خواند: جهد پیامبر به فتح مکه هم کى بود در حب دنیا متهم چشم و دل بر بست روز امتحان آن که او از مخزن هفت آسمان از پى نظاره او حور و جان پر شده آفاِ هر هفت آسمان ... پس چه باشد مکه و شام و عراق که نماید او نبرد و اشتیاق آن گمان بر وى ضمیر بد کند که قیاس از جهل و حرص خود کند آبگینه زرد چون سازى نقاب زرد بینى جمله نور آفتاب۱۹

پی نوشت ها


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : دوشنبه 16 آبان 1390
نویسنده : konami
او که به دلبستگي و شيفتگي شديدش به امير مؤمنان و سيدالشهدا ـ عليهما السلام ـ تصريح مي‌کند و با شور و شوق از سفر خود به نجف و زيارت حرم امام علي ـ عليه‌السلام ـ‌تعريف مي‌کند، موفقيت خود در مدح اهل بيت را مرهون لطف و یاری الهي مي‌داند و در آغاز اثر جديد خود مي‌گويد: ...

«جورج شکّور»، شاعر برجسته لبناني، سرودن کتاب «حماسه پيامبر» را همزمان با فرارسيدن ميلاد آن حضرت به پايان رساند. اين شاعر مسيحي پيش از اين کتاب «حماسه امام حسين» را در سال 2001 و کتاب «حماسه امام علي(ع)» را در سال 2007 منتشر کرده است.



حجت‌الاسلام محمدرضا زائري در این باره به خبرنگار «تابناک» گفت، وي که در دانش لغت و ادبيات عرب تخصص دارد، از برجسته‌ترين شاعران عرب و وصي ادبي سعيد عقل شاعر نام‌آور معاصر است و سال‌هاست علاوه بر فعاليت گسترده ادبي، به تدريس و تعليم اشتغال دارد تاکنون علاوه بر کتاب‌هايي که تصحيح و تنقيح کرده، به صورت مستقل از وي چندين مجموعه شعري متنوع منتشر شده است و بسياري از شاعران و ادباي برجسته عرب و لبناني در دهه‌هاي گذشته شعر او را تحسين کرده و ستوده‌اند؛ از جمله اميرالشعرا «أخطل صغير» که چهل و پنج سال پيش خطاب به او گفته بود: زبان اسرار خود را به تو نوشانده و شعرت اصالت و تازگي را با هم دارد.



وی افزود: او علاوه بر برخورداري از زبان شعري پيراسته و استوار و تسلط به ادب کهن عربي و جهاني داراي مواضع روشن و قاطع سياسي و فکري است.



 زائری ادامه داد: جورج شکور از نخستين کساني است که شعر مقاومت را در لبنان پايه‌گذاري کرده و همواره در مراحل گوناگون تاريخ معاصر سياسي لبنان پا به پاي مقاومت و جريان متعهد و آزادي‌خواه پيش آمده است و به خاطر همين مواضع سياسي تاکنون متحمل مخالفت‌هاي فراواني هم شده، اما مي‌گويد من به حقيقت گواهي مي‌دهم و باورم را به خاطر دنيا عوض نمي‌کنم.



این پژوهشگر حوزه و دانشگاه گفت: چند سال پيش، او را با پيشنهادهاي وسوسه‌انگيز به ديدار قذافي در ليبي دعوت کرده بودند؛ اما او اين دعوت را رد کرده و گفته بود: به خاطر اينکه قذافي امام موسي صدر را ربوده است، اگر برايم فرش قرمز هم پهن کند و چندين برابر اين هم به من بدهد، پايم را به دربارش نمي‌گذارم.


زائری افزود: او از چندی پیش، سرودن «ملحمة النبی» را آغاز کرده بود و مدت طولانی با دقت و کوشش فراوان به مطالعه منابع و مصادر تاریخی مشغول بود و من که خود چند کتاب تاریخی را برای او برده بودم، نخست گمان می‌کردم به خاطر حساسیت‌های طائفه ای و مذهبی لبنان قصد سرودن این مجموعه را دارد تا به نوعی از پیامدهای برخی موضع‌گیری‌ها پس از انتشار کتاب امام علی جلوگیری کند؛ اما پس از آنکه  چند نوبت در مراحل سرایش و تکمیل این اثر اشعار او را شنیدم، مطمئن شدم چنین نیست و او که در کتاب امام علی(ع) و حتی کتاب امام حسین(ع) آشکارا داستان غدیر را شرح داده بود، در این مجموعه جدید نیز در فصل «حجّة الوداع» به طور مفصل به این موضوع پرداخته است.

وی ادامه داد: او که خود نیز متولد ماه نیسان ماه میلاد رسول گرامی اسلام است، به این موضوع افتخار می‌کند و  «ملحمة النبی» را همزمان با میلاد پیامبر در هزار و صد بیت به پایان رسانده و این نخستین بار است که یک شاعر غیر مسلمان به روایت زندگی پیامبر اسلام می‌پردازد، البته پیش از این، «بولس سلامه»، شاعر مسیحی لبنانی در «ملحمة الغدیر» به برخی فرازها از زندگی پیامبر اکرم(ص) اشاره‌ای گذرا داشته و یکی دو تن از شاعران مسلمان عرب نیز مجموعه‌های تاریخی منتشر کرده بودند که از نظر ادبی تفاوت دارند.

محمدرضا زائری با اشاره به اینکه «جورج شکّور» در این کتاب از شرایط اجتماعی و فرهنگی پیش از میلاد پیامبر در جزیرة العرب آغاز می‌کند و از ولادت تا رحلت آن حضرت به همه رخدادهای مهم تاریخ اسلام می‌پردازد گفت: به تازگی، یک دانشگاه عربی به او پیشنهاد کرده است تا با دادن دکتری افتخاری ادبیات عرب و برگزاری مراسم تجلیل وی این کتاب را به چاپ برساند.

وی با اعلام اینکه شاید بتوان گفت در شعر تاریخی و حماسی پس از مرحوم «بولس سلامه» که با شاهکار جاویدش «حماسه غدیر» اشتهار یافت تاکنون کسی مانند «جورج شکور» نداشته‌ایم، گفت: در ادبیات عربی «ملحمه» به معنای یک کتاب و مجموعه شعری طولانی است که یک موضوع حماسی تاریخی را روایت کند و به جنگ و پیکار و فتح و پیروزی‌های قهرمانانه دلاوری بزرگ بپردازد.

این پژوهشگر با بیان اینکه در ادبیات کهن اروپا حماسه‌هایی چنین، قرن‌ها وجود داشته و آثاری چون «ایلیاد و اودیسه» از هومر، الهام بخش بسیاری از شاعران و نویسندگان بزرگ کشورهای گوناگون گشته است افزود: در ادبیات فارسی نیز اثر ماندگاری چون شاهنامه فردوسی الگوی بسیاری از اهل ذوق و ادب بوده؛ اما در ادبیات عرب سرودن چنین مجموعه‌هایی قدمت طولانی ندارد؛ هرچند «عبدالمسیح أنطاکی»، ملحمه ای برای حضرت امیر ـ علیه السلام ـ سروده بود، شهرت ملحمه عربی با بولس سلامه بوده و در واقع باید گفت با ملحمة الغدیر  این راه برای جورج شکّور گشوده شده است.

زائری گفت: او که به دلبستگی و شیفتگی شدیدش به امیر مؤمنان و سیدالشهدا ـ علیهما السلام ـ تصریح و با شور و شوق از سفر خود به نجف و زیارت حرم امام علی ـ علیه السلام ـ تعریف می‌کند، موفقیت خود در مدح اهل بیت را مرهون لطف و یاری الهی می‌داند و در آغاز اثر جدید خود می‌گوید:
 

 رسول الله، ألهمني  کلاما
 کمثلک حين ألهمک العليّ ُ

 غدا سيُقال بعدي طاب شعرٌ 
 به مدح النبـــــوّة عيسويّ ٌ

اي رسول خدا خود سخن را به من الهام کن چنان که خداوند بزرگ بر تو وحي کرد، فردا روز پس از من خواهند گفت: خوشا شعري که يک مسيحي در آن پيامبر را ستايش کرده است.

زائری با اعلام اینکه وي چندي پيش در مراسمي در بيروت توسط رايزني فرهنگي جمهوري اسلامی ایران در لبنان مورد تقدير و تکريم قرار گرفت و در ماه‌هاي آينده نيز براي شرکت در همايش بين‌المللي شعر به تهران خواهد آمد، ادامه داد: شکور علاوه بر جانبداري سياسي از جمهوري اسلامي و حمايت از انقلاب، هميشه از رابطه عاطفي خود با مردم ايران ياد مي کند و مي‌گويد: تا کنون هيچ کس به اندازه ايراني‌ها من را شيفته و دلبسته لطف و احسان خود نکرده است.



وی در پایان گفت: چنين فضاي عاطفي و روحي نسبت به جمهوري اسلامي و به صورت عمومي نسبت به مکتب اهل بيت در ميان مسيحيان لبناني بسيار فراگير است؛ اما متأسفانه، تاکنون چنان که سزاوار بوده از اين ظرفيت مناسب براي نزديکتر شدن روابط ديني و فکري و بهره‌برداري به سود مصالح مشترک دو کشور و تقويت جايگاه جمهوري اسلامي ایران استفاده نشده است. 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : دوشنبه 16 آبان 1390
نویسنده : konami

داستان پیامبر اسلام و یهود

داستان پیامبر اسلام و یهود واحد دار القرآن تبیان زنجان-

باید دانست که طوایفی ازیهود از دیر زمانی از سرزمینهای خود به حجاز آمده و در آن اقامت گزیده بودند و در آنجا قلعه ها و دژهائی ساخته و به تدریج افراد و اموالشان زیاد شده، وموقعیت مهمی به دست آورده بودند. - و ما در جلد اول این کتاب در ذیل آیه(و لماجاءهم کتاب من عند الله مصدق لما معهم و کانوا من قبل یستفتحون علی الذین کفروا فلماجاءهم ما عرفوا کفروا به فلعنة الله علی الکافرین(1) روایاتی در باره اینکه یهودیان در چه زمانی به حجاز هجرت کرده و چطور شد که اطراف مدینه را اشغال کردند، و اینکه مردم مدینه رابشارت می دادند به آمدن رسول خدا(ص)ایراد کردیم.

و بعد از آنکه رسول خدا(ص)به مدینه تشریف آورد و همین یهودیان را به اسلام دعوت کرد از پذیرفتن دعوتش سرباز زدند،ناگزیر رسول خدا(ص)با ایشان که سه طایفه بودند بنامبنی قینقاع، بنی النضیروبنی قریظهو در اطراف مدینه سکونت داشتند معاهده کرد و لیکن هر سه طایفه عهد خود را شکستند.

از بیست و چند روز از واقعه بدر بسوی آنان لشکر کشید و ایشان به قلعه های خود پناهنده شدند، و همچنان تا پانزده روز در محاصره بودند تا آنکه ناچار شدند به حکم آن حضرت تن در دهند، و او هر حکمی در باره جان و مال وزن و فرزند ایشان کرد بپذیرند.رسول خدا(ص)هم دستورداد تا همه را کت بسته حاضر کنند، و لیکن عبد الله بن ابی بن سلول که هم سوگند آنان بود وساطت کرد،و دروساطتش اصرار ورزید و در نتیجه رسول خدا(ص)دستور داد تا مدینه و اطراف آنرا تخلیه کنند، بنی قینقاع به حکم آن حضرت بیرون شده و با زن و فرزندان خود به سرزمیناذرعاتشام کوچ کردند، و رسول خدا(ص)اموالشان را به عنوان غنیمت جنگی گرفت.و نفراتشان که همگی از شجاع ترین دلاوران یهود بودند به ششصد نفر می رسید.

و اما بنی النضیر - این طایفه نیز با آنحضرت خدعه کردندو آنجناب بعد از چند ماه که از جنگ بدر گذشت با عده ای از یارانش به میان آنان رفت، و فرمود: باید او رادر گرفتن خون بهای یک و یا دو نفر از کلابی ها که بدست عمرو بن امیه ضمری کشته شده بودند یاریش کنند.گفتند: یاریت می کنیم ای ابو القاسم اینجا باش تا حاجتت را برآریم.آنگاه با یکدیگر

............................................ (1)سوره بقره آیه 89

صفحه : 167

خلوت کرده و قرار گذاشتند که آن حضرت را به قتل برسانند،و برای این کار عمرو بن حجاش را انتخاب کردند، که او یک سنگ آسیاب برداشته و آنرا از بلندی به سر آنحضرت بیندازد و اورا خرد کند.سلام بن مشکم ایشان را ترساند و گفت: چنین کاری نکنید که به خدا سوگند اواز آنچه تصمیم بگیرید آگاه است، علاوه بر اینکه این کار، شکستن عهدی است که میان ما واو استوار شده.

در این میان از آسمان وحی رسید و رسول خدا(ص)از آنچه بنی النضیرتصمیم گرفته بودند خبردار شده از آنجا برخاسته به سرعت به طرف مدینه رفت،اصحابش ازدنبال به او رسیده و از سبب برخاستن و رهسپار شدنش بسوی مدینه پرسیدند، و آنحضرت جریان تصمیم بنی النضیررا برایشان گفت.آنگاه از مدینه برای آنها پیغام فرستاد که باید تا چند روزدیگر از سرزمین مدینه کوچ کنید و در آنجاسکونت نکنید، و من این چند روزه را به شما مهلت دادم اگر بعد از این چند روز کسی از شما را در آنجا ببینم گردنش را می زنم.بنی النضیر بعداز این پیغام آماده خروج می شدند که منافق معروف عبد الله بن ابی برای آنان پیغام فرستادکه از خانه و زندگی خود کوچ نکنید که من خود دو هزار نفر شمشیرزن دارم همگی را به قلعه های شما می فرستم و تا پای جان از شما دفاع می کنند.علاوه بر این، بنی قریظه و هم سوگندتان ازبنی غطفان نیز شما را یاری می کنند، و با این وعده ها آنان را راضی کرد.

لذارئیس آنها حی بن اخطب کسی نزد رسول خدا(ص)فرستاد و گفت: ما از دیار خود کوچ نمی کنیم تو نیزهر چه از دستت می آید بکن.رسول خدا(ص)تکبیر گفت و اصحابش همه تکبیر گفتند.آنگاه علی(ع)را مامور کرد تا پرچم برافراشته و با اصحاب خیمه بیرون زده بنی النضیر را محاصره کنند، علی(ع) قلعه های بنی النضیر را محاصره کرد، و عبد الله بن ابی آنها را کمک نکرد، و همچنین بنی قریظه و هم سوگندانشان از غطفان بیاری ایشان نیامدند.

رسول خدا(ص)دستور داده بود نخلستان بنی النضیر راقطع نموده و آتش بزنند، و این مطلب بنی النضیر را سخت مضطرب کرد ناچار پیغام دادند که نخلستان را قطع مکن و اگر آنرا حق خودت می دانی ضبط کن و ملک خودت قرار ده و اگر آنرا ملک مامی دانی برای ما بگذار.سپس بعد از چند روز اضافه کردند: ای محمد(ص)ماحاضریم از دیار خود کوچ کنیم بشرطی که تو اموال ما را بما بدهی.حضرت فرمود: نه، بلکه بیرون بروید و هر یک بقدر یک بار شتر از اموال خود ببرید.بنی النضیر قبول نکردند، و چندروزدیگر ماندند تا سرانجام راضی شده و همان پیشنهاد آنحضرت را درخواست نمودند.حضرت

صفحه : 168

فرمود: نه، دیگر حق ندارید چیزی با خود بردارید و اگر مابا یکی از شما چیزی ببینیم او راخواهیم کشت، لذا بناچار بیرون رفته عده ای از ایشان به فدک و وادی القری رفتند و عده ای دیگر به سرزمین شام کوچ کردند، و اموالشان ملک خدا و رسول خدا(ص)شد وچیزی از آن نصیب لشکراسلام نشد.و این داستان در سوره حشر آمده.از جمله کیدهائی که بنی النضیر علیه رسول خدا(ص)کردند این بود که احزابی از قریش و غطفان وسایر قبایل را علیه رسول خدا(ص)برانگیختند.

و اما بنی قریظه - این قبیله در آغاز با اسلام در صلح و صفا بودند تا آنکه جنگ خندق روی داد، و حی بن اخطب سوار شده به مکه رفت و قریش را علیه رسول خدا(ص)تحریک کرد و طوائف عرب را برانگیخت، از آن جمله به میان بنی قریظه رفت، و مرتب افراد را وسوسه و تحریک کرده پافشاری می نمود، و با رئیسشان کعب بن اسددر این باره صحبت کرد تا سرانجام آنها را راضی کرد که نقض عهد کرده و با پیغمبربجنگندبشرطی که او نیز به یاریشان آمده و بقلعه شان درآید و با ایشان کشته شود.حی بن اخطب قبول کردو به قلعه درآمد، بنی قریظه عهد خود را شکسته و با کمک احزابی که مدینه را محاصره کرده بودند براه افتادند،و شروع کردند به دشنام دادن رسول خدا(ص)و شکاف دیگری ایجاد کردن.

از آن سو بعد از آنکه رسول خدا(ص)از جنگ احزاب فارغ شد جبرئیل باوحیی از خدا نازل شد که در آن پیامبر مامور شده بود که بر بنی قریظه لشکربکشد.رسول خدا(ص)لشکری ترتیب داد.و پرچم لشکر به علی(ع)سپرد، و تا قلعه های بنی قریظه براند و آنها را بیست و پنج روز محاصره کرد وقتی کار محاصره بر آنان سخت شدرئیسشان کعب بن اسد پیشنهاد کرد که یکی از سه کار را بکنند:یا اسلام آورده و دین محمد(ص)را بپذیریم، یا فرزندان خود را به دست خود کشته و شمشیرها را برداشته و ازجان خود دست شسته و از قلعه ها بیرون شویم و با لشکر اسلام مصاف شویم تا یا بر او دست یافته و یا تا آخرین نفر کشته شویم، و یا اینکه در روز شنبه که ایشان یعنی مسلمین از جنگ نکردن ما خاطر جمعند بر آنان حمله بریم.

و لیکن بنی قریظه حاضر نشدند هیچیک از این سه پیشنهادرا قبول کنند، بلکه به رسول خدا(ص)پیغام فرستادند که ابا لبابة بن عبد المنذر را به سوی ما بفرست تا بااو در کارخود مشورت کنیم، و این ابا لبابه همواره خیرخواه بنی قریظه بود، چون همسر و فرزند واموالش در میان آنان بودند.

صفحه : 169

رسول خدا(ص)ابا لبابه را به میان آنان فرستاد وقتی او را دیدندشروع کردند به گریه و گفتند: چه صلاح میدانی آیا ما به حکم محمد تن در دهیم.

ابا لبابه به زبان گفت: آری، و لیکن با دست اشاره به گلویش کردو فهماند که اگر بحکم اوتن در دهید تمام افراد شما را خواهد کشت.ابو لبابه خودش بعدها گفته بود که به خدا سوگندقدم از قدم برنداشتم مگر آنکه فهمیدم به خدا و رسولش خیانت کرده ام.خدای تعالی داستان اورا به وسیله وحی به پیغمبرش خبر داد.

ابو لبابه از این کار پشیمان شد و یکسره به مسجد رفته خودرا به یکی از ستونهای مسجد بست و سوگند یاد کرد که خود را رها نکند تا آنکه رسول خدا(ص)او را بازکندو یا آنکه همانجا بمیرد.داستان توبه او را به رسول خدا(ص)رساندند، حضرت فرمود: او را رها کنید تا خدا توبه اش را بپذیرد، و پس از مدتی خداوند توبه اش راپذیرفت و آیه ای در قبول توبه اش نازل کرد و رسول خدا(ص)او را با دست خود ازستون مسجد باز کرد.

سپس بنی قریظه به حکم رسول خدا(ص)تن در دادند، و چون با قبیله اوس رابطه دوستی داشتند اوسیان در باره ایشان نزد رسول خدا(ص)شفاعت کردند و کارشان به اینجا کشید که سعد بن معاذ اوسی در امرشان بهر چه خواست حکم کند، هم ایشان بدین معنا راضی شدند وهم رسول خدا(ص)، لذا رسول خدا(ص)سعد بن معاذ را با اینکه مجروح بود حاضر کرد.

وقتی سعد بن معاذ در باره ایشان صحبت کرد حضرت فرمود:برای سعد موقعیتی پیش آمده که در راه خدا از ملامت هیچ ملامت کننده ای نترسد.سعد حکم کرد به اینکه مردان بنی قریظه کشته شوند و زنان و فرزندانشان اسیر گشته و اموالشان مصادره شود.رسول خدا(ص)حکم سعد را در باره آنان اجراء کرد و تا آخرین نفرشان را که ششصد و یاهفتصد نفر و به قول بعضی بیشتر بودند گردن زد و جز عده کمی از ایشان که قبلا ایمان آورده بودند کسی نجات نیافت.تنها عمر بن سعدی جان به سلامت برد آنهم در قضیه شکستن عهدداخل نبود و وقتی اوضاع را دگرگون یافت پا بفرار گذاشت، و از زنان جز یک زن که سنگ آسیاب را برسر خلاد بن سوید بن صامت کوفته و او را کشته بود و در نتیجه خودش هم اعدام شد بقیه اسیر شدند.

رسول خدا(ص)بعد از آنکه از کار یهودیان بنی قریظه فراغ یافت هر چه یهودی در مدینه بود بیرون کرد و سپس به جانب خیبر لشکر کشید، چون یهودیان خیبر در مقام

صفحه : 170

دشمنی برآمده و در تحریک احزاب و جمع آوری قبایل عرب علیه آنحضرت فعالیتها کرده بودند.رسول خدا(ص)در اطراف قلعه های خیبر بار بینداخت، و پس ازچند روزابو بکر را با عده ای از یاران خود به جنگ ایشان فرستاد، و ابو بکر کاری صورت نداد و شکست خورد، روز دیگر عمر را با جمعی روانه کرد او نیز شکست خورد.

در این هنگام بود که فرمود: من فردا پرچم جنگ رابه دست مردی می دهم که خداو رسول را دوست می دارد، و خدا و رسول نیز او را دوست می دارند، به مردی می دهم که حمله هایش پی در پی است، سابقه فرار ندارد، و برنمی گردد تا آنکه خداوند این قلعه ها را به دستش فتح کندوچون فردا شد پرچم جنگ را به علی(ع)سپرد و او را بسوی پیکاربا یهودیان روانه ساخت.علی(ع)برابر لشکر دشمن رفت ومرحبراکه جنگجوی معروفی بود به قتل رسانیده و لشکر دشمن را شکست داد.لشکر کفار بدرون قلعه گریخته ودررا بروی خود بستند، علی(ع)در قلعه را از جای کند و خداوند قلعه خیبر را به دست او به روی لشکر اسلام گشود، و این واقعه بعد از داستان صلح حدیبیه در محرم سال هفتم هجرت اتفاق افتاد.

آنگاه رسول خدا(ص)یهودیانی را که باقی مانده بودند نیز از مدینه و ازاطراف آن بیرون کرد، و هر قبیله ای را که بیرون می کرد، قبلا از در خیرخواهی می فرموداموالشان را بفروشند و بهای آنها را دریافت نموده(سبک بار روانه شوند)این بود خلاصه داستان یهود با رسول خدا(ص).

و درتفسیر عیاشی از جابر روایت کرده که در ذیل آیهان شر الدواب عندالله...گفته است: این آیه در باره بنی امیه نازل شده که بدترین خلق خدایند.آری، بنی امیه کسانی بودندکه از نظر باطن قرآن کافر بوده و کسانی بودند که ایمان نیاوردند

منابع مقاله:

ترجمه تفسیر المیزان جلد 9 ، علامه طباطبایی؛


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : دوشنبه 16 آبان 1390
نویسنده : konami

موسسه فرهنگي مطالعاتي شمس الشموس

زبان و ادبيات فارسي از زمان شكل گيري و رونق آن تا به امروز همواره از مايه ها و عناصر گوناگوني بهره جسته است. عناصر و موضوعاتي از قبيل : فلسفه، عرفان، حكمت ، نجوم، تاريخ، طب و ... در ادوار مختلف شعر و ادبيات فارسي، مايه‌هايي هستند كه در زينت دادن و آرايش اين قصر رفيع، نقش اساسي داشته و همواره مورد عنايت و توجه گويندگان فارسي زبان بوده‌اند. شايد بتوان گفت آنچه كه بيش از ساير عناصر به شعر فارسي رونق عمومي بخشيده است، داستان پيامبران و قصص اسلامي است[1]مسائل عرفاني به جهت ارتباط با باطن و روح، بسيار پيچيده است و براي فهم آن بايد از شيوه‏هايي استفاده كرد كه به ساده‏تر شدن آن كمك كند. مولانا با استفاده از شيوه بيان حكايت و تمثيل به ساده‏تر شدن مطلب كمك مي‏كند و با بيان حكايتي از زندگي يكي از پيامبران و با توجه به مضمون حكايت، پند و پيام مورد نظر خويش را بيان مي‏كند كه با شيوه برقراري پيوند منطقي و درستي كه بين حكايت و پيام در خواننده تاثيري عميق مي گذارد. در اين يادداشت قصد داريم كتاب هايي را معرفي كنيم كه به جستجوي داستان هاي پيامبران در مثنوي معنوي پرداخته اند و سير داستان زندگاني پيامبران را در انديشه مولانا دنبال كرده اند.. در اين ميان اشعار مولانا از ويژگي خاصي برخوردارند. مثنوي معنوي، اثري تعليمي- عرفاني است كه در قالب داستان ها، حكايات و تمثيل ها به بيان پند و اندرز و گوشزد كردن مسائل اخلاقي و نيز تشريح افكار و انديشه هاي عرفاني مي پردازد.

 

هيات تحريريه موسسه فرهنگي مطالعاتي شمس الشموس. ساحل: حضرت نوح عليه السلام در مثنوي. (تهران: موسسه فرهنگي مطالعاتي شمس الشموس، 1385)

اين كتاب كه قبل تر در سال 1383 با نام پديدآور "اعظم شفيعي" منتشر شده است، به بررسي داستان زندگاني حضرت نوح (ع) در مثنوي معنوي مي پردازد و با اشاره به ابيات مثنوي، به شرح داستان و برداشت مولانا از داستان حضرت نوح مي پردازد. كتاب با بيان انديشه اي نو، آغاز مي شود و نوح را زنده عشق معرفي كرده و مخالفان را با عنوان "خاموشان در پرده" ياد مي كند. پس از آن سير داستان به سمت كشتي نجات و طوفان هلاك پيش مي رود و نگاه مولانا و اشعار او در جاي جاي كتاب منعكس مي شود:
كشتي سازيد ز توزيع و فتوح                                                كاو يكي ملاح كشتي همچو نوح
غرقه گشته عقل هاي چون جبال                                        در بحار وهم و گرداب خيال
كوه ها را هست زين طوفان فضوح                                         كاو اماني جز كه در كشتي نوح
زين خيال رهزن راه يقين                                                       گشت هفتاد دو ملت اهل دين

در بخش هاي انتهايي اشاره به آغازي نو، خواننده را به انتظار آخرين اميد و آخرين نوح مي نشاند و "گویی حادثۀ طوفان نوح یک‌بار دیگر در حیات ما تکرار می‌شود، لازم نیست به عقب بازگردیم، نوح، طوفان و کشتی‌اش به همین زندگی عادی ما وارد می‌شوند".

 

هيات تحريريه موسسه فرهنگي مطالعاتي شمس الشموس. شب شكن. (تهران: موسسه فرهنگي مطالعاتي شمس الشموس، 1385)
 

اين كتاب كه در سال 1383 تحت نام پديدآور "مهديه پاكروان" منتشر شده است، به بررسي داستان زندگي حضرت ابراهيم (ع) در مثنوي معنوي مي پردازد. سيماي ابراهيم در مثنوي علاوه بر مقام نبوت، سيماي عارف کاملي است که در مبارزه با بت نفس، الگوي سالکان و مريدان بحر صفا گشته است. مولوي در داستان ابراهيم با توجه کامل به اشارات و دقايق قرآني، به ذکر سرگذشت شيخ کاملي مي پردازد که در ميدان نظر و عمل سربلند و پيروز، مراحل فناي في الله را پشت سر مي گذارد و با اطمينان کامل به مرحله شهود بقا نايل گرديده و به مقام خليل اللهي مي رسد. ابراهيم از نگاه مولانا بيانگر سير تخلي و تحلي و تجلي عارف است[2]. در بخشي از كتاب آمده است:«...بعد از بت‌شکستن نوبت گلستان شدن است و بعد از خراب کردن زمان آبادشدن، باید از آتش گذشت تا لذت خطاب ”برد و سلام“ خدا را چشید. آتش برای ابراهیم، آتش نمرود بود و برای ما آتش نفس. بگذار و بگذر!» و مولانا اين مفاهيم را در ابيات خود چنين منعكس مي كند:
نار بيروني به آبي بفسرد                               نار شهوت تا به دوزخ مي برد
چه كشد اين نار را نور خدا                           نور ابراهيم را ساز اوستا
تا زنار نفس چون نمرود تو                            وارهد اين جسم همچون عود تو
 
 
هيات تحريريه موسسه فرهنگي مطالعاتي شمس الشموس. رقص كوه. (تهران: موسسه فرهنگي مطالعاتي شمس الشموس، 1385)
 

اين كتاب كه در چاپ قبلي نويسنده آن، "مريم محمدي" است، به بررسي داستان زندگاني حضرت موسي (ع) در مثنوي معنوي مي پردازد. نگاه مولوي به موسي (ع) همان نگاه قرآني است كه در آيات الهي آمده است. مولوي با بهره گيري كامل از قرآن و تفاسير آن، سعي در ترسيم سيماي الهي و بشري از موسي (ع) دارد. موسي (ع) در مثنوي معنوي گاه چون مريدي است كه از ولادت تا وفات با عنايت الهي رشد و نمو يافته، در مسير شريعت رباني گام نهاده، طريقت معنوي را آزموده و به منزل حقيقت خليفه الهي واصل گرديده است[3] مولفان كتاب از آن جهت نام كتاب را رقص كوه مي نامند كه موسي (ع) را چنان مدهوش تجلي خداوند مي بينند كه در خلوت عشق همۀ مرارت‌ها و سختی‌ها فراموشش می‌شودو کوهی که شاهد این عشق‌بازی است، از هیجان این خلوت به رقص درمی‌آيد..
موسي چون شيخ كاملي براي قوم بني اسراييل به مدد الهي معجزات نه گانه خويش را آشكار ساخته و وادي هاي خطرناك رهايي از فرعون ستمگر را كه مثل شيطان و نفس است پشت سر گذارده و به مقامات الهي نايل آمده است[4]
نفس فرعون است هان سيرش مكن                 تا نيارد ياد از آن كفر كهن
او چو فرعون است در قحط آنچنان                  پيش موسي سر نهد لابه كنان
چون كه مستغني شد او طاغي شود                 خر چو بار انداخت اسكيزه زند
 
با اين همه موسي (ع) در برابر خضر (ع) چون سالكي زانوي تادب به زمين زده و در آزمون سخت صبر مردود گشته برمي گردد. موسي (ع) در نظر مولوي گاه مظهر عقل الهي است و گاه مظهر عقل بشري[5].
 

[1] عليزاده، علي. تجلي شخصيت حضرت ابراهيم (ع) در ادبيات فارسي تا قرن هشتم هجري. پايان نامه كارشناسي‌ارشد. ( تهران: دانشگاه تربيت معلم، 1374)
 
[2] سيف، عبدالرضا. سيماي ابراهيم بت شكن در آينه مثنوي. دانشكده ادبيات و علوم انساني (تهران). زمستان 1380: 179-196
 
[3] سيف، عبدالرضا. وند نسرين، موسي. موسي و فرعون در مثنوي معنوي. دانشكده ادبيات و علوم انساني (تهران). تابستان- پاييز و زمستان 1381؛ 4 (8-7-6 (ضميمه)): 55-74
[4] همان
[5] همان.

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : دوشنبه 16 آبان 1390
نویسنده : konami

داستان ابراهيم خليل در قرآن

گل

آنچه از قرآن کريم در اين باره استفاده مي‌شود اين است که؛ ابراهيم(ع) از اوان طفوليت تا وقتي که به حد تميز رسيده در نهانگاهي دور از جامعه خود مي‌زيسته است. در دوران نوجواني از نهانگاه خود به سوي قوم و جامعه‌اش خارج شد و به پدر خود پيوست و ناظر بت‌پرستي پدر و همه مردم شد. حضرت چون داراي فطرتي پاک بود و خداوند متعال هم با ارائه ملکوت، تاييدش نموده و کارش را به جايي رسانده بود که تمامي اقوال و افعالش موافق با حق شده بود، اين عمل را از قوم خود نپسنديد و نتوانست ساکت بنشيند، لاجرم به احتجاج با پدر خود (1) پرداخته او را از پرستش بت‌ها منع و به توحيد خداي سبحان دعوت نمود تا خداوند او را به راه راست هدايت نموده از ولايت شيطان دورش سازد. پدر وقتي ديد ابراهيم به هيچ وجه از پيشنهاد خود دست برنمي‌دارد او را از خود طرد نمود و به سنگسار کردنش تهديد کرد.

ابراهيم(ع) در مقابل اين تهديد و تشديد از در شفقت و مهرباني وارد شد و چون ابراهيم مردي خوش خُلق و نرم زبان بود، در پاسخ پدر نخست بر او سلام کرد و سپس وعده استغفارش داد و در آخر گفت: در صورتي که به راه خدا نيايد او و قومش را ترک گفته ولي به هيچ وجه پرستش خدا را ترک نخواهد کرد. (2)

از طرفي ديگر با قوم خود نيز به احتجاج پرداخته و درباره بت‌ها با آنان گفتگو کرد. (3) با اقوام ديگري هم که ستاره، آفتاب و ماه را مي‌پرستيدند احتجاج نمود تا اين که آنان را نسبت به حق ملزم کرد و داستان انحرافش از کيش بت‌پرستي و ستاره‌پرستي همه جا منتشر شد.(4)

روزي که مردم براي انجام مراسم ديني خود همه به خارج شهر رفته بودند ابراهيم(ع) به عذر کسالت، از رفتن با آنان تخلف نمود و تنها در شهر ماند وقتي شهر خلوت شد به بتخانه شهر در آمد و همه بت‌ها را خُرد نمود و تنها بت بزرگ را باقي گذاشت. وقتي مردم به شهر باز آمده و از داستان با خبر شدند در صدد جست و جوي عامل آن برآمدند. سرانجام گفتند: اين کار همان جواني است که «ابراهيم» نام دارد.

ناچار ابراهيم را در برابر چشم همه احضار نموده و او را استنطاق کرده پرسيدند آيا تو با خدايان ما چنين کردي؟ ابراهيم(ع) گفت: اين کار را بت بزرگ کرده است اگر قبول نداريد از خود آنها بپرسيد تا اگر قدرت حرف زدن دارند بگويند چه کسي به اين صورتشان درآورده است؟

ابراهيم(ع) قبلاً به همين منظور تبر را به دوش بت بزرگ نهاده بود تا خود شاهد حال باشد. او مي‌دانست که مردم درباره بت‌هاي خود قايل به حيات و نطق نيستند وليکن مي‌خواست با طرح اين نقشه زمينه‌اي بچيند که مردم را به اعتراف و اقرار بر بي‌شعوري و بي‌جاني بت‌ها وادار سازد. لذا مردم پس از شنيدن جواب ابراهيم(ع) به فکر فرو رفته به انحراف خود اقرار نمودند و با سرافکندگي گفتند: تو که مي‌داني اين بت‌ها قادر بر تکلم نيستند.

ابراهيم(ع) که غرضي جز شنيدن اين حرف از خود آنان نداشت بي‌درنگ گفت: آيا خدا را رها کرده و اين بت‌ها را که جماداتي بي‌جان و بي‌سود و بي‌زيانند؛ مي‌پرستيد؟ اف بر شما و بر آنچه مي‌پرستيد! آيا تفکر نمي‌کنيد؟ و چيزهايي را که خود به دست خودتان مي‌تراشيد؛ مي‌پرستيد! و حاضر نيستيد خدا را که خالق شما و خالق همه مصنوعات شما (يا اعمال شما) است بپرستيد؟

مردم گفتند: بايد او را بسوزانيد و خدايان خود را ياري و حمايت کنيد. به همين منظور آتشخانه بزرگي ساخته و دوزخي از آتش افروخته و در اين کار براي رضاي خاطر خدايان همه تشريک مساعي نمودند و وقتي آتش، شعله‌ور شد ابراهيم(ع) را در آتش افکندند، خداي متعال آتش را براي او خنک گردانيد و او را در شکم آتش سالم نگهداشت و کيد کفار را باطل نمود. (5)

ابراهيم(ع) در خلال اين مدت با نمرود هم ملاقات نمود او را نيز که ادعاي ربوبيت داشت مورد خطاب و احتجاج قرار داد و به وي گفت: پروردگار من آن کسي است که بندگان را زنده مي‌کند و مي‌ميراند. نمرود از در مغالطه گفت: من نيز زنده مي‌کنم و مي‌ميرانم؛ هر يک از اسيران و زندانيان را که بخواهم رها مي‌کنم و هر که را که بخواهم به قتل مي‌رسانم.

ابراهيم به بيان صريح‌تري (که راه مغالطه را بر او مسدود کند) احتجاج نمود و گفت: خداي متعال آن کسي است که آفتاب را از مشرق بيرون مي‌آورد، تو اگر راست مي‌گويي از اين پس کاري کن که آفتاب از مغرب طلوع کند. در اين جا نمرود کافر مبهوت و سرگشته ماند. (6)

پس از آن که ابراهيم(ع) از آتش نجات يافت باز هدف خود را تعقيب نمود و مردم را به دين توحيد و دين حنيف دعوت نمود و عده کمي به وي ايمان آوردند. (7)

قرآن کريم از آن جمله لوط و همسر ابراهيم(ع) را اسم مي‌برد. اين بانو همان زني است که ابراهيم(ع) با او مهاجرت کرد و پيش از بيرون رفتن از سرزمين خود به اراضي مقدس، با او ازدواج کرده بود. (8)

ابراهيم(ع) و همراهانش در موقع بيرون شدن از وطن خود از قوم خود تبري جسته و شخص او از آزر که او را پدر ناميده بود و در واقع پدرش نبود(9) بيزاري جسته و به اتفاق همسرش و لوط به سوي ارض مقدس هجرت کردند تا در آن جا بدون مزاحمت کسي و دور از اذيت و جفاي قومش به عبادت خداوند مشغول باشند. (10)

پس از اين دعا بود که خداي تعالي او را با اين که به حد شيخويت و کهولت رسيده بود به تولد اسحاق و اسماعيل و از صلب اسحاق به يعقوب بشارت داد و پس از مدت کمي اسماعيل و بعد از او اسحاق به دنيا آمدند و خداوند - همان طوري که وعده داده بود - برکت را در خود او و دو فرزندش و اولاد ايشان قرار داد و مبارک‌شان ساخت.

ابراهيم(ع) به امر پروردگار خود به مکه - که دره‌اي عميق و بي آب و علف بود - رفت و فرزند عزيزش اسماعيل را در سن شيرخوارگي در آن مکان مخوف منزل داده و خود به ارض مقدس مراجعت نمود. اسماعيل در اين سرزمين نشو و نما کرد و اعراب چادرنشين اطراف به دور او جمع شده و بدين وسيله خانه کعبه ساخته شد.

ابراهيم(ع) گاهگاهي پيش از بناي مکه و خانه کعبه و پس از آن به مکه مي‌آمد و از فرزندش اسماعيل ديدن مي‌کرد. (11) تا آن که در يک سفر مامور به ساختن خانه کعبه شد لذا به اتفاق اسماعيل اين خانه را بنا نهاد و اين اولين خانه‌اي است که از طرف پروردگار ساخته شد و اين خانه مبارکي است که در آن آيات بينات و در آن مقام ابراهيم است و هر کس درون آن داخل شود از هر گزندي ايمن است. (12)

ابراهيم(ع) پس از فراغت از بناي کعبه دستور حج را صادر نموده و آيين و اعمال مربوط به آن را تشريع نمود.(13)

آنگاه خداي تعالي او را مامور به ذبح فرزندش اسماعيل نمود. ابراهيم(ع)، اسماعيل(ع) را در انجام فرايض حج شرکت مي‌داد، موقعي که به سعي رسيدند و مي‌خواستند که بين صفا و مروه را سعي کنند اين ماموريت ابلاغ شد و ابراهيم(ع) داستان را با فرزندش در ميان گذاشت و گفت: فرزند عزيزم! در خواب چنين مي‌بينم که تو را ذبح و قرباني مي‌کنم نيک بنگر و نظرت را بگو .

عرض کرد: پدر جان! هر چه را که مامور به انجامش شده‌اي انجام ده و ان شاءالله به زودي خواهي ديد که من مانند بندگان صابر خدا چگونه صبري از خود نشان مي‌دهم.

پس از اين که هر دو به اين امر تن در دادند و ابراهيم(ع) صورت جوانش را بر زمين گذاشت وحي آمد که: اي ابراهيم! خواب خود را تصديق کردي و ما به همين مقدار از تو قبول کرديم و ذبح عظيمي را فدا و عوض او قرار داديم. (14)

آخرين خاطره‌اي که قرآن کريم از داستان ابراهيم(ع) نقل نموده دعاهايي است که ابراهيم(ع) در بعضي از سفرها در مکه داشته و آخرين دعايش اين است: پروردگارا! پدر و مادر من و کساني را که ايمان آورده‌اند در روز حساب بيامرز. (15)

 

پي‌نوشت‌ها:

1- در تمام مواردي که نام پدر حضرت ابراهيم(ع) برده شده است، مراد عموي ايشان است .

2- مريم: 41- 48 .

3- انعام: 74- 82 .

4- انبياء: 51- 56/ شعراء: 69- 77/ صافات: 83- 87 .

5- انبياء: 56- 70/ صافات: 88- 98 .

6- بقره: 258 .

7- دليل بر ايمان گروهي از قوم ابراهيم(ع) اين آيه شريفه است: "قد کانت لکم اسوة حسنة في ابراهيم و الذين معه اذ قالوا لقومهم انا برءاؤا منکم ..." ؛ به تحقيق ابراهيم و کساني که با وي همراه بودند براي شما مقتدايي نيکو بودند که به قوم مشرک خود گفتند: ما از شما بيزاريم( ممتحنه: 4) .

8- دليل بر ازدواج ابراهيم(ع) با وي پيش از بيرون شدن به طرف بيت المقدس، اين است که ابراهيم(ع) طبق اين آيه شريفه از پروردگار خود فرزند شايسته طلب مي‌کند:

"و قال اني ذاهب الي ربي سيهدين. رب هب لي من الصالحين؛ گفت من به سوي پروردگارم روانم، او مرا هدايت خواهد نمود. پروردگارا! مرا از فرزندان شايسته عطا کن. (صافات: 99 و 100) .

9- از دعايي که از آن حضرت در سوره ابراهيم نقل شده اين معنا استفاده مي‌شود.

10- ممتحنه: 4 / انبياء: 71 .

11- بقره: 126/ ابراهيم: 35- 41 .

12- بقره: 127- 129/ آل عمران: 96و 97 .

13- حج: 26- 30 .

14- صافات: 101- 107 .

15- ابراهيم: 35- 41 .


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : دوشنبه 16 آبان 1390
نویسنده : konami
حضرت ابراهيم(ع) پیامبر بزرگ الهی

حضرت ابراهيم(ع) پسر تارخ از نوادگان حضرت نوح(ع) و از پیامبران بزرگ الهی است. پیامبران هر سه دین توحیدی جهان، یعنی اسلام، مسیحیت و یهودیت، از فرزندان ابراهیم به شمار می‌آیند. ابراهیم بر طبق روایات، 3000 سال پس از آفرینش آدم یا 1263 سال پس از نوح، به دنیا آمد. محققان، سرزمین بابل یا شوش یا حران را زادگاه ابراهیم می‌دانند.Image

 

حضرت ابراهيم(ع) و نمرود

نمرود، پادشاه زمان حضرت ابراهیم(ع)، بر اساس پیشگویی کاهنان و ستاره شناسان که از به دنیا آمدن کودکی که تاج و تخت او را در هم می‌کوبد خبر داده بودند، دستور داده بود از زنان باردار مراقبت بسیار به عمل آید. از این رو مادر حضرت ابراهیم، "امیله" به هنگام درد زایمان رو به صحرا نهاد و فرزند خود، ابراهیم، را در غاری در بالای کوهی به دنیا آورد و تا سال‌ها او را در همان مکان مخفی نگه داشت.

 

حضرت ابراهيم(ع) و دعوت به توحید

حضرت ابرهیم(ع) که در استدلال و سخنوری از استعداد خوبی برخوردار بود به فرمان خدا دعوت به توحید را از عموی خویش آزر شروع کرد، در مرحله بعد به میان قوم خود رفت و پس از گذر از مرحله سخنرانی و مرز استدلال، برای درهم شکستن باورهای بی‌پایه‌ی بت‌پرستان، با تبر، بت‌های بتکده بت‌پرستان را درهم شکست. او با این کار، مورد خشم نمرود و مردم قرار گرفت و به فرمان نمرود در آتش افکنده شد ولی خدا خطاب به آتش فرمان داد:«یا نار کونی برداً و سلاماً علی ابراهیم»(ای‌آتش! بر ابرهیم سرد و آرام باش.) و ابراهیم بدون آنکه از آتش گزندی ببیند، از میان آن بیرون آمد. ابراهیم، به دستور نمرود، از سرزمین خود رانده شد و همراه همسرش، ساره، به مصر رفت و به دعوت توحیدی خود ادامه داد. پس از ازدواج با همسر دوم خود، هاجر مصری، به شام رفت، آنگاه برای دلجویی از ساره، هاجر و فرزندش، اسماعیل، را به مکه برد و خود به شام برگشت.

 

حضرت ابراهيم(ع) دوست خد

او از سوی خدا «خلیل الله»(دوست خدا) لقب یافت. در آستانه پیری به اتفاق فرزندش، اسماعیل، مأمور تعمیر و آبادانی خانه خدا شد و آنگاه به دنبال خوابی که دیده بود، اسماعیل را جهت ذبح به قربانگاه برد و از آزمایش الهی سربلند بیرون آمد. حضرت ابراهیم فرزندی هم از ساره داشت به نام اسحاق که پیامبران بنی اسرائیل از نسل اویند. مدت زندگانی حضرت ابراهیم را از 175 تا 200 سال نوشته اند. وی در مزرعه اش به نام «حبرون» مدفون است که امروزه آن را شهر الخلیل می‌نامند.

ولادت حضرت ابراهيم(ع)

ستاره‏شناس هيچ كارى جز به دستور او نمى‏كرد. شبى در ستاره‏ها نگريست.

 

به نمرود گفت: ... من چيز شگفتى مى‏بينم!.

 

نمرود گفت: چه مى‏بينى؟!.

 

گفت: كودكى به دنیا خواهد آمد كه نابودى ما به دست اوست.

 

نمرود شگفت زده، پرسید: آيا تا كنون زنان به او آبستن شده‏اند؟.

 

گفت: نه.

 

نمرود دستور داد تا زنان را از مردان جدا كردند. هيچ زنى را نگذاشت جز اين كه او را در شهر دیگرى جاى داد، تا به او دسترسی نباشد. در پى قابله‏ها فرستاد. آن ها در كار خود چنان ماهر بودند كه هر چه در رحم زن ها بود مى‏فهميدند. قابله‏ها مادر ابراهيم را معاينه كردند. خداى عزّ و جلّ ابراهيم را به پشت مادرش چسبانید. قابله ها گفتند: ما در شكم او چيزى نمى‏يابيم.

بعد از مدّتی مادر ابراهيم، فرزندش را به دنيا آورد. او را شير داد. در غارى پنهانش كرد. سنگى بر درب غار نهاد. روزها مادر ابراهيم به غار می رفت، او را شير می داد و بر می گشت. روزی هم چون گذشته به ديدار او ‏رفت. اين بار كه خواست باز گردد، ابراهيم دامنش را گرفت.

 

مادر گفت: ... چه مى‏خواهى؟.

 

ابراهيم گفت: مادر جان! مرا با خودت ببر.

 

مادر ابراهيم گفت: پسرم بگذار تا در اين باره مشورت كنم.

 

مادر ابراهيم نزد آزر عموی ابراهيم آمد. داستان ابراهيم را براى او گفت. آزر گفت: او را طوری نزد من آور تا كسى او را نشناسد. مادرش ابراهيم را آورد. او را بر سر راه نشانيد. برادرانش بر او گذر كردند. ابراهيم به ميان برادرانش رفت و به همراه آن ها داخل خانه شد. چون چشم آزر به او افتاد مهر او در دلش جاى گرفت.

 

روزی برادران ابراهيم بت مى‏ساختند. ابراهيم تيشه به دست گرفت. بتى بسیار زيبا ساخت. بتی که کسی تا آن زمان مانند آن را نديده بود. آزر به مادر ابراهيم گفت: من اميد دارم كه به بركت اين پسر خيرى به ما رسد. ناگهان ابراهيم تيشه به دست گرفت و بتى را كه ساخته بود شكست.  

 

آزر از اين كار ابراهيم بسيار دل گير شد. به ابراهيم گفت: چه كردى؟!.

 

ابراهيم(ع) گفت: مگر اين بت را براى چه مى‏خواستيد؟!.  

 

آزر گفت: مى‏خواستيم آن را بپرستيم.

 

ابراهيم(ع) فرمود: آيا چيزى را كه خود مى‏تراشيد پرستش مى‏كنيد ؟!.

 

آزر به مادر ابراهيم گفت: اين همان كسى است كه حكومت نمرود به دست او از ميان می رود.

 

گفت و گوی حضرت ابراهيم(ع) با نمرود

ابراهيم (ع) با بت پرستی قوم خود مخالفت می ورزيد. بت های آن ها را نكوهش می کرد. او را نزد نمرود بردند. ابراهيم با نمرود به گفت و گو پرداخت. ابراهيم(ع) فرمود: پروردگار من آن كس است كه زنده كند و می ميراند.

نمرود گفت: من هم زنده كنم و می ميرانم.

ابراهيم گفت: پروردگار من آن كس است كه خورشيد را از مشرق بر مى‏ آورد، پس تو آن را از مغرب برآور. نمرود که به خدا كافر بود، بسیار مبهوت و درمانده شد.

مجازات بت شکنی حضرت ابراهيم(ع)

ابراهيم(ع) نزد بت ها رفت. همه بت ها جز بت بزرگ را شكست. تبر را به گردن او آويخت. آنان نزد خدايان خويش بازگشتند. ديدند كه با آن ها چه شده است. با هم گفتند: ... کسی جرأت اين كار را نداشته مگر همان جوانى كه آن ها را نكوهش مى کرد و از آن ها بي زارى مى‏جست. براى او مجازاتى بدتر از سوختن با آتش نيافتند. براى كشتن او هيزم فراوانى گرد آوردند. روز ‏سوزاندن او فرا رسيد. نمرود و اطرافيانش بيرون آمدند. براى نمرود ساختمانى ساختند تا ببينند آتش چگونه ابراهيم(ع) را مى‏بلعد و مى‏سوزاند. ابراهيم(ع) در منجنيق نهاده شد.

زمين گفت: پروردگارا بر روى من كسى جز او نيست كه تو را بپرستد. آيا به آتش سوخته شود؟!. پروردگار گفت: اگر از من در خواست كند او را كفايت خواهم كرد.

دعاى ابراهيم(ع) آن روز اين بود: ... يا احد، يا صمد، يا من لم يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ،  وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ. ابراهيم(ع) گفت: «تَوَكَّلْتُ عَلَى اللَّهِ».

پروردگار به آتش فرمود: سرد شو. ابراهيم(ع) در آتش به خود ‏لرزيد. دندان هايش به هم ‏خورد.

پروردگار فرمود: ... و سلامت هم باش. جبرئيل فرود آمد. با ابراهيم(ع) در ميان آتش با او گفتگو کرد.

با ديدن اين صحنه نمرود گفت: هر كه خدایى براى خود گيرد بايد مانند پروردگار ابراهيم(ع) باشد. يكى از سران نمرود گفت: من افسونى خواندم كه آتش او را نسوزاند. زبانه‏اى از آتش به سوى او آمد و او را سوزاند. پس از این واقعه لوط به او ايمان آورد. ابراهيم(ع) با ساره و لوط از آن جا به شام مهاجرت كرد.

هجرت حضرت ابراهيم(ع)

ساره‏ مادر حضرت ابراهيم(ع) با ورقه مادر لوط خواهر بود. اين دو، دختران لاحج پيامبر بودند. حضرت ابراهيم(ع) در جوانى ساره دختر لاحج، خاله‏زاده خود را به زنى گرفت. ساره گله فراوان و زمين هاى بسيار خوبى داشت. هر چه داشت در اختيار ابراهيم(ع) گذاشت. ابراهيم(ع) اداره آن ها را عهده‏دار شد. گله و زراعت او گسترش يافت تا جايى که، كسى نبود زندگيش بهتر از ابراهيم(ع) باشد.

 

ابراهيم(ع) بت هاى نمرود را شكست. نمرود دستور داد تا او را به زندان افكندند. گودالى براى او كندند و هيزم فراوان در آن ريختند. آتش براى او افروختند. ابراهيم در آن آتش افكنده شد تا سوزانده شود. ابراهيم را در آن افكندند. به كنارى رفتند و صبر كردند تا آتش خاموش شد. سر به گودال كشيدند. ابراهيم را ديدند، سلامت است. گزارش او را به نمرود دادند. نمرود فرمان داد او را از سرزمين وى برانند. رمه‏ و اموالش را مصادره كنند. ابراهيم در اين باره با آن ها به گفت و گو پرداخت. ابراهيم(ع) گفت: اگر شما گله و اموال مرا مى‏ستانيد حقّ من بر شما اين است كه آن چه از عمر من در سر زمين شما سپرى شده است به من باز گردانيد. دعوى نزد قاضى نمرود بردند. قاضی عليه ابراهيم حكم داد؛ هر چه در سرزمين آن ها به كف آورده به ايشان باز گرداند. به كسان نمرود حكم كرد؛ آن چه از عمر ابراهيم در سرزمين آن ها سپرى شده به او باز گردانند. اين حكم را به نمرود رساندند. نمرود دستور داد كه: هر چه رمه و مال دارد به ابراهيم بدهند و از سرزمین او بیرونش کنند. نمرود گفت: اگر او در سر زمين شما بماند دين شما را به تباهى مى‏كشاند و به خدايانتان ضرر مى‏رساند.

 

حضرت ابراهيم(ع) را به همراه لوط(ع) از سرزمين خود به سوى شام راندند. ابراهيم(ع) به همراه لوط بيرون شد. لوط(ع) از حضرت ابراهيم(ع) جدا نمى‏شد. ساره هم همراه آن ها بود. ابراهيم(ع) به آن ها گفت: ... من سوى پروردگارم به بيت المقدس مى‏روم.او مرا راهنمایی می نمايد.

حضرت ابراهيم(ع) گله و مال خود را برداشت. او به ساره حساسیّت خاصّی داشت. صندوقى ساخت. او را در ميان آن نهاد. چند قفل بر آن زد. حضرت ابراهيم(ع) رفت تا از محدوده حكومت نمرود بيرون شد. به قلمرو سرزمين دیگری رسيد. به گمرك آن برخورد. در گمرك سر راه او را گرفتند. يك دهم آن چه را داشت از او گمرك گرفت. به صندوق رسيد كه ساره در آن بود.

گفت: در صندوق را بگشاييد تا آن چه را در آن است ده يك كنيم.

ابراهيم گفت: آن را پر از نقره و طلا حساب كن و ده يك آن را بگیر و من هم آن را باز نكنم.

گفت: ناگزير بايد باز شود. ابراهيم را به گشودن در صندوق وا داشت. چون ساره از ميان صندوق پديدار شد، گفت: اين زن با تو چه نسبتى دارد؟.

ابراهيم گفت: اين زن همسر و دختر خاله من است.

گفت: چرا او را پنهان ساخته‏اى؟.

ابراهيم گفت: نمى‏خواستم كسى او را ببيند.

گفت: من نمى‏گذارم از اين جا بروى تا وضع تو و اين بانو را به آگاهى پادشاه برسانم. او پيكى فرستاد تا به پادشاه گزارش دهد. پادشاه از پيش خود پيكى فرستاد تا صندوق ساره را نزد او برند. آن ها براى بردن صندوق آمدند.

حضرت ابراهيم(ع) فرمود: من تا جان در بدن دارم از او جدا نمی شوم. به آگاهى پادشاه رسید. او پاسخ داد؛ ابراهيم را هم با آن صندوق بياورید. ابراهيم را با صندوق و هر چه داشت همه را نزد پادشاه بردند.

پادشاه به ابراهيم گفت: صندوق را باز كن.

ابراهيم گفت: اى پادشاه! همسر و خاله‏زاده من در ميان آن است. من هر چه دارم در ازاى او به تو مى‏دهم.

پادشاه به زور ابراهيم را وا داشت تا درب آن را بگشايد. ابراهيم درب آن را گشود. تا چشم پادشاه به چهره ساره افتاد، به سوى ساره دست برد. حضرت ابراهيم(ع) توان ديدن اين وضع را نداشت. گفت: بار خدايا! دست او را از همسر و دختر خاله من كوتاه كن. دعاى ابراهيم اجابت شد. دست او خشك گشت. دست او نه به ساره رسيد نه توانست به سوى خود برگرداند.

پادشاه‏ گفت: ... معبود توست كه با من چنين كرد؟.

ابراهيم گفت: آرى، به راستى خدای من غيرتمند است. حرام را خوش نمى‏دارد. اوست كه ميان تو و حرام مانع شده است.

پادشاه گفت: از معبودت بخواه دستم را به من باز گرداند. اگر دعاى تو را اجابت كرد من از ساره دست بشويم.

ابراهيم گفت: معبودا!... دستش را باز گردان تا از حَرَم من خود دارى كند. خداى عزّ و جلّ دست پادشاه را به او باز گرداند. باز چشم به ساره انداخت. دست خود را به سوى او دراز كرد.

ابراهيم گفت: بار خدايا!... دست وى را از ساره باز دار. بار ديگر دستش خشك شد. پادشاه رو به ابراهيم كرد و گفت: به حقيقت معبودت غيرتمند است. به راستى تو هم غيرتمندى. از معبودت بخواه دستم را به من باز گرداند. اگر دست مرا باز گرداند، ديگر چنين نكنم.

ابراهيم گفت: من از او خواهش مى‏كنم كه تو را شفا دهد به شرط اين كه اگر باز هم دست دراز كردى ديگر از من نخواهى كه شفاى تو را از او بخواهم.

پادشاه گفت: بسيار خوب، من اين شرط را پذيرفتم.

ابراهيم دعا كرد: بار خدايا!... اگر راست مى‏گويد دستش را به او باز گردان. دست او بازگشت.

پادشاه که غيرت حضرت ابراهيم(ع) و معجزه اى او را مشاهده كرد، ابراهيم در نگاهش ارجمند آمد. او را گرامى داشت. گفت: تو در امانى. به همراه هر چه با خود دارى هر جا  می خواهى برو. ليكن خواهشى از تو دارم.

ابراهيم گفت: بگو، خواهشت چيست؟.

پادشاه گفت: به من اجازه بده تا خدمت کاری قبطى را به خدمت او بگمارم. ابراهيم(ع) به او اجازه داد. پادشاه خدمت کار را به ساره داد. خدمت کار همان هاجر بود كه مادر اسماعيل شد. ابراهيم(ع) هر چه داشت برداشت. به راه افتاد. پادشاه از سر احترام به دنبالش راه مى‏رفت. خداى تبارك و تعالى به ابراهيم وحى كرد: بايست. جلوى اين مرد جبّار با تسلّط راه مرو. او را جلو انداز. پشت سرش راه برو. او را محترم شمار و بزرگ دار، زيرا او از قدرت بر خوردار است و روى زمين ناگزير بايد فرمانروايى باشد، نيكوكار باشد يا بد كردار.

ابراهيم ايستاد و به پادشاه فرمود: تو جلو برو، زيرا معبودم هم اينك به من وحى كرد كه تو را ارج بدارم. مقام و هيبتت را پاس دارم و تو را پيش اندازم و از سر احترام در پى تو راه روم.

پادشاه گفت: به حقيقت به تو چنين وحى كرده است؟.

ابراهيم گفت: آرى، چنين وحى كرد.

پادشاه گفت: من گواهى مى‏دهم كه معبود تو مهربان، بزرگوار و برد بار است. تو مرا به دين خودت تشويق كردى. ابراهيم با او خدا حافظی كرد. در بالاترين محلّه‏هاى شام منزل گزيند. لوط را در پايين‏ترين محلّه‏هاى شام منزل داد. چندي گذشت و فرزندى براى ابراهيم به دنيا نيامد. به ساره گفت: اگر مايلى من با هاجر ازدواج کنم، شايد خداوند از او به من فرزندى عطا كند كه يادگار ما باشد. حضرت ابراهيم(ع) با هاجر ازدواج کرد. اسماعيل از او به دنيا آمد.

 منابع:

1.     قصص الانبیاء،

2.     اعلام قرآن، خزائلی،‌

3.     دایره المعارف تشیّع، ج1،

4.     مروج الذهب، ج1، ص 56،

5.     تاریخ یعقوبی، ج1، ص 24،

6.     تفسیر نمونه، ج10، ص 397،

7.     بهشت كافى /ترجمه حميد رضا آژير /انتشارات سرور /قم‏ /1381ش‏ /چاپ اول‏ /صص421 -  418.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : دوشنبه 16 آبان 1390
نویسنده : konami

داستان ابراهیم خلیل در قرآن

گل

آنچه از قرآن کریم در این باره استفاده می‌شود این است که؛ ابراهیم(ع) از اوان طفولیت تا وقتی که به حد تمیز رسیده در نهانگاهی دور از جامعه خود می‌زیسته است. در دوران نوجوانی از نهانگاه خود به سوی قوم و جامعه‌اش خارج شد و به پدر خود پیوست و ناظر بت‌پرستی پدر و همه مردم شد. حضرت چون دارای فطرتی پاک بود و خداوند متعال هم با ارائه ملکوت، تاییدش نموده و کارش را به جایی رسانده بود که تمامی اقوال و افعالش موافق با حق شده بود، این عمل را از قوم خود نپسندید و نتوانست ساکت بنشیند، لاجرم به احتجاج با پدر خود (1) پرداخته او را از پرستش بت‌ها منع و به توحید خدای سبحان دعوت نمود تا خداوند او را به راه راست هدایت نموده از ولایت شیطان دورش سازد. پدر وقتی دید ابراهیم به هیچ وجه از پیشنهاد خود دست برنمی‌دارد او را از خود طرد نمود و به سنگسار کردنش تهدید کرد.

ابراهیم(ع) در مقابل این تهدید و تشدید از در شفقت و مهربانی وارد شد و چون ابراهیم مردی خوش خُلق و نرم زبان بود، در پاسخ پدر نخست بر او سلام کرد و سپس وعده استغفارش داد و در آخر گفت: در صورتی که به راه خدا نیاید او و قومش را ترک گفته ولی به هیچ وجه پرستش خدا را ترک نخواهد کرد. (2)

از طرفی دیگر با قوم خود نیز به احتجاج پرداخته و درباره بت‌ها با آنان گفتگو کرد. (3) با اقوام دیگری هم که ستاره، آفتاب و ماه را می‌پرستیدند احتجاج نمود تا این که آنان را نسبت به حق ملزم کرد و داستان انحرافش از کیش بت‌پرستی و ستاره‌پرستی همه جا منتشر شد.(4)

روزی که مردم برای انجام مراسم دینی خود همه به خارج شهر رفته بودند ابراهیم(ع) به عذر کسالت، از رفتن با آنان تخلف نمود و تنها در شهر ماند وقتی شهر خلوت شد به بتخانه شهر در آمد و همه بت‌ها را خُرد نمود و تنها بت بزرگ را باقی گذاشت. وقتی مردم به شهر باز آمده و از داستان با خبر شدند در صدد جست و جوی عامل آن برآمدند. سرانجام گفتند: این کار همان جوانی است که «ابراهیم» نام دارد.

ناچار ابراهیم را در برابر چشم همه احضار نموده و او را استنطاق کرده پرسیدند آیا تو با خدایان ما چنین کردی؟ ابراهیم(ع) گفت: این کار را بت بزرگ کرده است اگر قبول ندارید از خود آنها بپرسید تا اگر قدرت حرف زدن دارند بگویند چه کسی به این صورتشان درآورده است؟

ابراهیم(ع) قبلاً به همین منظور تبر را به دوش بت بزرگ نهاده بود تا خود شاهد حال باشد. او می‌دانست که مردم درباره بت‌های خود قایل به حیات و نطق نیستند ولیکن می‌خواست با طرح این نقشه زمینه‌ای بچیند که مردم را به اعتراف و اقرار بر بی‌شعوری و بی‌جانی بت‌ها وادار سازد. لذا مردم پس از شنیدن جواب ابراهیم(ع) به فکر فرو رفته به انحراف خود اقرار نمودند و با سرافکندگی گفتند: تو که می‌دانی این بت‌ها قادر بر تکلم نیستند.

ابراهیم(ع) که غرضی جز شنیدن این حرف از خود آنان نداشت بی‌درنگ گفت: آیا خدا را رها کرده و این بت‌ها را که جماداتی بی‌جان و بی‌سود و بی‌زیانند؛ می‌پرستید؟ اف بر شما و بر آنچه می‌پرستید! آیا تفکر نمی‌کنید؟ و چیزهایی را که خود به دست خودتان می‌تراشید؛ می‌پرستید! و حاضر نیستید خدا را که خالق شما و خالق همه مصنوعات شما (یا اعمال شما) است بپرستید؟

مردم گفتند: باید او را بسوزانید و خدایان خود را یاری و حمایت کنید. به همین منظور آتشخانه بزرگی ساخته و دوزخی از آتش افروخته و در این کار برای رضای خاطر خدایان همه تشریک مساعی نمودند و وقتی آتش، شعله‌ور شد ابراهیم(ع) را در آتش افکندند، خدای متعال آتش را برای او خنک گردانید و او را در شکم آتش سالم نگهداشت و کید کفار را باطل نمود. (5)

ابراهیم(ع) در خلال این مدت با نمرود هم ملاقات نمود او را نیز که ادعای ربوبیت داشت مورد خطاب و احتجاج قرار داد و به وی گفت: پروردگار من آن کسی است که بندگان را زنده می‌کند و می‌میراند. نمرود از در مغالطه گفت: من نیز زنده می‌کنم و می‌میرانم؛ هر یک از اسیران و زندانیان را که بخواهم رها می‌کنم و هر که را که بخواهم به قتل می‌رسانم.

ابراهیم به بیان صریح‌تری (که راه مغالطه را بر او مسدود کند) احتجاج نمود و گفت: خدای متعال آن کسی است که آفتاب را از مشرق بیرون می‌آورد، تو اگر راست می‌گویی از این پس کاری کن که آفتاب از مغرب طلوع کند. در این جا نمرود کافر مبهوت و سرگشته ماند. (6)

پس از آن که ابراهیم(ع) از آتش نجات یافت باز هدف خود را تعقیب نمود و مردم را به دین توحید و دین حنیف دعوت نمود و عده کمی به وی ایمان آوردند. (7)

قرآن کریم از آن جمله لوط و همسر ابراهیم(ع) را اسم می‌برد. این بانو همان زنی است که ابراهیم(ع) با او مهاجرت کرد و پیش از بیرون رفتن از سرزمین خود به اراضی مقدس، با او ازدواج کرده بود. (8)

ابراهیم(ع) و همراهانش در موقع بیرون شدن از وطن خود از قوم خود تبری جسته و شخص او از آزر که او را پدر نامیده بود و در واقع پدرش نبود(9) بیزاری جسته و به اتفاق همسرش و لوط به سوی ارض مقدس هجرت کردند تا در آن جا بدون مزاحمت کسی و دور از اذیت و جفای قومش به عبادت خداوند مشغول باشند. (10)

پس از این دعا بود که خدای تعالی او را با این که به حد شیخویت و کهولت رسیده بود به تولد اسحاق و اسماعیل و از صلب اسحاق به یعقوب بشارت داد و پس از مدت کمی اسماعیل و بعد از او اسحاق به دنیا آمدند و خداوند - همان طوری که وعده داده بود - برکت را در خود او و دو فرزندش و اولاد ایشان قرار داد و مبارک‌شان ساخت.

ابراهیم(ع) به امر پروردگار خود به مکه - که دره‌ای عمیق و بی آب و علف بود - رفت و فرزند عزیزش اسماعیل را در سن شیرخوارگی در آن مکان مخوف منزل داده و خود به ارض مقدس مراجعت نمود. اسماعیل در این سرزمین نشو و نما کرد و اعراب چادرنشین اطراف به دور او جمع شده و بدین وسیله خانه کعبه ساخته شد.

ابراهیم(ع) گاهگاهی پیش از بنای مکه و خانه کعبه و پس از آن به مکه می‌آمد و از فرزندش اسماعیل دیدن می‌کرد. (11) تا آن که در یک سفر مامور به ساختن خانه کعبه شد لذا به اتفاق اسماعیل این خانه را بنا نهاد و این اولین خانه‌ای است که از طرف پروردگار ساخته شد و این خانه مبارکی است که در آن آیات بینات و در آن مقام ابراهیم است و هر کس درون آن داخل شود از هر گزندی ایمن است. (12)

ابراهیم(ع) پس از فراغت از بنای کعبه دستور حج را صادر نموده و آیین و اعمال مربوط به آن را تشریع نمود.(13)

آنگاه خدای تعالی او را مامور به ذبح فرزندش اسماعیل نمود. ابراهیم(ع)، اسماعیل(ع) را در انجام فرایض حج شرکت می‌داد، موقعی که به سعی رسیدند و می‌خواستند که بین صفا و مروه را سعی کنند این ماموریت ابلاغ شد و ابراهیم(ع) داستان را با فرزندش در میان گذاشت و گفت: فرزند عزیزم! در خواب چنین می‌بینم که تو را ذبح و قربانی می‌کنم نیک بنگر و نظرت را بگو .

عرض کرد: پدر جان! هر چه را که مامور به انجامش شده‌ای انجام ده و ان شاءالله به زودی خواهی دید که من مانند بندگان صابر خدا چگونه صبری از خود نشان می‌دهم.

پس از این که هر دو به این امر تن در دادند و ابراهیم(ع) صورت جوانش را بر زمین گذاشت وحی آمد که: ای ابراهیم! خواب خود را تصدیق کردی و ما به همین مقدار از تو قبول کردیم و ذبح عظیمی را فدا و عوض او قرار دادیم. (14)

آخرین خاطره‌ای که قرآن کریم از داستان ابراهیم(ع) نقل نموده دعاهایی است که ابراهیم(ع) در بعضی از سفرها در مکه داشته و آخرین دعایش این است: پروردگارا! پدر و مادر من و کسانی را که ایمان آورده‌اند در روز حساب بیامرز. (15)

 

پی‌نوشت‌ها:

1- در تمام مواردی که نام پدر حضرت ابراهیم(ع) برده شده است، مراد عموی ایشان است .

2- مریم: 41- 48 .

3- انعام: 74- 82 .

4- انبیاء: 51- 56/ شعراء: 69- 77/ صافات: 83- 87 .

5- انبیاء: 56- 70/ صافات: 88- 98 .

6- بقره: 258 .

7- دلیل بر ایمان گروهی از قوم ابراهیم(ع) این آیه شریفه است: "قد کانت لکم اسوة حسنة فی ابراهیم و الذین معه اذ قالوا لقومهم انا برءاؤا منکم ..." ؛ به تحقیق ابراهیم و کسانی که با وی همراه بودند برای شما مقتدایی نیکو بودند که به قوم مشرک خود گفتند: ما از شما بیزاریم( ممتحنه: 4) .

8- دلیل بر ازدواج ابراهیم(ع) با وی پیش از بیرون شدن به طرف بیت المقدس، این است که ابراهیم(ع) طبق این آیه شریفه از پروردگار خود فرزند شایسته طلب می‌کند:

"و قال انی ذاهب الی ربی سیهدین. رب هب لی من الصالحین؛ گفت من به سوی پروردگارم روانم، او مرا هدایت خواهد نمود. پروردگارا! مرا از فرزندان شایسته عطا کن. (صافات: 99 و 100) .

9- از دعایی که از آن حضرت در سوره ابراهیم نقل شده این معنا استفاده می‌شود.

10- ممتحنه: 4 / انبیاء: 71 .

11- بقره: 126/ ابراهیم: 35- 41 .

12- بقره: 127- 129/ آل عمران: 96و 97 .

13- حج: 26- 30 .

14- صافات: 101- 107 .

15- ابراهیم: 35- 41 .


|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
تاریخ : دوشنبه 16 آبان 1390
نویسنده : konami
داستان‌ عيسي‌(علیه السلام ‌) در كلام‌ خدا
پيامبران‌ عظيم‌الشان‌ علاوه‌ بر دارا بودن‌ ويژگيهاي‌ مشترك‌، هر كدام‌ با توجه‌ به‌ بستر جامعه‌ و نيازهاي‌ زمان‌ خود داراي‌ خصوصيات‌ و توانمنديهاي‌ خاص‌ و منطبق‌ بر آن‌ ضروريات‌ نيز بودند. و بدين‌ ترتيب‌ است‌ كه‌ هر پيامبري‌ با آن‌ ويژگي‌ بارز وبرجسته‌ شناخته‌ مي‌شود.از جمله‌ پيامبراني‌ كه‌ از ويژگيها و توانمنديهاي‌ فوق‌العاده‌ برخوردار بود، عيسي‌ مسيح‌ است‌. قرآن‌ از وي‌ تحت‌ عنوان‌ " روح‌ الله‌ " ياد كرده‌، اين‌ يكي‌ از ويژگي‌هاي‌ بسيار برجسته‌ وي‌ مي باشد كه‌ منحصربه‌ فردبوده‌ وفقط‌ خاص‌ خود اوست‌.
قرآن‌ سند كاملا معتبري‌ است‌ كه‌ در آن‌ بسياري‌ حقايق‌ روشن‌ شده‌ و توانسته‌ با ذكر دقيق‌ بسياري‌ از حوادث‌ خط‌ بطلاني‌ بربسياري‌ از تحريفها و بهتانها بكشد.از جمله‌ اين‌ حوادث‌، كه‌ به‌ شدت‌ دچار تحريف‌ شده‌ است‌، چگونگي‌ تولد و عروج‌ عيسي‌ مسيح‌ مي‌باشد. نكته‌ قابل‌ توجه‌ اين‌ است‌ كه‌ راجع‌ به‌ زندگي‌ عيسي‌ و انساب‌ او جز قرآن‌ هيچ‌ سند مدون‌ و قطعي‌ در دست‌ نيست‌. و قرآن‌ توانست‌ با ذكر آيات‌ متعددي‌ در اين‌ زمينه‌ بسياري‌ از حقايق‌ را برملا كند و توحيدي‌ بودن‌ دين‌ مسيح‌ را به‌ اثبات‌ برساند.
شيوه‌ اشارات‌ قرآن‌ به‌ داستان‌ عيسي‌ (ع‌) را به‌ چهار دسته‌ مي‌توان‌ تقسيم‌ كرد:
الف‌ :چگونگي‌ روند خلقت‌ عيسي‌ مسيح‌ و مردود شمردن‌ اين‌ موضوع‌ كه‌ عيسي‌ پسر خداست‌
ب‌: چگونگي‌ ولادت‌ عيسي‌ مسيح‌(ع‌)
ج‌:ويژگيها و همچنين‌ توانائيهايي‌ كه‌ خداوند به‌ او ارزاني‌ داشته‌ بود
د: عروج‌ عيسي‌ مسيح‌

خلقت‌ عيسي‌ بعنوان‌ يكي‌ از بديع‌ترين‌ خلقتهاي‌ خداوند
چگونگي‌ آفرينش‌ عيسي‌(ع‌) يكي‌ از شاهكارهاي‌ خلقت‌ ميباشد كه‌ براي‌ صاحبان‌ خرد دليلي‌ ديگر بر تكميل‌ دلايل‌ بي‌حد توانايي‌هاي‌ خداوند و براي‌ اهل‌ فريب‌ و نيرنگ‌ بهانه‌اي‌ براي‌ دروغ‌ بستن‌ به‌ پروردگار.و بين‌ آنانكه‌ به‌ خداوند خودايمان‌ و يقين‌ داشتند و آنانكه‌ همواره‌ حق‌ را مي‌ديدند اما راه‌ باطل‌ و خطا را پيشه‌ مي‌كنند مرز بندي‌ ايجاد كرد.
در قرآن‌ سوره‌هاي‌ متعددي‌ وجود دارد كه‌ چگونگي‌ خلقت‌ حضرت‌ عيسي‌(ع‌)را طرح‌ كرده‌،از جمله‌ سوره‌ مريم‌ آيات‌ 16 تا 21 توجه‌ كنيد:
و اذكر في‌ الكتاب‌ مريم‌ اذ انتبذت‌ من‌ اهلها مكانا شرقيا.
و ياد كن‌ در كتاب‌ مريم‌ را گاهيكه‌ برگرفت‌ دور از خاندان‌ خويش‌ جايگاهي‌ را در خاور.
فاتخذت‌ من‌ دونهم‌ حجابا فارسلنا اليها روحنا فتمثل‌ لها بشرا سويا.
پس‌ برگرفت‌ دور از آنان‌ پوششي‌ پس‌ فرستاديم‌ بسوي‌ او روح‌ خود را تا نمايان‌ شد براي‌ او به‌ شكل‌ مردي‌ درست‌.
قالت‌ اني‌ اعوذ بالرحمن‌ منك‌ ان‌ كنت‌ تقيا.
گفت‌ همانا پناه‌ مي‌برم‌ بخداي‌ مهربان‌ از تو اگر هستي‌ پرهيزكار.
قال‌ انما انا رسول‌ ربك‌ لاهب‌ لك‌ غلاما زكيا.
گفت‌ همانا منم‌ فرستاده‌ پروردگار تو تا ببخشم‌ بتو پسري‌ پاك‌.
قالت‌ اني‌ يكون‌ لي‌ غلام‌ و لم‌ تمسسني‌ بشر و لم‌ اك‌ بغيا.
گفت‌ چگونه‌ باشدم‌ پسري‌ و بمن‌ نزديك‌ نشده‌ است‌ بشري‌ و نبوده‌ام‌ بغي‌.
قال‌ كذالك‌ قال‌ ربك‌ هو علي‌ هين‌ و لنجعله‌ آيه‌ للناس‌ و رحمه‌ منا و كان‌ امرا مقضيا.
گفت‌ بدين‌ سان‌، گفت‌ پروردگار تو آن‌ است‌ بر من‌ آسان‌ و تا بگردانيمش‌ آيتي‌ براي‌ مردم‌ و رحمتي‌ از ما بوده‌ است‌ و كاري‌ گذشته‌.
اين‌ آيات‌ بشارت‌ داشتن‌ پسري‌ كه‌ آيت‌ و نشانه‌اي‌ و همچنين‌ رحمتي‌ براي‌ مردم‌ را طرح‌ مي‌كند. اما چگونگي‌ خلقت‌ او را در اين‌ آيات‌ مي‌توان‌ مشاهده‌ كرد:
و مريم‌ ابنت‌ عمران‌ التي‌ احصنت‌ فرجها فنفخنا فيه‌ من‌ روحنا و صدقت‌ بكلمات‌... تحريم‌ - 12.
مريم‌ دختر عمران‌ همان‌ كسي‌ كه‌ نگهدارنده‌ نفس‌ خود بود و ما دميديم‌ در رحم‌ او از روح‌ خودمان‌... و التي‌ احصنت‌ فرجهافنفخنا فيها من‌ روحناو جعلناها...انبيأ - 91
او كسي‌ است‌ كه‌ نگه‌ داشت‌ نفس‌ خود را و ما از روح‌ خود دميديم‌ در رحم‌ او... اين‌ آيات‌ در عين‌اينكه‌ به‌ شرح‌ خلقت‌ عيسي‌ كه‌ به‌ صورت‌ غير معمول‌ بوده‌ اشاره‌ مي‌كند، تاكيدي‌ است‌ مبني‌ بر اينكه‌ عيسي‌ مخلوق‌ خدا بوده‌ و نه‌ فرزند او. قرآن‌ در آيه‌اي‌ ديگر به‌ وضوح‌ پرده‌ از راز اين‌ خلقت‌ غير معمول‌ برداشته‌ و به‌ تمام‌ ادعاهاي‌ واهي‌ كسانيكه‌ كه‌ در زمان‌ رسول‌ خدا(ص‌) مي‌گفتند عيسي‌ پسر خداست‌ خط‌ بطلان‌ مي‌كشد توجه‌ كنيد:
ان‌ مثل‌ عيسي‌ عندالله‌ كمثل‌ آدم‌ خلقه‌ من‌ تراب‌ ثم‌ قال‌ له‌ كن‌ فيكون‌. آل‌ عمران‌ - 59
همانا مثل‌ عيسي‌ نزد خدا مَثَل‌ آدم‌ است‌ كه‌ بيافريدش‌ از خاك‌ و سپس‌ بدو گفت‌ بشو پس‌ شد. خلقت‌ عيسي‌ مسيح‌ جلوه‌اي‌ از توانائيهاي‌ بي‌پايان‌ خداوند مي‌باشد.اينكه‌ هر چه‌ مي‌خواهد مي‌شود و همه‌ چيز تحت‌ اراده‌ و اختيار او مي‌باشد.
 
چگونگي‌ ولادت‌ عيسي‌ مسيح‌ (ع)
براي‌ بررسي‌ چگونگي‌ تولد مسيح‌ لازم‌ است‌ كه‌ سابقه‌ خانوادگي‌، ويژگيهاي‌ اجداد و خاندان‌ عيسي‌ مسيح‌ و مادرش‌ مريم‌ مورد بررسي‌ قرار گيرد.همچنان‌ كه‌ يكي‌ ازمواردي‌ كه‌ قرآن‌ متعدد به‌ آن‌ پرداخته‌، و دو سوره‌ از قرآن‌ را تحت‌ عنوان‌ " آل‌ عمران‌ " و " مريم‌ " قرار داده‌ دليلي‌ است‌ بر اصرار قرآن‌ به‌ تصحيح‌ اذهان‌ مردم‌ در اين‌ مورد. قرآن‌ در آيات‌ 33 تا 35 از سوره‌ آل‌ عمران‌ اجداد حضرت‌ مسيح‌ را به‌ پاكي‌ ياد كرده‌:
ان‌ الله‌ اصطفي‌ آدم‌ و نوحا و ال‌ ابراهيم‌ و ال عمران‌ علي‌ العالمين‌.
همانا خداوند آدم‌ و نوح‌ و آل‌ ابراهيم‌ و آل‌ عمران‌ رابر عالميان‌ برگزيد.
ذريه‌ بعضهامن‌ بعض‌ و الله‌ سميع‌ عليم‌.
نژادي‌ كه‌ بعضيشان‌ از بعضي‌ ديگر است‌ و خداوند شنواي‌ داناست‌.
اذ قالت‌ امراه‌ عمران‌ رب اني‌ نذرت‌ لك‌ ما في‌ بطني‌ محرراً فتقبل‌ مني‌ انك‌ انت‌ السميع‌ العليم‌.
هنگاميكه‌ زن‌ عمران‌ گفت‌:پروردگارا، همانا نذر كرده‌ام‌ آنچه‌ در شكم‌ دارم‌ براي‌ تو آزاد سازم‌(در خدمت‌ تو قرار دهم‌)پس‌ از من‌ بپذير،همانا تو شنواي‌ دانايي‌.
فلما و ضعتها قالت‌ رب‌ اني‌ وضعتها انثي‌ و الله‌ اعلم‌ بما وضعت‌ و ليس‌ الذكركالانثي‌ و اني‌ سميتها مريم‌ و اني‌ اعيذها بك‌ و ذريتها من‌ الشيطان‌ الرجيم‌.
وهنگاميكه‌ بنهادش‌ گفت‌ پروردگارا همانا زاييدمش‌ مونث‌ و خدا داناتر است‌ بدانچه‌ بنهاد در حاليكه‌ نيست‌ مونث‌ مانند مذكر و اسمش‌ را مريم‌ نهادم‌ و او را از شر شيطان‌ رانده‌ شده‌ در پناه‌ تو قرار مي‌دهم‌.
ذريه‌ خانواده‌ عمران‌ با توجه‌ به‌ آياتي‌ كه‌ ذكر شد ذريه‌اي‌ برگزيده‌ بودند. واژه‌ اصطفي‌ به‌ معناي‌ برگزيدن‌ ،تصفيه‌ و گزينش‌ مي‌باشد. خداوند در در ابتداي‌ آيه‌ كه‌ ذكر شد تصريح‌ دارد كه‌ آدم‌ و نوح‌ رابه‌ طور فردي‌ و آل‌ عمران‌ و آل‌ ابراهيم‌ را به‌ صورت‌ خانوادگي‌ برگزيده‌ است‌. البته‌ اين‌ برگزيدگي‌ شامل‌ همه‌ ذريه‌ و نژاد آنها نمي‌شود، چنانچه‌ در دعايي‌ كه‌ ابراهيم‌ مي‌كند(...قال‌ و من‌ ذريتي‌؟ قال‌ لا ينال‌ عهدي‌ الظالمين‌ -بقره‌ 124و 128)اين‌ به‌ معناي‌ اين‌ است‌ كه‌ تبصره‌ و استثنائاتي‌ نيز وجود دارد.
اشاره‌ اينكه‌ " ...ذريه‌ بعضهامن‌ بعض‌ "... نيز بر عدم‌ مطلقيت‌ اين‌ برگزيدگي‌ در خاندان‌ است‌.قرآن‌ داستان‌ را از جايي‌ شروع‌ مي‌كند كه‌ زن‌ عمران‌ كه‌ اجداد آل‌ عمران‌ و آل‌ ابراهيم‌ مي‌باشد نذر مي‌كند كه‌ فرزندي‌ را كه‌ در شكم‌ دارد براي‌ خدا آزاد كند. اين‌ آيه‌ (...نذرت‌ لك‌ ما في‌ بطني‌ محررا) اين‌ محررانبايد به‌ معناي‌ آزاد شده‌ يا آزاد شونده‌ ازبندگي‌ يابردگي‌ باشد، چون‌ آل‌ عمران‌ نه‌ خود برده‌ بودند و نه‌ برده‌ دار،اين‌ اصطلاح‌ به‌ معناي‌ آزادبودن‌ يا تصفيه‌ شدن‌ از قيود روحي‌ناپاك‌ و غرائز نفسي‌ و يا اينكه‌ آزاد از شرايط‌ محيطي‌ و تاثرات‌ آن‌ باشد.كه‌ هر دو ملازمند و سرانجامِ هردو آنهايكي‌ مي باشد. رهايي‌ ازبند هرچيزي‌. و مي‌بينيم‌ كه‌ سرانجام‌ هم‌ همينطور شد. همچنين‌ ازمضمون‌ آيه‌ بعد چنين‌ برمي‌آيد كه‌ در ابتدا زن‌ عمران‌ تصور داشتن‌ فرزند ذكور را داشته‌ و از اينكه‌ دختري‌ زاييده‌ ناخشنود مي‌شود چراكه‌ وقتي‌ زايمان‌ مي‌كند و فرزند را مونث‌ مي‌ببيند مي‌گويد ": ...اني‌ وضعتها انثي‌ "... من‌ زاييدم‌ دختري‌. اما قسمت‌ بعدي‌ آيه‌ (...والله‌ اعلم‌ بما وضعت‌...)و همچنين‌ (... ولي‌ الذكر كالانثي‌...)اين‌ جمله‌ معترضه‌ خداست‌.تفسيرهاي‌ متعددي‌ آمده‌ است‌ كه‌ برخي‌ اين‌ جمله‌ را ادامه‌ سخنان‌ زن‌ عمران‌ مي‌دانند.
در حالي‌ كه‌ برخي‌ آن‌ را كلام‌ خداوند مي‌دانند. مرحوم‌ طالقاني‌ نيز در پرتوي‌ از قرآن‌ اين‌ جمله‌ را جمله‌ معترضه‌ خداوند دانسته‌ و تحليلي‌ ازاين‌ قسمت‌ ارائه‌ مي‌دهد به‌ اين‌ مضمون‌ كه‌ " بنا بر قرائت‌ مشهور كه‌ تاي‌،بما وضعت‌،به‌ سكون‌ آمده‌ است‌ اين‌ كلام‌ بايد معترضه‌ و اعتراض‌ به‌ خبر زن‌ عمران‌ باشد:(وضعتها انثي‌) و منظور اين‌ است‌ كه‌ خدا خود داناتر است‌ بدانچه‌ زاييده‌ شده‌. جمله‌ معترضه‌ خداوند نيز كه‌ با " اعلم‌ بما وضعت‌ امده‌ بجاي‌ " ربها يعلم‌ " و يا " يعلم‌ الله‌ ما وضعت‌ ".. آمده‌، احاله‌ به‌ علم‌ خاص‌ و برتر و ثابت‌ خداوند درباره‌ آن‌ مولود است‌. در مقابل‌ انديشه‌ مادرش‌ كه‌ مي‌پنداشت‌ دختري‌ چون‌ دختران‌ ديگر آورده‌ است‌. و يا اينكه‌ اين‌ دختر با آنچه‌ كه‌ در نذر درنظر داشته‌ همخواني‌ ندارد.با اين‌ بيان‌، آن‌ علم‌ خدا همان‌ علم‌ برتر و عميق‌تر پيچيدگيها و رموز دروني‌ مريم‌ بايد باشد كه‌ معلوم‌ كسي‌ نگرديده‌ است‌ و منشأ ولادت‌ مسيح‌ بدون‌ وجود پدر است‌ " . علامه‌ طباطبايي‌ در تفسير الميزان‌ راجع‌ به‌ " وليس‌ الذكر كالانثي‌ " اين‌ جمله‌ مذكور را از طرف‌ پروردگار خود دانسته‌ و چنين‌ تفسير مي‌كند كه‌ چون‌ خداوند با علم‌ خود مرتبه‌ والا و برتر مريم‌ را نسبت‌ به‌ پسري‌ كه‌ مورد آروزي‌ مادر بوده‌ مي‌دانسته‌ اين‌ جمله‌ را ذكر مي‌كند.
به‌ عبارتي‌ مادر مريم‌ از ويژگيها و توانائيهاي‌ خاص‌ مريم‌ اطلاعي‌ نداشته‌ و احساس‌ مي‌كرده‌ كه‌ اولا اين‌ دختر مانند دختران‌ ديگر بوده‌ و همچنين‌ مذكر نبودن‌ او و مونث‌ شدنش‌ مانعي‌ در اجراي‌ نذرش‌ خواهد بود.قرار گرفتن‌ واژه‌ مذكر و بعد از آن‌ موئث‌ نيز تاييدي‌ است‌ بر اين‌ سخن‌. اما خداوند با مشيت‌ خود نشان‌ داد كه‌ يك‌ دختر مي‌تواند چنين‌ مسئوليت‌ سنگيني‌ را بردوش‌ كشد و به‌ خدمت‌ پروردگار خود درآيد. بطوريكه‌ فرزندي‌ بلند مرتبه‌ و نيكو به‌ او عطا كند رسالت‌ بزرگي‌ را به‌ دوش‌ كشد.در آيه‌ بعد چنين‌ آمده‌:
فتقبلها ربها بقبول‌ حسن‌ و انبتها نباتاًحسنا و كلفهازكريا كلما دخل‌ عليها زكريا المحراب‌ وجد عندها رزقا قال‌ يامريم‌ اني‌ لك‌ هذا قالت‌ هومن‌ عندالله‌ ان‌ الله‌ يرزق‌ من‌ يشأ بغيرحساب‌. پس‌ پذيرفتش‌ خدا پذيرفتني‌ نيكو و او را به‌ تربيتي‌ نيكو پرورش‌ داد و زكريا را براي‌ كفالت‌ و نگهباني‌ او برگماشت‌. هر وقت‌ زكريا به‌ محراب‌ او مي‌رفت‌ روزي‌ نزد او مي‌يافت‌ به‌ او گفت‌ اي‌ مريم‌ اين‌ روزي‌ از كجا آمده‌ مريم‌ گفت‌ اين‌ روزي‌ از جانب‌ پروردگارم‌،به‌ هر كه‌ خواهد روزي‌ بيحساب‌ خواهد داد. پس‌ بدين‌ ترتيب‌ با فضائل‌ و امكاناتي‌ كه‌ خداوند به‌ مريم‌ عطا مي‌فرمايد زمينه‌هاي‌ تولد عيسي‌ مسيح‌ را فراهم‌ مي‌كند در مورد آيه‌ در " انبتها نباتا حسنا " در تفسير پرتوي‌ ازقرآن‌ چنين‌ آمده‌ ": پروردگارش‌ او را پذيرفت‌،پذيرفتني‌ نيكو همچون‌ بذر پرمايه‌ و مستعد، " نباتاً " اسم‌ نوعي‌ مفعول‌ له‌ مي‌باشد به‌ معني‌ او را روياند تا همچون‌ گياهي‌ شد.
اين‌ استعاره‌ رويش‌ چون‌ گياه‌ نيكو و زيبا كه‌ براي‌ هيچ‌ انسان‌ گزيده‌اي‌ جز مريم‌ در قرآن‌ نيامده‌،گويا چگونگي‌ روحيات‌ خاص‌ و راز جسمي‌ مريم‌ را كه‌ همان‌ " الله‌ اعلم‌ بما وضعت‌ " نمايانده‌ است‌، مي‌باشد. همچنانكه‌ گياهان‌ رويش‌ سريع‌ و برگ‌ و گلهاي‌ نيكو و شكوفه‌هاي‌ معطر دارند، داراي‌ تركيب‌ مزدوج‌ از نرينه‌ و همچنين‌ بدنبال‌ آن‌ بعد از ذكر كفالت‌ مريم‌مادينه‌ هستند ودر بيشتر آن‌ها اين‌ تركيبها در يك‌ بوته‌ گل‌ مي‌باشد.
بطوري كه‌ براي‌ توليد مثل‌ نيازي‌ به‌ تقارب‌ ندارند. همچنين‌ به‌ دنبال‌ آن‌ بعد از ذكر كفالت‌ مريم‌ توسط‌ زكريا موضوع‌ روزي‌ و طعامي‌ كه‌ از جانب‌ خدا به‌ او ارزاني‌ مي  شده‌ طرح‌ مي  شود " ...وجد عندها رزقا "... مرحوم‌ طالقاني‌ چنين‌ تفسير مي‌كند: رشد روحي‌ و برازندگي‌ مريم‌ توجه‌ بيشتر زكرياي‌ پيغمبر را جلب‌ كرد تا او را به‌ معبد آورد و به‌ تربيت‌ و تغذيه‌ روحي‌ او پرداخت‌ و گاه‌ بيگاه‌ به‌ محراب‌ خاص‌ عبادتش‌ مي‌شتافت‌...كُلمّادخل‌ عليها زكريا المحراب‌ وجد عندها رزقا "... كلمه‌ " كلمّا " دلالت‌ به‌ تكرار دارد و " عليها " اشعار به‌ تفوق‌ و سرپرستي‌ او و كلمه‌ " وجد " رويت‌ آن‌چه‌ را كه‌ نبوده‌ و " رزقا " به‌ نوعي‌ خاص‌ و نامعين‌ ازروزي‌ دارد و " محراب‌ " جا و غرفه‌ خاص‌ ومقدسي‌ بوده‌ است‌ كه‌ جايگاه‌ مخصوص‌ مسجد مي‌باشد و شايد علت‌ اينكه‌ مقام‌ درگيري‌ و جنگ‌ با هواهاي‌ شيطاني‌ است‌، يا جايگاهي‌ است‌ كه‌ شخص‌ خود را در آن‌جا از مشاغل‌ دنيا برهنه‌ مي‌سازد، از اين‌ تعبيرات‌ و تركيب‌ كلمات‌ معلوم‌ مي شود كه‌ زكريا پيغمبر سرپرست‌ بيت‌ المقدس‌ كه‌ براي‌ سرپرستي‌ و تربيت‌ روحي‌ مريم‌ گزيده‌ شده‌ بود به‌ تناوب‌ داخل‌ آن‌ مكان‌ مقدس‌ مي‌شده‌ و هرگاه‌ كه‌ وارد محراب‌ مي شده‌ يك‌ گونه‌ روزي‌ خاص‌ نزد مريم‌ مي‌يافته‌.
مفسرين‌ اين‌ رزق‌ خاص‌ و گوناگون‌ را به‌ ميوه‌هاي‌ تازه‌ و نابهنگام‌ تفسير كرده‌اند كه‌ در زمستان‌ ميوه‌ تابستاني‌ و در تابستان‌ ميوه‌ زمستاني‌ بود. اين‌ تفسير با تشبيه‌ " انبتها نباتا حسنا " تناسب‌ دارد كه‌ گويا آن‌ ميوه‌هاي‌ متنوع‌ ازهمان‌ گياه‌ نيكو ورويان‌ و تراونده‌ برمي‌ آيد و در چشم‌ زكريا بارز و نمايان‌ مي شده‌. و تغذيه‌ جسمي‌ وروحي‌ مريم‌ در آن‌ مكان‌ و محيط‌ مقدس‌ سبب‌ رشد و تعالي‌ بي‌ حد او مي‌شود تا جائيكه‌ ملائك‌ مژده‌ برگزيده‌ شدن‌ او بر زنان‌ دو عالم‌ را مي‌دهند: و اذ قالت‌ الملئكه‌ يا مريم‌ ان‌ الله‌ اصطفيك‌ و طهرك‌ و اصطفاك‌ علي‌ نسأ العالمين‌. آنگاه‌ كه‌ فرشتگان‌ گفتند: اي‌ مريم‌ همانا خدا برگزيدت‌ و پاكت‌ كرد و برگزيدت‌ برزنان‌ جهانيان‌. و بدين‌ ترتيب‌ مقدمات‌ آن‌ تولد غير معمول‌ و آن‌ مولود پاك‌ و پيام‌آور صلح‌ و آشتي‌ مولودي‌ كه‌ هر جا پا مي‌گذاشت‌ آن‌ جا را سراسر رحمت‌ فرا مي‌گرفت‌، فراهم‌ مي‌شود.
به‌ سوره‌ مريم‌ آيات‌ 23 تا 26 توجه‌ كنيد:
فاجأهاالمخاض‌ الي‌ جذع‌ النخله‌ قالت‌ ياليتني‌ مت قبل‌ هذا و كنت‌ نسيا منسيا.
پس‌ بياوردش‌ درد زاييدن‌ رفت‌ بسوي‌ شاخه‌ خرما و گفت‌ كاش‌ مرده‌ بودم‌ پيش‌ از اين‌ و مي‌شدم‌ فراموشي‌ فراموش‌ شده‌.
فناد من‌ تحتها الا تحزني‌ قد جعل‌ ربك‌ تحتك‌ سريا.
پس‌ بانگ‌ زد به‌ او از زير درخت‌ كه‌ اندوهگين‌ مباش‌ همانا نهاد پروردگار تو زير پايت‌ جويي‌ را
وهزي‌ اليك‌ بجذع‌ النخله‌ تساقط‌ عليك‌ رطبا جنيا.
و بجنبان‌ بسوي‌ خود شاخه‌ خرما را ميريزد بر تو رطبي‌ تازه‌ چيده‌ شده‌.
فكلي‌ و اشربي‌ و قري‌ عينا فاماترين‌ من‌ البشر احدا فقولي‌ اني‌ نذرت‌ للرحمن‌ صوما فلن‌ اكلم‌ اليوم‌ انسيا.
پس‌ بخور و بياشام‌ و چشم‌ روشن‌ باش‌ و اگر ديدي‌ از مردم‌ كسي‌ را بگو همانا نذر كرده‌ام‌ براي‌ خداي‌ مهربان‌ روزه‌ را و هرگز سخن‌ نگويم‌ امروز با كسي‌.
در آياتي‌ كه‌ از نظر گذشت‌، روشن‌ شد كه‌ حضرت‌ مريم‌ زمانيكه‌ مشغول‌ به‌ عبادت‌ در صومعه‌ بوده‌ است‌ از جانب‌ خداوند براي‌ او مائده‌ فرستاده‌ مي‌شده‌، بديهي‌ است‌ كه‌ فرستاد شدن‌ آن‌ روزي‌ از جانب‌ خدا نه‌ از جهت‌ نياز و نه‌ از جهت‌ اينكه‌ معجزه‌اي‌ باشد براي‌ آگاهي‌ و عبرت‌ مردم‌، چرا كه‌ شيوه‌ نزول‌ آن‌ روزي‌ به‌ شيوه‌اي‌ نبوده‌ كه‌ توجه‌ مردم‌ را برانگيخته‌ باشد.به‌ نظر مي‌رسد كه‌ اين‌ روزي‌ مقدمات‌ ايجاد توانايي‌ در حضرت‌ مريم‌ براي‌ بارور شدن‌ و زاييدن‌ بوده‌، چنانچه‌ در زمان‌ تولد عيسي‌ مسيح‌ و عارض‌ شدن‌ درد بر وي‌، نياز به‌ كمك‌ در حدي‌ بوده‌ كه‌ آرزوي‌ مردن‌ و فراموش‌ شدن‌ مي‌كند، و وحي‌ مي‌آيد كه‌ به‌ سمت‌ درخت‌ خرما و آب‌ برود و نگران‌ نباشد، و بدين‌ ترتيب‌ همه‌ دردها و ناراحتي‌هاي‌ او برطرف‌ مي‌شود.بديهي‌ است‌ روزي‌هايي‌ كه‌ از جانب‌ خداوند بر حضرت‌ مريم‌ عرضه‌ مي‌شده‌ اثري‌ به‌ مراتب‌ فوق‌العاده‌تر اثر رفع‌ تشنگي‌ و گرسنگي‌ ساده‌ داشته‌ است‌ و بدين‌ ترتيب‌ عيسي‌ مسيح‌ پيامبر صلح‌ و رحمت‌ بدنيا مي‌آيد.
 
مقام‌ و منزلت‌ عيسي‌ مسيح‌ (ع‌) در قرآن
1) او كلمة‌ الله‌ بود
انالله‌ يبشرك‌ بكلمه‌ منه‌ اسمه‌ المسيح‌ عيسي‌ ابن‌ مريم‌ آل‌ عمران‌ - 45
2)دارابودن‌ بيّنات‌ و مويد بودن‌ به‌ روح‌ القدس‌
و اتيناعيسي‌ ابن‌ مريم‌ البينات‌ و ايدناه‌ بروح‌ القدس‌... البقره‌- 87 و 253
3)سخن‌ گفتن‌ در گهواره‌ مانند يك‌ كهنسال‌
تكلم‌ الناس‌ في‌ المهد و كهلا...مائده‌ - 110
4)دارا بودن‌ حكمت‌ و دانش‌
علمتك‌ الكتاب‌ و الحكمه‌...مائده‌ - 110
5)ساختن‌ پرنده‌ از گل‌ وبه‌ اذن‌ خداوند جان‌ بخشيدن‌ به‌ او
تخلق‌ من‌ الطين‌ كيهئْ الطير باذني‌ فتنفخ‌ فيها فتكون‌ طيرا. مائده‌ - 110
6)بينا كردن‌ كور و درمان‌ كردن‌ بيماري‌ برص‌ و زنده‌ كردن‌ مردگان‌ به‌ دستور خداوند
و تبري‌ الاكمه‌ والابرص‌ باذني‌ و اذ تخرج‌ الموتي‌ باذني‌...مائده‌ - 110
7)حضرت‌ مريم‌ و پسرش‌ آيتي‌ بودند براي‌ جهانيان‌
و جعلناهاو ابنهاآيه‌ للعالمين‌. انبيأ - 91
8)آيت‌ و رحمتي‌ بود براي‌ جهانيان‌
و لنجعله‌ آيه‌ للناس‌ و رحمه‌ منا...مريم‌ - 21
9)و در دلهاي‌ آنان‌ كه‌ او را پيروي‌ كردند مهرباني‌ و رحمت‌ قرار داديم‌
وجعلنافي‌ قلوب‌ الذين‌ اتبعوه‌ رأفه‌ و رحمه‌...حد
يد -37
10)فرخنده‌ و پر بركت‌ است‌ هر جا كه‌ باشد ومادام‌ كه‌ زنده‌ است‌ نماز مي‌خواندو زكوت‌ مي‌دهد .
و جعلني‌ مباركا اين‌ ما كنت‌و اوصاني‌ بالصلوْو الزكوْمادمت‌ حيا..
.مريم‌ - 31
11)نسبت‌ به‌ مادرش‌ نيكوكار بود و سركش‌ و سنگدل‌ نبودو براًبوالدتي‌ و لم‌ يجعلني‌ جباراًشقيا. مريم‌ - 32
12)او است‌ سخني‌ حق‌ كه‌ درباره‌ آن‌ ترديدهامي‌ كنند ذلك‌ عيسي‌ ابن‌مريم‌ قول‌ الحق‌ الذي‌ فيه‌يمترون‌. مريم‌ - 34
13)او مسيح‌ بود
مسيح‌ به‌ معناي‌ بسيار سياح‌ كننده‌ است‌. به‌ سبب‌ اينكه‌ ايشان‌ همواره‌ در حركت‌ بود و جابجا مي‌شد و دوم‌ اينكه‌ بيماران‌ را مسح‌ مي‌كرد(دست‌ مي‌ماليد) تا به‌ اين‌ شكل‌ بيماري‌ را از آن‌ها دور كند
ما المسيح‌ ابن‌ مريم‌... مائده‌ - 75
14)او به‌ تحقيق‌ رسول‌ بودما المسيح‌ ابن‌ مريم‌ الا رسول‌... مائده‌ - 75
15)سلام‌ برمن‌ روزي‌ كه‌ به‌ دنيا آمدم‌، روزي‌ كه‌ از دنيا ميروم‌ ، و روزي‌ كه‌ برانگيخته‌خواهم‌ شدوالسلام‌ علي‌ يوم‌ ولدت‌ و يوم‌ اموت‌ و يوم‌ ابعث‌ حيا. مريم‌ - 33
16)همانابنده‌ خدا بود و كتاب‌ به‌ او عطا شده‌ بود و نبي‌ بود قال‌ اني‌ عبدالله‌ اتاني‌ الكتاب‌ و جعلني‌ نبيا. مريم‌ - 30
با توجه‌ به‌ آيه‌ درمي‌يابيم‌ كه‌ حضرت‌ مسيح‌ نبي‌ بود.اما مقام‌ نبوت‌ او تفاوت‌ قابل‌ ملاحظه‌اي‌ با ديگر انبيأ دارد، اين‌ تفاوت‌ در زمان‌ به‌ نبوت‌ رسيدن‌ وي‌ مي‌باشد.او در حين‌ تولد نبي‌ بود.در واقع‌ اين‌ آيه‌ زماني‌ نازل‌ شد كه‌ حضرت‌ مريم‌ عيسي‌ مسيح‌ را به‌ نزد اطرافيان‌ مي‌آورد و آنها با تعجب‌ راجع‌ به‌ آن‌ طفل‌ از وي‌ پرسش‌ مي‌كنند حضرت‌ مريم‌ نيز به‌ طفل‌ اشاره‌ مي‌كند،به‌ اين‌ شكل‌ او جواب‌ شما را خواهند داد:
فاشارت‌ اليه‌ قالوا كيف‌ نكلم‌ من‌ كان‌ في‌ المهد صبياً. مريم‌ - 29
پس‌ (حضرت‌ مريم‌) او را نشان‌ داد، گفتند چگونه‌ سخن‌ گوييم‌ در حاليكه‌ در گهواره‌ است‌. و عيسي‌ مسيح‌ در گهواره‌ مي‌فرمايد ": قال‌ اني‌...
ذكر اين‌ نكته‌ ضروري‌ به‌ نظر مي‌رسد كه‌، در عين‌ اينكه‌ حضرت‌ مسيح‌ و حضرت‌ مريم‌ هر دو از ويژگيهاي‌ خاصي‌ برخوردار بوده‌اند ولي‌ قرآن‌ تاكيد دارد كه‌ هر دو بشر بودند نه‌ فرشته‌ يا موجودي‌ فوق‌ انساني‌،بلكه‌ انسانهايي‌ بوده‌اند با ويژگيهاي‌ و توانايئهاي‌ فوق‌ العاده‌، بطوري‌ كه در آيه‌اي‌ كه‌ ذكر خواهد شد، قرآن‌ تصريح‌ مي‌كند كه‌ هر دوي‌ آن‌ها غذا مي‌خوردند ضرروت‌ طرح‌ اين‌ موضوع‌ تاكيدي‌ است‌ بر نيازمند بودن‌ و باطلبع‌ انسان‌ بودن‌ آن‌ها.
ماالمسيح‌ ابن‌ مريم‌ الا رسول‌ قد خلت‌ من‌ قبله‌ الرسل‌ و امه‌ صديقه‌ كاناياكلان‌ الطعام‌ انظر كيف‌ نبيّن‌ لهم‌ الايات‌ ثم‌ انظر اني‌ يوفكون‌. مريم‌ - 29
نيست‌ مسيح‌ پسر مريم‌ جز پيغمبري‌ كه‌ بگذشت‌ پيش‌ از او پيامبراني‌ و مادرش‌ زني‌ راستگو و مي‌خوردند خوراك‌ بنگر چگونه‌ براي‌ ايشان‌ بيان‌ كنيم‌ آيتها را سپس‌ بنگر چگونه‌ دروغ‌ مي‌گويند

عروج‌ عيسي‌ مسيح‌،پايان‌ حياتش‌ در روي‌ زمين‌ و آغاز فتنه‌ ها
يكي‌ از موضوعات‌ بحث‌برانگيزي‌ كه‌ تا زمان‌ نزول‌ قرآن‌ هيچ‌ سند و مدركي‌ مبني‌ بر رد آن‌ وجود نداشت‌، مصلوب‌ شدن‌ عيسي‌ مسيح‌ بود. بنابر آنچه‌ كه‌ در اناجيل‌ ذكر شده‌،نقل‌ كرده‌اند كه‌ يهوديان‌ حضرت‌ عيسي‌ را به‌ صليب‌ كشيده‌ و كشته‌اند و پس‌ ازمرگ‌، او زنده‌ شده‌ و از قبر خارج‌ گرديده‌ است‌. اما قرآن‌ در سوره‌هاي‌ " آل‌ عمران‌ " و " نسأ " و " مائده‌ " تصريح‌ بر آن‌ دارد كه‌ او را نكشته‌ ومصلوب‌ نساخته‌اند. بلكه‌ او به‌ سوي‌ خداوند عروج‌ كرده‌، توجه‌ كنيد:
اذ قال‌ الله‌ يا عيسي‌ اني‌ متوفيك‌ و رافعك‌ و ‌ مطهرك‌... آل‌ عمران‌ - 55
و هنگاميكه‌ گفت‌ خدا اي‌ عيسي‌ همانا بازگيرنده‌ام‌ و بالابرنده‌ام‌ ترا بسوي‌ خود و پاك‌ گرداننده‌ام‌ ترا..و يا در جاي‌ ديگر مي‌فرمايد:
و قولهم‌ انا قتلنا المسيح‌ عيسي‌ ابن‌ مريم‌ رسول‌ الله‌ و ما قتلوه‌ و ما صلبوه‌ ولكن‌ شبه‌ لهم‌ ان‌ الذين‌ اختلفوا فيه‌ لفي‌ شك‌ منه‌ ما لهم‌ به‌ من‌ علم‌ الا اتباع‌ الظن‌ و ما قتلوه‌ يقينا. نسأ - 157
و گفتارشان‌ كه‌ ما كشتيم‌ مسيح‌ عيسي‌ ابن‌ مريم‌ پيغمبر خدا را در حاليكه‌ نكشتندش‌ و نه‌ بدار آويختندش‌ بلكه‌ مشبه‌ شد برايشان‌ و همانا آنانكه‌ در او اختلاف‌ كردند، در شكي‌ از او هستند نيستشان‌ بدان‌ دانايي‌ جز پيروي‌ از پندارهاي‌ خويش‌، و نكشتند او را به‌ يقين‌ در اين‌ آيه‌ قرآن‌ علاوه‌ بر اينكه‌ تصريح‌ دارد سرچشمه‌ اين‌ دروغ‌ كه‌ مسيح‌ كشته‌ شد و به‌ دار آويخته‌ شد را اوهامات‌ وخيالات‌ واهي‌ خودشان‌ مي‌داند كه‌ هيچ‌ پايه‌ و اساسي‌ ندارد، بلكه‌ دوباره‌ نيز در پايان‌ آيه‌ با تاكيد (يقيناً) مجددا ذكر مي‌كند كه‌ او را نكشتند.
بل‌ رفعه‌ الله‌ اليه‌ و كان‌ الله‌ عزيزاً حكيما. آل‌ عمران‌ - 158
بلكه‌ بالا بردش‌ خدا بسوي‌ خويش‌ و خداست‌ عزتمند حكيم‌. به‌ وضوح‌ در اين‌ آيات‌ مشاهده‌ مي‌شود كه‌ قرآن‌ بطور كلي‌ به‌ قتل‌ رساندن‌ مسيح‌ را رد مي‌كند و تاكيد مي‌كند كه‌ او به‌ سوي‌ خدا عروج‌ كرده‌ است‌.همچنين‌ از مواردي‌ كه‌ قرآن‌ به‌ ابطال‌ آن‌ پرداخته‌ و بر گفته‌ خود تصريح‌ دارد اين‌ است‌ كه‌ عيسي‌ فرزند مسيح‌ نبوده‌ و كسانيكه‌ را كه‌ به‌ اين‌ موضوع‌ اعتقاد و پافشاري‌ دارند را كافر خطاب‌ مي‌كند.
لقد كفر الذين‌ قالوا ان‌ الله‌ هو المسيح‌ ابن‌ مريم‌ و قال‌ المسيح‌ يابني‌ اسرائيل‌ اعبدوا الله‌ ربي‌ و ربكم‌ انه‌ من‌ يشرك‌ بالله‌ فقد حرم‌ الله‌ عليه‌ الجنه‌ وماويه‌ النار و ماللظالمين‌ من‌ انصار.
همانا كفر ورزيدند آنانكه‌ گفتند خدا مسيح‌ فرزند مريم‌ است‌ حاليكه‌ گفت‌ مسيح‌ اي‌ بني‌ اسرائيل‌ پرستش‌ كنيد.
هر چه‌ بلوغ‌ فكري‌ جامعه‌اي‌ در سطح‌ عاليتري‌ قرار داشته‌ ابزار يك‌ پيامبر نيزدچار تحول‌ و دگرگوني‌ مي‌شده‌،يكي‌ از پيامبراني‌ كه‌ بسيار فراوان‌ در تولدش‌ در زمان‌ حياتش‌ و در زمان‌ عروجش‌ از معجزات‌ و توانمنديهاي‌ ويژه‌ و شگفت‌ آور برخوردار بوده‌ عيسي‌ مسيح‌ است‌ اينكه‌ اين‌ مسئله‌ بيانگر عدم‌ بلوغ‌ فكري‌ جامعه‌ آن‌ زمان‌ و نيز عناد و لجالت‌ مردم‌ زمانه‌ خويش‌ خود بوده‌ كاملا بديهي‌ و مبرهن‌ مي‌باشد. اين‌ مجادلات‌ و بهانه‌گيريهاي‌ حواريون‌ به‌ وضوح‌ در قرآن‌ ذكر شده‌ زمانيكه‌ به‌ طورمستمر از عيسي‌(ع‌) تقاضاهاي‌ مكرر مي ‌كنند تا دلشان‌ مطمئن‌ شود اما اينطور نشده‌ و در نهايت‌ او را فرزند خدا خطاب‌ مي‌كنند.به‌ آيات‌ توجه‌ كنيد:
يا اهل‌ الكتاب‌ لا تغلوا في‌ دينكم‌ و لا تقولوا علي‌ الله‌ الا الحق‌ انما المسيح‌ عيسي‌ ابن‌ مريم‌ رسول‌ الله‌ و كلمته‌ القتها الي‌ مريم‌ و روح‌ منه‌ فامنوابالله‌ و رسله‌ و لا تقولوا ثلثه‌ انتهوا خيراً لكم‌ انما الله‌ اله‌ واحد سبحان‌ ان‌ يكون‌ له‌ ولد له‌ ما في‌ السموات‌ و ما في‌ الارض‌ و كفي‌ بالله‌ وكيلا لن‌ يستنكف‌ المسيح‌ ان‌ يكون‌ عبدالله‌ و لاالملائكه‌ المقربون‌ و من‌ يستنكف‌ عن‌ عبادته‌ و يستكبر فسيحشرهم‌ اليه‌ جميعا.
اي‌ اهل‌ كتاب‌ در دين‌ خود و درآيين‌ خود مبالغه‌ نكنيد ونگوييد بر خدا سخني‌ مگر به‌ حق‌. جز اين‌ نيست‌ كه‌ مسيح‌ عيسي‌ بن‌ مريم‌ فرستاده‌ خداست‌ و سخن‌ او كه‌ افكندش‌ بسوي‌ مريم‌ و روحي‌ است‌ از او پس‌ ايمان‌ آريد بخدا و پيامبرش‌ و نگوييد سه‌ تا. بس‌ كنيد! بهتر است‌ شما را جز اين‌ نيست‌ كه‌ خداوندي‌ يكتاست‌ و منزه‌ از اينكه‌ وي‌ را فرزندي‌ باشد. آنچه‌ در آسمانها و زمين‌ است‌ از اوست‌ بس‌ است‌. وكيل‌ است‌ خدا هرگز سرنپيچد مسيح‌ از آنكه‌ بنده‌ ازبراي‌ خدا باشد ونه‌ فرشتگان‌ مقرب‌ و انكس‌ كه‌ سرپيچد از پرستش‌ او و گردن‌ افرازد بزودي‌ گردآورند
آنان را بسوي‌ خود همگي‌ گزاره‌هاي‌ قطعي‌ و محكمي‌ را در اين‌ آيات‌ مشاهده‌ مي كنيم‌، گزاره‌هايي‌ كه‌ خداوند به‌ شدت‌ و از موضع‌ امر ونهي‌ با مردم‌ سخن‌ مي‌گويد و هيچ‌ نرمي‌ و ملايمتي‌ وجود ندارد، آنجا كه‌ مي‌گويد (...لا تقولوا ثلثه‌ ... ) " نگوييد سه‌ تا " ويا (...انتهوا " (... بس‌ كنيد،خاتمه‌ دهيد " ،ويا (...لن‌ يستنكف‌ المسيح‌...) هرگز سرنپيچدمسيح‌ ...)، خداوند با كاربرد اين‌ عبارات‌ به‌ شدت‌ با مسئله‌ تثليث‌ و اينكه‌ مسيح‌ فرزند خداست‌ برخورد مي‌كند. و تا جائيكه‌ خود مسيح‌ را در اين‌ مورد مواخذه‌ كرده‌ و مي‌فرمايد:
اذقال‌ الله‌ يا عيسي‌ ابن‌ مريم‌ انت‌ قلت‌ للناس‌ اتخذوني‌ وا مي‌الهين‌ من‌ دون‌ الله‌ قال‌ سبحانك‌ ما يكون‌ لي‌ ان‌ اقول‌ ما ليس‌ لي‌ بحق‌ ان‌ كنت‌ قلته‌ فقد عملته‌ تعلم‌ ما في‌ نفسي‌ و لا اعلم‌ ما في‌ نفسك‌ انك‌ انت‌ علّام‌ الغيوب‌. مائده‌ - 116
و هنگاميكه‌ گفت‌ خدا اي‌ عيسي‌ بن‌ مريم‌ آيا تو گفتي‌ بمردم‌ كه‌ بگيريد من‌ و مادرم‌ را خداياني‌ جز خدا،عيسي‌ گفت‌ منزهي‌ تو نرسد مرا كه‌ گويم‌آن‌چه‌ را ناحق‌ است‌ اگر چنين‌ سخني‌ گفته‌ بودم‌ تو مي‌دانستي‌،ميداني‌ آنچه‌ را در نهان‌ من‌ است‌، و نمي‌دانم‌ آن‌چه‌ را در نهان‌ توست‌، همانا تويي‌ داناي‌ نهانها. چرا خداوند از عيسي‌(ع‌)چنين‌ پرسشي‌ مي‌كند؟مگر خداوند از همه‌ كارها و سخنان‌ بندگانش‌ آگاه‌ نيست‌‌ قطعا مي‌دانيم‌ كه‌ هست‌ چنانچه‌ در دنباله‌ آيه‌ عيسي‌(ع‌) نيز همين‌ ادله‌ را طرح‌ مي‌كند.پس‌ در پي‌ چنين‌ سوالي‌ اهدافي‌ وجود دارد، اهدافي‌ كه‌ با وجود اذعان‌ بر علم‌ مطلق‌ بر بندگانش‌، علم‌ مطلق‌ بر اوضاع‌ و احوال‌ آن‌ها و گفته‌ها و كردارشان‌، پيامبر عظيم‌ الشان‌ خود را مورد پرسش‌ و مواخذه‌ قرار مي‌دهد، شايد طرح‌ چنين‌ پرسش‌ دليلي‌ است‌ بر اعلام‌ كراهت‌ خداوند از وجود چنين‌ نسبتهايي‌ و اينكه‌ اين‌ چنين‌ بندگان‌ مخلص‌ خود را مورد سوال‌ قرار مي‌دهد تا چه‌ رسد به‌ آناني‌ كه‌ خود وضع‌ كننده‌ چنين‌ بهتانهايي‌ بوده‌اند، دوم‌ اينكه‌ در اين‌ آيه‌ عيسي‌ (ع)‌ درعين‌ طرح‌ توانايي‌ خداوند به‌ ذكر ناتوانايي‌ خود مي‌پردازد تا با اين‌ مقايسه‌ به‌ رد و ابطال‌ خدا بودن‌ خود نيز بپردازد. و در انتهاي‌ آيه‌ بسط‌ و توسعه‌ بي‌كران‌ دانايي‌ او در نهانها، " علام‌ " صيغيه‌ مبالغه‌ علم‌، به‌ معني‌ بسيار دانامي‌باشد.
خداوند در آيات‌ ديگر اين‌ چنين‌ قوم‌ عيسي‌ را توصيف‌ مي‌كند. قومي‌ كه‌ همواره‌ در انديشه‌ها و هواهاي‌ شيطاني‌ خود ابرام‌ و پافشاري‌ داشتند و به‌ حق‌ رونمي‌ آوردند.زخرف‌ آيات‌ 65-63
و لما جأ عيسي‌ بالبينات‌ قال‌ قد جئتكم‌ بالحكمه‌ و لابين‌ لكم‌ بعض‌ الذي‌ تختلفون‌ فيه‌ فاتقوا الله‌ و اطيعون‌ ان‌ الله‌ هو ربي‌ و ربكم‌ فاعبدوه‌ هذا صراط مستقيم‌ فاختلف‌ الاحزاب‌ من‌ بينهم‌ فويل‌ للذين‌ ظلموا من‌ عذاب‌ يوم‌ اليم‌.
و هنگامي‌ كه‌ عيسي‌ با نشانيها و بينات‌ آمد و گفت‌ همانا آوردم‌ براي‌ شما حكمت‌ را بيان‌ كنم‌ آنچه‌ را كه‌ شما در آن‌ اختلاف‌ مي‌كرديد، پس‌ بترسيد و اطاعت‌ كنيد پروردگارا همانا خداست‌ پروردگارمن‌ و شما پس‌ بپرستيدش‌ اين‌ است‌ راهي‌ مستقيم‌ پس‌ اختلاف‌ كردند احزاب‌ پس‌ واي‌ بر آنان‌ كه‌ ستم‌ كردند از روزي‌ كه‌ عذابي‌ بزرگ‌ براي‌ آنان‌ است‌.
در خاتمه‌ بايد ذكر كرد كه‌ عيسي‌ مسيح‌ مبشر پيامي‌ بسيار بزرگ‌ بود، او بشارت‌ آمدن‌ پيامبري‌ به‌ نام‌ احمد را بعد از خود، به‌ مردم‌ زمانه‌ خويش‌ داد ولي‌ آن‌ها دست‌ از عناد و لجبازي‌ خود برنداشتند و در برابر، آن‌ را سحر و جادويي‌ آشكار تلقي‌ كردند. به‌ اين‌ آيه‌ توجه‌ كنيد:
و اذقال‌ عيسي‌ ابن‌ مريم‌ يا بني‌ اسرائيل‌ اني‌ رسول‌ الله‌ ايكم‌ مصدقا لما بين‌ يدي‌ من‌ التوريه‌ و مبشرا بر سول‌ ياتي‌ من‌ بعدي‌ اسمه‌ احمد فلما جأ هم‌ بالبينات‌ قالوا هذا سحر مبين‌
و بخاطر آر موقعي‌ را كه‌ عيسي‌ بن‌ مريم‌ گفت‌ اي‌ بني‌ اسرائيل‌ همانا من‌ فرستاده‌ خدابسوي‌ شما هستم‌ در حاليكه‌ تصديق‌ دارم‌ آن‌چه‌ را از تورات‌ كه‌ در نزد من‌ است‌ و بشارت‌ دهنده‌ هستم‌ بر اينكه‌ بعد از من‌ فرستاده‌اي‌ مي‌آيد كه‌ نامش‌ احمد است‌. پس‌ چون‌ عيسي‌ مسيح‌ دليل‌ و برهان‌ آورد گفتند اين‌ سحري‌ آشكار است‌.

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
آخرین مطالب

/
به وبلاگ من خوش آمدید

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران