کمک های کامپیوتری
تاریخ : سه‌شنبه 31 خرداد 1390
نویسنده : konami

من سینوهه پسر سن‌موت و زوجه او کیپا این کتاب را می‌نویسم.

من این کتاب را برای این تحریر نمی‌کنم که خدایان سرزمین مصر را مدح نمایم برای اینکه از خدایان به تنگ آمده‌ام.

من این کتاب را نمی‌نویسم تا فراعنه مصر را مورد مدح قرار بدهم برای اینکه از اعمال فراعنه مصر متاذی هستم.

من این کتاب را نمی‌نویسم تا بخدایان یا سلاطین مصر تملق بگویم.

آنچه مرا وادار به نوشتن این کتاب میکند ترس از آینده یا امیدواری بآتیه نیست.

من در مدت عمر خود آنقدر آزمایشهای تلخ تحصیل کرده بقدری گرفتار متاعب شده‌ام که دیگر از چیزهای موهوم و آینده نامعلوم بیم ندارم.

من از امیدواری نسبت به بقای نام و شهرت جاوید خسته شده‌ام همانگونه که از خدایان و پادشاهان هم به تنگ آمده‌ام.

من این کتاب را فقط برای خود می‌نویسم و از این حیث تصور میکنم که با تمام نویسندگان گذشته و نویسندگانی که در آینده خواهند آمد فرق دارم.

زیرا هرچه تا امروز از طرف نویسندگان گذشته نوشته شده یا برای خوش آمد خدایان بوده یا برای راضی کردن پادشاهان و انسانهای دیگر.

من فراعنه را هم جزو انسانها بشمار میآورم زیرا آنها فرقی با ما ندارند و هرگاه هزار مرتبه آنانرا جزو خدایان بشمار آورند باز پادشاهان مثل ما هستند و حب و بغض دارند و مثل ما امیدوار و ناامید می‌شوند.

گرچه آنها قدرت دارند که کینه خویش را تسکین بدهند و هنگامی که میترسند چاره‌ای برای رفع ترس بیندیشند ولی این قدرت آنها را از تحمل رنج مصون نمیکند و مثل ما درد می‌کشند و مانند سایر افراد بشر دچار اندوه میگردند.

تا امروز در جهان آنچه نوشته شده یا بر حسب امر سلاطین برشته تحریر در آمده یا برای تملق گفتن بخدایان یا برای فریب دادن مردم و القای حوادثی که اتفاق نیفتاده و قلب حقیقت و جعل وقایع موهوم.

خواسته‌اند بمردم القاء کنند که آنچه بچشم خود دیدند واقعیت نداشته و حوادث واقعی غیر از آن است که تصور می‌کردند. خواسته‌اند بمردم بقبولانند در فلان حادثه سهم فلان مرد بزرگ بسیار ناچیز بوده و برعکس فلان مرد ناچیز در آن حادثه سهمی بزرگ داشته است.

من بجرئت می‌گویم زیرا یقین دارم که از روزی که بشر به جهان آمده تا امروز آنچه نوشته یا برای این بوده که خدایان را راضی کند یا برای راضی کردن افراد بشر نویسندگی نموده خواه افراد مزبور پادشاهان باشند یا افراد دیگر.

من تصور میکنم در آینده نیز همین طور خواهد بود و هر کس در آتیه قلم بدست بگیرد یا برای این است که بخدایان تملق بگوید یا سلاطین را راضی کند یا افراد بشر را خواه افراد مزبور یک ملت باشند یا یک جامعه و طبقه‌ای خاص از یک ملت.

من از اینجهت تصور میکنم که در آینده هم تمام نویسندگان برای راضی کردن خدایان و سلاطین و افراد بشر نویسندگی خواهند کرد که در این جهان هیچ چیز تازه بوجود نمیاید و همه چیز تجدید می‌شود و آنچه در گذشته وجود داشته باز بظهور میرسد.

انسان در زیر خورشید بطور کلی تغییر پذیر نیست و صد هزار سال دیگر انسانی که بوجود می‌آید همان انسان امروزی میباشد ولی شاید لباس و طرز آرایش موی سر و ریش و کلمات او تغییر کند.

فقط یک چیز انسان هرگز تغییر نخواهد کرد و آن هم حماقت اوست و صد هزار سال دیگر انسانی که بوجود میآید مانند انسان دوره ما و آنهائیکه قبل از مادر دوره اهرام میزیستند احمق خواهد بود و او را هم می‌توان با دروغ و وعده‌های بی‌اساس فریفت برای اینکه انسان جهت ادامه حیات محتاج دروغ و وعده‌های بی‌اساس است و فطرت او ایجاب میکند که همواره بدروغ بیش از راست و به وعده‌های بی‌اساس که هرگز جامه عمل نخواهد پوشید بیش از واقعیت ایمان داشته باشد.

تا جهان باقی است نوع بشر احمق خواهد بود و فریب دروغ و وعده‌های بی‌بنیان را خواهد خورد منتها در هر دوره به مقتضای زمان یکنوع دروغ باو خواهند گفت و با یک عنوان جدید وعده‌های بی‌اساس باو خواهند داد و او هم با شعف و امیدواری دروغ و مواعید موهوم را خواهد پذیرفت و اگر کسی درصدد بر آید که او را از اشتباه بیرون بیاورد و بگوید اینکه بتو میگویند دروغ است و قصد دارند که تو را فریب بدهند و بیا تا من حقیقت را بتو ارائه بدهم انسان به خشم در میآید و آن شخص را باتهام اینکه خائن و تبه‌کاری است بقتل میرساند.

ایمان بدروغ و وعده‌های موهوم و بشارت‌هائی که هرگز جامه عمل نخواهد پوشید طوری با سرشت بشر آمیخته شده که انسان افسانه را بر وقایع حقیقی ترجیح میدهد و همین که یک نقال زبان میگشاید و نقل میگوید مردم اطرافش را میگیرند و با اینکه بچشم خود می‌بینید که وی کنار کوچه روی خاک نشسته معهذا وقتی صحبت از کشف گنج میکند و بشارت میدهد که زر و سیم عاید مستمعین خواهد شد همه باور مینمایند.

ولی من سینوهه نویسنده این کتاب از دروغ آنهم در این مرحله پیری نفرت دارم و در این کتاب دروغ نمی‌نویسم.

شاید اگر جوان بودم و این کتاب را در جوانی مینوشتم من نیز مثل نویسندگان دیگر دروغ میگفتم و چیزی تحریر میکردم که مورد پسند خدایان یا سلاطین یا سایر افراد بشر باشد.

ولی در این دوره پیری که از خدایان و پادشاهان و سایر افراد بشر مایوس شده‌ام دروغگوئی نه مورد تمایل من است و نه مورد لزوم.

چون من این کتاب را برای دیگران نمی‌نویسم و قصد ندارم که کسی را راضی کنم لاجرم این کتاب را برای خود برشته تحریر در میآورم.

آنچه من در این کتاب می‌نویسم چیزهائی است که به چشم خود دیدم یا میدانم که واقعیت دارد ولو آنکه بچشم ندیده باشم و از این حیث من با نویسندگانی که قبل از من بودند یا بعد از من خواهند آمد فرق دارم زیرا گذشتگان و آیندگان (چون در جهان همه چیز تکرار میشود) پیوسته آنچه را که با دو چشم دیدند و خواهند دید نمی‌نویسند و گاهی واقعیت را زیر پا میگذارند و چیزهائی مینویسند که کمک بشهرت آنها بنماید.

آن کس که چیزی می‌نویسد یا نوشته خود را روی سنگ نقر می‌نماید امیدوار است که آیندگان نوشته او را بخوانند و بر او آفرین بگویند و اعمال برجسته‌اش را تجلیل کنند.

ولی در کلامی که من برشته تحریر در میآورم چیزی وجود ندارد که سبب آفرین شود و کارهائیکه من انجام داده‌ام در خور تقدیر نیست و من یک مرد خردمند نمی‌باشم تا اینکه آیندگان از من پند بگیرند و اطفال در مدرسه هرگز جمله‌هائی را که من گفته‌ام روی الواح خاک‌رست نخواهند نوشت تا اینکه مشق خط بکنند و از روی آنها نوشتن را بخوبی فرا بگیرند و مردان بالغ هنگام صحبت کردن برای اینکه خود و اطلاعات خود را برخ دیگران بکشند جملات مرا تکرار نخواهند نمود زیرا من هیچ امیدوار نیستم که کسی کتاب مرا بخواند و نام مرا بخاطر بیاورد.

بفرض اینکه من مردی خردمند بودم و رای صائب میداشتم و این امیدواری وجود داشت که آیندگان کتاب مرا بخوانند باز خرد و تدبیر من برای نسلهای آینده بدون فایده بود زیرا انسان از شنیدن پند و خواندن کتب خردمندان اصلاح نمی‌شود.

چه انسان بقدری شرور و بیرحم و موذی است که تمساح رود نیل نسبت بوی رحیم و کم‌آزار می‌باشد و قلب او که سخت‌تر از سنگ است هرگز نرم نمی‌شود و محال است که روزی غرور و خودپسندی او از بین برود یک انسان را با لباس در رود نیل بینداز که شاید زیر آب رفتن او را تغییر بدهد و بعد ویرا از رودخانه خارج کن و به محض اینکه لباسش خشک شد همانست که بود.

یک انسان را دچار بزرگترین و شدیدترین بدبختی‌ها بکن که شاید اصلاح شود و به محض اینکه بدبختی او از بین رفت و خود را مرفه و سعادتمند دید مبدل بهمان میشود که بوده است.

من در مدت عمر خود تحولات و انقلابات متعدد دیدم و هر دفعه فکر میکردم که بعد از تحول و انقلاب انسان تغییر خواهد کرد ولی دیدم که هیچ تغییر در او بوجود نیامد بنابراین چگونه میتوان امیدوار بود که خواندن یک کتاب سبب تغییر و اصلاح نوع بشر شود.

کسانی هستند که میگویند آنچه امروز اتفاق میافتد بدون سابقه میباشد و هرگز در جهان روی نداده ولی این گفته ناشی از سطحی بودن اشخاص و بی‌تجربگی آنهاست چون هر واقعه که در جهان اتفاق بیفتد سابقه دارد.

من که سینوهه نام دارم بچشم خود دیدم که در کوچه پسری پدر خود را بقتل رسانید زیرا پسر علامت صلیب بر سینه نصب کرده بود و پدر علامت شاخ داشت.

من دیدم که غلامان و کارگران علیه اغنیاء و اشراف قیام کردند و دیدم که خدایان بجنگ یکدیگر برخاستند.

من بچشم خود مشاهده کردم مردی که پیوسته شراب گرانبها در پیمانه زر می‌نوشید هنگام تنگدستی کنار رود نیل خود را سیراب مینمود. من مشاهده کردم آنهائی که زر در ترازو می‌کشیدند در چهارراه گدائی مینمودند و زنهای همین اشخاص خود را برای یک قطعه مس به سیاهپوستان میفروختند که بتوانند برای فرزندان خود نان تهیه نمایند و اینها که دیدم قبل از من هم روی داده بود و پس از من نیز اتفاق خواهد افتاد.

در دوره من مردم از وقایع گذشته عبرت و پند نگرفتند و در این صورت چگونه میتوان گفت که آیندگان از وقایع دوره من که در این کتاب میخوانند عبرت خواهند گرفت.

در دوره من مردم از وقایع گذشته عبرت و پند نگرفتند و در این صورت چگونه میتوان گفت که آیندگان از وقایع دوره من که در این کتاب میخوانند عبرت خواهند گرفت.

همانطور که تا امروز انسان تغییر نکرده در آینده هم تغییر نخواهند کرد.

این است که من این کتاب را برای این نمی‌نویسم که کسی اندرز بخواند و از گذشته پند بگیرد.

من این کتاب را برای خود مینویسم زیرا دانائی مرا رنج میدهد و مثل یک تیزآب قلب مرا میخورد و من مجبورم که آنچه میدانم بنویسم تا اینکه از رنج من کاسته شود.

من این کتاب را در سومین سال سکونت خود در نقطه‌ای واقع در ساحل دریای شرقی که محل تبعید من است شروع کردم و آنجا منطقه‌ایست که کشتی‌هائی که بهندوستان میروند از آنجا حرکت میکنند و در اطراف محل سکونت من کوه‌های سرخ رنگ وجود دارد و در گذشته سلاطین مصر برای ساختن مجسمه‌های خود از سنگ کوه‌های مزبور استفاده میکردند.

من از این جهت این کتاب را می‌نویسم که دیگر شراب در کام من طعم ندارد و نسبت به تفریح با زنها تمایلی در خود احساس نمی‌کنم و مشاهده ماهی‌ها در برکه‌ها و دیدن گل‌ها در باغ بمن لذت نمی‌بخشد و در شبهای سرد زمستان یک دختر جوان سیاهپوست کنار من میخوابد و بستر مرا گرم می‌کند ولی حضور او در بسترم مرا خوشوقت نمی‌نماید.

مدتی است که خوانندگان آواز را جواب گفته‌ام چون نه از آواز آنها لذت میبرم نه از نغمه نوازندگان و برعکس صدای موسیقی و آهنگ آواز مرا ناراحت می‌نماید.

دیگر زر و سیم و گوهر و پیمانه‌های طلا و عنبر و عاج و چوب آبنوس در نظرم جلوه ندارد.

با اینکه در تبعیدگاه زندگی میکنم همه اینها را که گفتم دارم زیرا آنچه داشتم از من نگرفتند و از طبس پایتخت مصر مردی که در گذشته غلام من بود و اینک خیلی توانگر است برای من بسی چیزهای گرانبها فرستاد.

هنوز غلامانم از ضربات عصای من می‌ترسند و سربازانی که مستحفظ من می‌باشند وقتی مرا می‌بینند دستها را روی زانو میگذارند و رکوع میکنند.

ولی حدود منطقه‌ای که من می‌توانم در آن گردش کنم محدود است و هیچ کشتی نمی‌تواند از راه دریا بساحلی که من در آن زندگی مینمایم نزدیک شود. و چون همه چیز از نظرم افتاده و دیگر نخواهم توانست به مصر برگردم و اراضی سیاه را زیر پای خود احساس کنم و بوی شبهای بهار طبس به مشام من نخواهد رسید این کتاب را می‌نویسم.

امروز من در اینجا مردی منزوی هستم ولی در گذشته نام من در کتاب طلائی فرعون ثبت شده بود و در کاخ زرین که از کاخ‌های سلطنتی مصر است در کوشکی واقع در طرف راست مسکن فرعون سکونت داشتم.

در آن موقع گفتار من بیش از گفته برجسته‌ترین مردان مصر ارزش داشت و اشراف برای من هدایا میفرستادند و طوق زرین از گردنم آویخته بود.

من در آنوقت هرچه را که یک نفر ممکن است آرزو کند داشتم ولی چیزی میخواستم که هیچ انسان نمی‌تواند بدست بیاورد و آن حقیقت بود یعنی حقیقت آزادی و مساوات و دادگستری.

بهمین جهت امروز در این نقطه دور افتاده کنار دریای شرقی زندگی میکنم زیرا در ششمین سال سلطنت هورم‌هب فرعون مصر مرا بجرم خواستن آزادی و مساوات و عدالت از مصر تبعید کردند و هورم‌هب امر کرد که اگر بخواهم به مصر برگردم مرا مثل یک سگ دیوانه بقتل برسانند و هرگاه قدمهای من بخاک مصر برسد مرا مثل یک وزغ با یک لگد روی سنگها و خاکهای مصر له کنند و مستحفظینی که از طرف فرعون مصر در اینجا گماشته شده‌اند مامورند که نگذارند من از حدودی که برای گردشم تعیین شده است تجاوز نمایم.

در صورتی که فرعون روزی دوست من بود و من تصور میکنم که در آن موقع وی بمن احتیاج داشت و من خدماتی برایش انجام دادم.

ولی از مردی چون هورم‌هب فرعون مصر که از نژادی پست میباشد و اصالت ندارد نباید جز این انتظار داشت و این مرد بعد از اینکه به سلطنت رسید اسامی سلاطین گذشته مصر را از روی ابنیه و معابد محو کرد و بجای آنها اسامی پدر و مادر و اجداد خود را نوشت روزی که او در معبد تاج بر سر میگذاشت من حضور داشتم و دیدم که تاج سرخ و سفید مصر را بر سر نهاد و شش سال بعد از تاجگذاری مرا تبعید کرد و این هم دلیلی دیگر است که من خوب میدانم وی در چه تاریخ فرعون مصر شد معهذا کاتبان خود را واداشت که دوره سلطنت او را طولانی کنند و اینطور بنویسند که وی هنگامی که مرا تبعید کرد سی و دو سال از دوره سلطنتش میگذشت.

من این را بچشم خود دیدم و او وقتی مرا تبعید کرد آنقدر مغرور و قوی بود که اهمیت نمی‌داد که تاریخ تبعید من در جائی ثبت شود لیکن میخواهم بگویم که چون هورم‌هب تاریخ سلطنت خود را قلب کرد کسانی که در آینده تاریخ سلطنت او را بخوانند تصور مینمایند که وقتی من تبعید شدم سی و دو سال از سلطنت او میگذشت در صورتیکه بیش از شش سال نگذشته بود.

چون آن مرد تاریخ سلطنت خود را از روزی حساب کرد که در جوانی در حالیکه یک قوش مقابل او پرواز مینمود وارد طبس شد.

چنین است تاریخی که یک پادشاه مصر برای خود مینویسد و در اینصورت آیا میتوان بتواریخی که برای سلاطین گذشته نوشته شده اعتماد نمود؟

در جوانی گوئی کور بودم و حقیقت را نمیدیدم و بهمین جهت از مردی که برای حقیقت زنده بود نفرت داشتم چون میدیدم که حقیقت او در سرزمین مصر وحشت و هرج و مرج بوجود آورده است.

او میخواست با خدای خود یعنی حقیقت زندگی کند و من قدر وی را ندانستم و برای محو آن مرد اقدام کردم و امروز باید کیفر عمل خود را ببینم زیرا من هم میخواهم با حقیقت زندگی کنم ولی نمیتوانم.

حقیقت مثل یک کارد برنده و یک زخم غیر قابل علاج است و بهمین جهت همه در جوانی از حقیقت میگریزند و عده‌ای خود را مشغول به باده‌گساری و تفریح با زنها میکنند و جمعی با کمال کوشش در صدد جمع‌آوری مال بر میآیند تا اینکه حقیقت را فراموش نمایند و عده‌ای بوسیله قمار خود را سرگرم می‌نمایند و شنیدن آواز و نغمه‌های موسیقی هم برای فرار از حقیقت است.

تا جوانی باقی است ثروت و قدرت مانع از این است که انسان حقیقت را ادارک کند ولی وقتی ژیر شد حقیقت مانند یک زوبین از جائی که نمیداند کجاست میآید و در بدنش فرو میرودد و او را سوراخ می‌نماید و آن وقت هیچ چیز در نظر انسان جلوه ندارد و از همه چیز متنفر میشود برای اینکه می‌بیند همه چیز بازیچه و دروغ و تزویر است آنوقت در جهان بین همنوع خویش خود را تنها می‌بیند و نه افراد بشر میتوانند کمکی باو بکنند و نه خدایان.

من سینوهه که این علامات را روی پاپیروس نقش میکنم اعتراف مینمایم که قسمتی از اعمال من بسیار زشت بوده و من حتی مرتکب تبه‌کاریها شدم برای اینکه تصور میکردم آن تبه‌کاریها مشروع و لازم است ولی این را هم میدانم که اگر بر حسب اتفاق این کلمات در آینده از طرف کسی خوانده شد وی از زندگی من درس نخواهد آموخت و پند نخواهد گرفت.

دیگران وقتی مرتکب گناه میشوند به معبد آمون میروند و آب مقدس آمون را روی خود میریزند و با این عمل تصور می‌نمایند که از گناه پاک شده‌اند.

ولی من که در این آخر عمر به خدایان عقیده ندارم برای اینکه میدانم که آنها نیز مثل افراد بشر اهل دروغ و نیرنگ و تزویر هستند بوسیله آب مقدس آمون خود را مطهر نمی‌نمایم و میدانم که هیچ قدرتی قادر نیست که یک تبه‌کار را بی‌گناه کند برای اینک هیچ قدرتی قادر نمی‌باشد که قلب یک نفر را تغییر بدهد و مردی که مرتکب گناه می‌شود در قلب خود خویش را تبه‌کار می‌بیند.

ولی میاندیشم که اگر اعمال خود را بنویسم از فشاری که بر من وارد می‌آید کاسته می‌شود.

دیگران بدروغ مناظر اعمال نیک خود را بر دیوارهای قبر خویش نقش می‌کنند تا اینکه در دنیای مغرب اوزیریس را فریب بدهند و اعمال مزبور را در ترازوی وی بگذارند تا اینکه کفه اعمال نیکو سنگین شود.

من قصد فریب کسی را ندارم و ترازوی من این پاپیروس است و شاهین ترازو این قلم می‌باشد که در دست من است و اینک علائمی را روی پاپیروس نقش می‌کند.

ولی شاید من قصد دارم خود را فریب بدهم پناه بر خدایان... که انسان آن قدر دروغگو و محیل آفریده شده که بدون اینکه خود بداند خویش را نیز فریب میدهد.

اگر هم چنین باشد باری نوشتن این کتاب برای من مانند تریاک است و سبب تسکین می‌شود. تریاک درد را تسکین میدهد ولی قطع ماده نمی‌کند و مرض را از بین نمیبرد و این کتاب هم مرا تسکین خواهد داد اما نخواهد توانست که اعمال زشت مرا زائل و مرا تطهیر کند.

قبل از اینکه شروع به نوشتن کتاب کنم میخواهم قلب خود را آزاد بگذارم که قدری بنالد زیرا قلب من قلب یک مرد مهجور و مطرود است و احتیاج به نالیدن دارد.

قلب من در آرزوی هوای مصر و نیل و طبس مینالد زیرا کسی که یک مرتبه آب شط نیل را نوشید پیوسته آرزوی نوشیدن آن آب را دارد و هیچ آب دیگر عطش او را رفع نمی‌کند.

کسی که در طبس چشم به جهان گشوده آرزو دارد که طبس را ببیند زیرا در جهان شهری مانند طبس وجود ندارد.

کسی که در یک کوچه طبس بزرگ شده اگر بعد منتقل به یک کاخ شود که با چوب سدر آن را ساخته باشد باز در آرزوی آن کوچه است تا اینکه بتواند رایحه سوختن تپاله گاو را در اجاق‌هائی که مقابل خانه‌ها بوجود میآورند و روی آنها ماهی سرخ مینمایند استشمام کند.

اگر من می‌توانستم یک مرتبه دیگر روی زمین سیاه سواحل نیل گام بردارم حاضر بودم که پیمانه طلای شراب خود را با یک لیوان سفالین زارعین مصر تعویض کنم و این جامه کتان را که در بر دارم دور بیندازم و لنگ غلامان را بر کمر ببندم.

اگر من میتوانستم یک مرتبه دیگر صدای وزش باد را از وسط نیزارهای ساحل نیل بشنوم و پرواز چلچله‌ها را روی آب نیل ببینم همه دارائی خود را برای مرتبه دیگر به فقرا می‌بخشیدم.

چرا من یک پرستو نیستم تا بدون اینکه مستحفظین بتوانند ممانعت کنند از این جا پرواز نمایم و بسرزمین مصر بروم و در آن جا روی یکی از ستون‌های مرتفع معبد آمون در حالیکه قبه طلائی شاخص‌ها در نور آفتاب پرتو افشانی می‌کنند لانه بسازم و بوی بخور معبد و خون قربانیان عبادتگان را استشمام کنم.

چرا یک پرنده نیستم تا از بالای بام معبد آمون به تماشای اطراف مشغول شوم و ببینم چگونه گاوها ارابه‌های سنگین را در  کوچه‌های طبس می‌کشند و افزارمندان در دکانهای خود مشغول کوزه ساختن و حصیر بافتن و نان پختن هستند و میوه فروشان با آهنگی خوش میوه‌های خود را به عابرین عرضه میدارند.

اوه... ای آفتاب درخشنده دوره جوانی... ای دیوانگی‌های لذت‌بخش دوران شباب... کجا هستید و چرا مرا ترک کرده‌اید؟

امروز من نانی از مغز گندم می‌خورم و می‌توانم هر لقمه نان را در یک کاسه پر از عسل فرو ببرم ولی این نان در دهان من تلخ است و لذت نان خشک دوره جوانی را که پر از سبوس بود نمی‌دهد.

ای سالهای گذشته که رفته‌اید توقف کنید... و برگردید... ای آمون (یعنی خورشید – مترجم) که پیوسته در آسمان از مشرق بطرف مغرب حرکت میکنی یکمرتبه از غرب بسوی شرق حرکت کن تا من جوانی از دست رفته را بازیابم. ای رعشه‌های دوره جوانی که در آغوش مینا و مریت بر من مستولی می‌شدید کجا هستید و چرا من دیگر این رعشه‌های لذت‌بخش را در آغوش هیچ زن در خود احساس نمی‌کنم ای قلم نئین که در دست من هستی و روی پاپیروس حرکت میکنی اینک که خدایان نمیتوانند دوران کودکی و جوانی مرا برگردانند تو با نوشتن خاطرات گذشته دوره طفولیت، رعشه‌های لذت‌بخش دوره جوانی‌ام را بمن بازگردان تا سینوهه که امروز از بدبخت‌ترین زارعین سرزمین سیاه بدبخت‌تر است با گذشته مشغول شود و غم موجود را فراموش نماید.

*******                        ***************                            ********

مردی که من تصور میکردم پدرم می‌باشد موسوم به سن‌موت طبیب بود و در محله فقرای طبس میزیست و افراد بی‌بضاعت را معالجه میکرد.

زنی باسم کیپا که من او را مادر خود میدانستم زوجه وی بشمار می‌آمد.

این دو نفر با اینکه پیر شدند فرزند نداشتند و بهمین جهت در دوره کهولت خود مرا به فرزندی پذیرفتند.

سن‌موت و کیپا چون ساده بودند گفتند که مرا خدایان برای آنها فرستاده‌اند و پیش‌بینی نمیکردند که من چقدر باعث بدبختی آنها خواهم شد.

کیپا که افسانه‌ها را دوست میداشت مرا بنام قهرمان یکی از افسانه‌ها باسم سینوهه خواند و سینوهه مردی بود که بنا بر روایت یکروز در خیمه فرعون یک راز وحشت‌آور شنید و از بیم آنکه کشته شود گریخت و سالها در کشورهای بیگانه بسر برد و ماجراهای خطرناک برایش پیش آمد که از همه سالم جست.

کیپا هم که زنی ساده بود تصور میکرد که من نیز از حوادث خطرناک جان بسلامت برده باو رسیده‌ام و اگر اسم سینوهه را روی من بگذارد در آینده هم میتوانم از گزند حوادث مصون بمانم.

ولی کاهنان خدای آمون میگویند که اسم در سرنوشت انسان اثری زیاد دارد و شاید بهمین جهت من گرفتار ماجراها و مخاطرات شدم و مدتی در کشورهای بیگانه بسر بردم و شاید چون موسوم به سینوهه بودم برازهای خطرناک یعنی راز پادشاهان و زنهای آنان که سبب مرگ میشود پی بردم و بالاخره این نام مرا مردی مطرود کرد و دچار تبعید گردیدم.

من فکر نمیکنم که چون کیپا نامادری من مرا بنام سینوهه خواند من در دوران عمر گرفتار ناملایمات و ماجراهای زیاد شدم.

اگر نام من کپرو یا کفرن یا موسی میبود باز سرنوشت من همان میشد ولی نمیتوان انکار کرد که سینوهه مردود و مطرود گردید لیکن مردی باسم هورم‌هب یعنی پسر شاهین به سلطنت رسید و تاج پادشاهی مصر را بر سر نهاد. (در زبان فارس باید گفت جوجه شاهین نه پسر شاهین ولی ما برای رعایت امانت در ترجمه این تعبیر ناصواب را بکار بردیم – مترجم).

این است که گاهی از اوقات حوادث زندگی یک نفر طوری با نام او جور در می‌‌آید که مردم فکر میکنند که اسم در سرنوشت انسان اثر دارد.

پاره‌ای از اشخاص برای اینکه هنگام بدبختی خود را تسلی بدهند میگویند که ما مقهور نام خود شده‌ایم و در موقع نیک‌بختی بر خود میبالند که از نخست نامشان آنها را برای سعادت بوجود آورده بود.

من در زمان سلطنت فرعون آمن‌هوتپ سوم قدم بجهان گذاشتم و در همان سال شخصی متولد شد که بعد نام چهارم آمون‌هوتپ و آنگاه اخناتون را روی خود گذاشت ولی امروز کسی این نام را بر زبان نمی‌آورد. برای اینکه یک اسم ملعون است چون آمن‌هوتپ چهارم میخواست برای حقیقت زندگی نماید.

وقتی او متولد شد در کاخ سلطنتی مصر شادمانی حکمفرما بود و فرعون بشکرانه این واقعه در معبد آمون قربانی کرد و ملت مصر هم شادمانی نمود زیرا نمیدانست که در دوره سلطنت اخناتون چقدر دچار بدبختی خواهد شد.

تی‌ئی زوجه فرعون که مدت بیست و دو سال زن او بود و در تمام معابد نامش را کنار اسم فرعون نوشته بودند تا آن تاریخ نتوانست پسری به شوهر خود بدهد.

این است که بعد از تولد آن پسر فرعون بسیار خوشوقت شد و به محض اینکه کاهنان آن پسر را ختنه کردند وی را ولیعهد و جانشین خود نامید.

آن پسر در فصل بهار و هنگامی که زارعین مصر مبادرت به کشت میکنند متولد گردید و من در فصل پائیز قبل موقعی که شط نیل طغیان مینماید قدم بجهان گذاشتم.

لیکن از تاریخ دقیق تولد خود بی‌اطلاع هستم زیرا وقتی نامادری‌ام کیپا مرا دید من درون یک سبد که خلل و فرج آن را بوسیله رزین مسدود کرده بودند روی آب نیل قرار داشتم و جریان آب آن سبد را کنار رودخانه آورده وسط نیزار نزدیک خانه کیپا قرار داده بود.

چلچله‌ها بالای من پرواز میکردند ولی صدائی از من بر نمی‌خاست بطوری که مادرم تصور کرد که من مرده‌ام ولی وقتی دست روی صورتم نهاد دریافت که زنده میباشم و مرا بخانه برد و کنار اجاق قرار داد که گرم شوم و با دهان خود در دهان من دمید تا اینکه گریه کردم.

بعد ناپدری‌ام سن‌موت که رفته بود بیماران فقیر را معالجه کند با دو مرغابی و یک پیمانه آرد که بابت حق‌العلاج بوی داده بودند بخانه مراجعت نمود و صدای مرا شنید و تصور کرد که کیپا یک بچه گربه بخانه آودره و خواست بوی پرخاش کند.

ولی مادرم گفت این گربه نیست بلکه طفلی است و تو باید خوشوقت باشی زیرا خدایان بما یک پسر دادند.

پدرم متغیر شد و نامادری‌ام را بنام بوم خواند لیکن او مرا به شوهرش نشان داد و وقتی چشم سن‌موت بچشمها و بینی و دهان و دستهای کوچک من افتاد بترحم در آمد و حاضر شد که مرا به فرزندی بپذیرد.

بعد آن زن و شوهر به همسایه‌ها گفتند که مرا کیپا زائیده است و من نمیدانم که آیا این دعوی را همسایگان باور کردند یا نه؟

نامادری‌ام که من او را مادر حقیقی خود میدانستم مرا در گاهواره‌ای نهاد که سبدی را که روی آب نیل زورق من بود بالای سقف گاهواره قرار داد ناپدری‌ام که من او را پدر واقعی خود میدانستم بهترین ظرف مسین موجود در خانه را به معبد برد تا اینکه به کاهنان هدیه بدهد و آنها نام مرا بعنوان اینکه پسر سن‌موت و کیپا هستم جزو زندگان ثبت کنند و چنین کردند.

بعد از اینکه نام من در شمار زندگان ثبت شد پدرم که خود پزشک بود مرا ختنه کرد زیرا از کارد کثیف کاهنان میترسید و بیم داشت که کارد آنها تولید جراحت نماید.

من فکر میکنم که او برای رعایت صرفه‌جوئی هم اینکار را کرد زیرا چون پزشک فقراء بود و در آمد زیاد نداشت نمیتوانست که برای ختنه من نیز هدیه‌ای دیگر به کاهنان بدهد.

معلوم است که من در آن موقع نمیتوانستم این وقایع را ببینم و بشنوم و وقتی که قدری رشد کردم زن و مردی که یقین داشتم پدر و مادرم هستند این نکات را بمن گفتند ولی تصور نمی‌نمایم که دروغ گفته باشند چون از دروغ بیم داشتند.

پس از اینکه من قدم بمرحله عنفوان شباب گذاشتم و موهای دوره کودکی مرا کوتاه کردند حقیقت را بمن گفتند و اظهار کردن که من فرزند واقعی آنها نیستم لیکن مرا بفرزندی خود قبول کرده‌اند.

آنها چون از  خدایان می‌ترسیدند نخواستند که من از وضع واقعی خود بی‌اطلاع بمانم و سکوت خود را چون دروغ  گفتن بخدایان می‌دانستند.

من هرگز ندانستم از کجا آمده‌ام و پدر و مادر واقعی من که هستند مگر بعد از اینکه قدم به مرحله عقل گذاشتم و از روی بعضی از قرائن که در این سرگذشت ذکر شد حدس زدم که پدر و مادر من که هستند ولی این حدس هر قدر قوی باشد باز یک حدس است.

آنچه برای من محقق میباشد این است که من یگانه طفلی نبودم که درون یک سبد که خلل و فرج آن را با رزین مسدد کرده بودند روی شط نیل از قسمت علیای رودخانه بطرف قسمت سفلی روان شدم.

شهر طبس در آن موقع دارای معابد و کاخ‌های بزرگ بود و اطراف آنها کلبه‌های فقرا دیده میشد و در دوره سلطنت فراعنه چند کشور به مصر منضم شد و مصر یکی از کشورهای ثروتمند جهان گردید.

چون کشورهای دیگر ضمیمه مصر شد عده‌ای زیاد از سکنه کشورهای مزبور به طبس آمدند و در آن جا کاخ یا خانه ساختند و برای پرستش خدایان خود معبد بنا کردند و دسته‌ای از سکنه کشورهای خارجی هم که بضاعت نداشتند در کلبه زندگی مینمودند.

خارجیان بعد از سکونت در طبس رسوم و عقاید خود را هم در آن جا رواج دادند و گرچه عقاید آنها در تمام مردم مصر اثر نکرد ولی در عده‌ای موثر واقع شد و یکی از رسوم مزبور این بود که فقرا که نمی‌توانستند از عهده‌ نگاه‌داری اطفال خود برآیند آنها را در سبدی می‌نهادند و روی نیل رها میکردند و برخی از زنهای توانگر هم که شوهرانشان در سفر بودند ثمر عشق‌بازی‌های نامشروع خود را به شط نیل می‌سپردند.

شاید من فرزند زوجه یکی از ملاحان بودم که در غیاب شوهر خود با یک سوداگر سریانی هم‌آغوش شد و من بوجود آمدم و بهمین جهت بعد از تولد مرا ختنه نکردند و بآب نیل سپردند چون اگر پدرم مصری بود راضی نمی‌شد که من ختنه نشوم.

بعد از اینکه من قدم به مرحله اول جوانی نهادم و موی طفولیت مرا بریدند کیپا موی مزبور و اولین کفش کودکی مرا در یک جعبه چوبی نهاد و آنگاه سبدی را که روی نیل زورق من بود بالای اجاق آویخت آن سبد بر اثر دود اجاق زرد رنگ شد و بعضی از جگن‌های آن شکست ولی من هر دفعه که بیاد می‌آوردم که با آن سبد از نیل گذشته‌ام آن را مینگریستم و میدیدم که الیافی که جگن‌ها را با آن بهم متصل کرده‌اند دارای گره‌هائی موسوم به گره چلچله‌بازان است.

من از پدر و مادر حقیقی و مجهول خود غیر از آن سبد یادگاری نداشتم و مشاهده سبد مزبور و اینکه آن سبد به پدر یا مادرم تعلق داشته اولین جراحت را در قلب من بوجود آورد.

همانطور که پرنده بعد از مدتی مهاجرت بسوی لانه قدیم خود بر میگردد انسان وقتی پیر میشود میل میکند که دوران کودکی خود را بیاد بیاورد.

من وقتی به حافظه خود مراجعه

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : سه‌شنبه 31 خرداد 1390
نویسنده : konami

مطالعه بازمانده هاي باستاني با مدرن ترين تکنولوژي موجود يکي از اهداف پروژه موميايي موزه منچستر است. مقاله زير نشان مي دهد که چگونه تصوير نگاري مادون قرمز، ابزاري ارزشمند براي اين منظور فراهم کرده و براي مطالعه ترکيبات شيميايي اجساد موميايي، در 3000 سال قبل، مورد استفاده واقع شده است. تا قرن بيستم، بيشتر يافته هاي ما در مورد مصر باستان و تمدن آن ها بر اساس نظريات و گزارشات نويسندگان قديمي، از اهرام و نقوش حک شده بر ديوارها و نيز بر اساس تئوري هايي بود که توسط باستانشناسان ارائه شده بود. به تدريج، آناليزهاي علمي بر روي بافت ها و تصاوير ديوارها، کمک زيادي به پايه دانش ما در اين زمينه کرد و تکنيک هاي مورد استفاده براي آزمايش آنها گسترش يافت. اين مقاله استفاده از متدهاي جديد تصويرنگاري مادون قرمز براي تعيين ترکيبات شيميايي در مقياس ميکروسکوپي را بيان مي کند. امروزه محققان با استفاده از روش هاي گازکروماتوگرافي اسپکترومتري جرمي GC/MS و LC/MS گزارشات نويسندگان قديم در مورد مراحل موميايي کردن اجساد توسط مصريان باستان را بررسي و تاييد مي کنند. اين متدهاي جديد در پروژه عظيم موميايي موزه منچستر، تحت نظر مسئول مصرشناس پروفسور روزالي ديويد اجرا شده اند. اين پروژه، که در سال 1972 شروع شد، با هدف استفاده از جديدترين تکنولوژي موجود در تحقيقات اجساد موميايي 3000 ساله امپراتوري مصر آغاز به کار کرد. اين آثار در موزه کلکسيون مصر در منچستر نگهداري مي شوند. تکنيک هاي مورد استفاده در 30 سال گذشته از قبيل اسکنينگ مغناطيسي، DNAprofiling و آناليز X-Ray و اخيرا آناليز کروماتوگرافي و اسپکتروسکوپي، که در اينجا شرح داده مي شوند، راه هايي را پيش رو گذاشته اند که براي دانستن زندگي اين دوره مصري ها کمک زيادي کرده است.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : سه‌شنبه 31 خرداد 1390
نویسنده : konami

Tutankhamun


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : سه‌شنبه 31 خرداد 1390
نویسنده : konami
در دامنه ارتفاعات غربي مقابل شهر تبس در ساحل غربي نيل،  ويرانه هاي زيباترين معبد مصر به چشم مي خورد.اين معبد  امروزه به" دير البحري"معروف است. اين معبد كوچك را دختر توتموز اول،عليا حضرت ملكه حاچپسوت،براي انجام مراسم ويژه مردگان بنا كرد.وقتي باستانشناسان ماجراهاي زندگي حاچپسوت را به هم پيوند مي دادند،به يكي از مهيج ترين داستانهاي تاريخ مصر باستان پي بردند.زيرا به واقع سرگذشت زن زيبايي است كه تخت سلطنت مصر را از دست پسر بچه اي ربود و بيست و يك سال با آرامشي آميخته با دلهره سلطنت كرد.

 

 

   ماجرا چنين آغاز مي شود كه توتموز اول از ملكه بزرگ دربارش چهار فرزند داشت. همه آنها به جز شاهزاده خانم خردسال،حاچپسوت،در كودكي مردند.توتموز پسري هم از يكي از همسران ديگرش داشت، در مصر باستان برادران و خواهران خانواده سلطنتي نيز بنا بر سنت با يكديگر ازدواج مي كردند. شايد بتوان گفت كه ازدواج با محارم تخت و تاج را در ميان خانواده شاهي نگه مي داشت و پاكي و خلوص دودمان سلطنتي را تضمين مي كرد.اما حاچپسوت برادر تني نداشت وهمين امر براي او بهترين پيشامدها را در پي داشت.وقتي توتموز اول پايان زندگيش را نزديك ديد حاچپسوت را به ازدواج برادر ناتني او، پسري كه از همسر ديگرش داشت در آورد.پس از مرگ توتموز اين مرد با نام توتموز دوم، فرعون مصر و حاچپسوت، ملكه مصر شد.

 

 

                                          

                                            (ملكه حاچپسوت)

   حاچپسوت وشوهرش صاحب دو دختر شدند.توتموز دوم علاوه بر آن هم پسري از يكي از زنان حرمش داشت.وقتي اين پسر نه ساله بود پزشكان دربار به توتموزدوم گفتند كه چيز زيادي به پايان عمرش باقي نمانده است. براي اينكه خاندان شاهي بار ديگر بدون وليعهد نماند، توتموز دختر بزرگش را به ازدواج پسرش در آورد. بعد از مرگ توتموز دوم اين پسر بچه به عنوان توتموز سوم بر تخت نشست و همسر خردسالش ملكه بزرگ مصر شد. حاچپسوت اكنون مي بايست نقس ملكه مادر را باز مي كند، او در تمام مراسم رسمي فروتنانه پشت سر فرعون خردسال گام بر مي داشت،اما در تمام اين مدت ظاهرأ زمام امور را درپنجه هاي خود مي فشرد.

   اما حكومت بر مصر زير نام توتموز سوم خردسال حاچپسوت را راضي نمي كرد.بنابراين احتمالأ يك روز حاچپسوت خود را همچون پادشاهان قديم با مقدسترين جامه و علامتهاي رسمي فرعون آراست، و در حالي كه ريش مصنوعي چهار گوشي به چانه خود چسبانده بود، بر تخت سلطنت نشست وخود را فرعون مصر اعلام كرد.حاچپسوت نخستين زني بود كه با يك كودتاي بدون خونريزي به فرمانروايي دره نيل رسيد.

حاچپسوت هماندم كه سلطنت را به چنگ آورد، دستور داد توتموز سوم را به صحن وسيع وتاريك داخل معبد آمون تبعيد كنند.آنگاه حاچپسوت كاهن بزرگ و وفادار آمون را به مقام صدراعظمي نشاند و به كمك او بازسازي معابد مصر را آغاز كرد.معابد مصر در دوران فرمانروايي طولاني هيكسوس ها به طرز غم انگيزي رو به خرابي رفته بود.

   در اين ميان حاچپسوت كار ساختمان دير البحري،معبد ويژه پس از مرگ خودش را را هم در تبس آغاز كرده بود. معبد او توسط سر معمارش سنموت طرح ريزي و ساخته شد،سنموت تنها مردي بود كه حاچپسوت در تمام عمر دوستش مي داشت.سنموت در زماني كه بر كار ساخنمان ديرالبحري نظارت مي كرد دستور داد كه يك آرامگاه مخفي هم براي خودش در زير محراب داخلي معبد حاچپسوت بسازند. 

 

 

 

 

(ديرالبحري  نيايش گاهي براي مردگان كه به فرمان ملكه حاچپسوت در دامنه ارتفاعات غربي مقابل شهر تبس ساخته شد)

 

 

حاچپسوت بيست و يك سال با كارداني بر مصر حكومت كرد. سلطنت او به رغم خصومتها و          توطئه هايي كه در پشت پرده جريان داشت،حد فاصلي بود ميان مصر قديم محصور در دره نيل          كه در صلح و صفا با همسايگانش  دادوستد مي كرد، و مصر جديد كه رفته رفته به امپراطوري          جنگ طلب و سلطه گر با ثروتي فوق تصور مبدل مي گشت.

زندگي حاچپسوت به طرز ناگهاني و اسرار آميز به پايان رسيد. توتموز هنگامي كه از نو به      سلطنت رسيد.سي و يك ساله بود.خواه حاچپسوت را او به قتل رسانده باشد يا نه، واقعيت

اين است كه كوشش كرد تا تمام يادبود هاي او را در مصر نابود كنند.       باتشکر از دوست عزیزم امیر  http://www.egypt.blogfa.com/

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 12:26 توسط جواد کلانی | 20 نظر

هیچ می دانید بزرگترین کشف باستان شناسی سده گذشته, کشف مقبره " توت عنخ امن " بوده است؟ ایا دوست دارید احساس قبل و بعد از کشف این مقبره اسرار امیز را در وجودتان احساس کنید.؟ امروز تصمیم دارم شما را تا انجا که در توان دارم با هاروارد کارتر در کشف این بنای باشکوه همسفر کنم . نویسنده توانای انگلیسی بنام "L.G.H.JAMES " در کتابی با عنوان " هاروارد کارتر " با ما از روزهای قبل و بعد از کشف این مومیایی باستانی سخن میگوید . تصمیم من این بود که این مطلب را در 3 پست در اختیار شما مهربانان قرار دهم – اما دیدم حیف است برای لحظه ای شما را از احساس درونیتان خارج کنم .برای همین مجبور شدم بخاطره سنگین نشدن وبلاگ صفحه ای را لینک کنم تا شما نهایت لذت را از مطلب ببرید . مورد بعد مربوط به تصاویر میباشد, شما میتوانید تصاویر بزرگ این حادثه را در البوم اختصاصی وبلاگ پیشگویان بزرگ مشاهده کنید . ( البوم تصاویر ) دوستی در مطلب " مقبره مرگ " یاداوری کرده بود که نام سعی این مومیایی " توت عنخ امن " میباشد . انهم به روی چشم – از تمام عزیزان که با ایمیل و نظرات خود ما را دلگرم می کنند, صمیمانه دستشان را میفشارم و نهایت تشکر را دارم .

 

راهی بسوی توت عنخ امن

 

چاره ای نبود و باید از خیر جستجو میگذشت . " جرج هربرت " پنجمین کنت خانواده " کارناروون " طی یک سرمایه گذاری 25 هزار پوندی خود ( معادل یک میلیون دلار فعلی ) که ظرف 6 سال در اختیار باستان شناسی بنام " هاروارد کارتر " قرار داده بود, به جز 13 کوزه کوچک مرمر سفید چیز دیگری در "دره  شاهان" نیافته بود . اکنون تابستان سال 1322 این اشراف زاده ناخرسند به این نتیجه رسیده بود که میبایست رویای یافتن گور گمشده " توت عنخ آمن " را کنار بگذارد . او مانند قمار بازی که پس از باختهای متوالی از پشت میز برمی خیزد – قصد داشت از ماجراجوئی های بیشتر دست بکشد . اما " کارتر " مصمم بود به کار خود ادامه دهد . این باستان شناس کوتاه قد و چهار شانه, با بینی پهن و بزرگ و سبیل امرانه که چهره ای خشن به او بخشیده بود, با شکست کامل ارزوی دیرینه اش مواجه بود – از اینرو شجاعانه اعلام داشت که کار را با هزینه خود ادامه خواهد داد . با توجه به وضعیت مالی " کارتر " که نشان دهنده تو خالی بودن عهد و سوگند وی بود, " لرد کارناروون " تحت تاثیر عزم جزم دوست خود, با اکراه موافقت نمود که فقط یکسال دیگر هزینه کاوش را تقبل خواهد کرد . " کارتر " در اعتقاد خود به این مسئله که مقبره محل دفن " توت عنخ امن " در دره شاهان دست نخورده میباشد عملا" تنها بود . در سال 1922 پافشاری او در جستجوهایش, سبب ریشخند و استهزاء برخی همکارانش گردیده بود . علاقه او به این گور 15 سال پیش در سال 1907 بر انگیخته شد و این زمانی بود که یک حقوقدان ثروتمند امریکائی بنام " تئودور دیویس " که در زمان بازنشستگی خویش به باستان شناسی روی اورده بود, به حفره کوچکی برخورده بود که قطعاتی از مصنوعات, حلقه های گل, و خورده های نان کوزه های شراب در ان موجود بود و برخی از ان اشیاء مهر سلطنتی " توت عنخ امن " زده شده بود . همانگونه که بررسیهای بعدی نشان داد, این اشیاء عتیقه فی الواقع پس مانده های از مراسم دره شاهانخاکسپاری ان فرعون بوده اند – اما " دیویس " مدعی بود که محل گور را شناسائی کرده است – ولی " کارتر " این ادعا را رد میکرد . کشف مهرهای " توت عنخ امن " کارتر را به این فکر انداخت که ارامگاه این فرعون جوان در محدوده مثلثی دو نیم هکتاری که محل حفاری " دیویس " بود قرار دارد, یعنی همان محدوده در بر گیرنده گورهای سه فرعون دیگر به نامهای " رامسس دوم " – " مرنپتاه " و " رامسس ششم " – تصمیم او به حفاری در این محدوده نشان دهنده عزم و لجاجت و یکدندگی او بود . صبح هیجان انگیز 4 نوامبر سال 1922 فرا رسید . همزمان با اخرین حفاری " کارتر " در جائی که توده سنگهای مربوط به گور " رامسس ششم " بر رویهم انباشته شده بود . سکوت عجیبی حکمفرما بود . کارگران او پله ای را که در قاعده یک سنگ تراشیده شد بود کشف کرده بودند – همه انها منتظر او بودند تا فرمان صادر شود . این باستان شناس دستور داد که به فوریت کار حفاری ادامه یابد و خود با هیجان به تماشای پدیدار شدن پلکانی که به پائین میرفت ایستاده بود . شانزده پله به یک گذرگاه زیر زمینی حفاری شده در درون تخته سنگها راه میبرد که مملو از قلوه سنگ بود . این گزرگاه 27 فوت طول داشت و پاکسازی ان چندین روز طول کشید . هنگامیکه دهلیز تمیز شد, " کارتر " خود را در برابر دری یافت که توسط تخته سنگهای بزرگ مسدود شده بود . بر روی این درب مهر و نشان گور سلطنتی مربوط به " دره شاهان " وجود داشت . او با قلب طپنده متوجه شد که در مزبور در ایام باستان گشوده شده و مجددا" مهر و موم گشته است . او بعدها نوشت : شک و تردیدهای ناشی از ناکامیهای گذشته بدنم را به لرزه دراورد – ایا این یک گور سلطنتی بود؟ ایا بالاخره گور " توت عنخ امن " را کشف کرده بود؟ ایا این گور هم توسط غارتگران عهد باستان از محتویات خود خالی شده بود.؟ برای پاسخ این سئوالات – میبایست 2 هفته دیگر صبر میکرد تا حامی مالی او یعنی " لرد کارناروون " که در انگلستان بسر میبرد به وی بپیوندد . در هر صورت او دستور داد تا مجددا" دهلیز و پلکان را از سنگ پر کرده و بر روی ان تخته سنگهایی قرار دهند تا مبادا دزدان – این 2 مرد را از ارزوی دیرینه شان که همانا گشودن در بدست خودشان بود محروم سازند . " دره شاهان " دهها سال بود که مورد توجه باستان شناسان قرار داشت. اگر چه این منطقه بسیار گرم و خشک و خالی از هر موجودی زنده ای بود, اما بخاطره تاریخچه پر از بیم و ترس ان – اذهان را به خود مجذوب میساخت . در این مکان متروک, در میان تپه های سنگی ان سوی "تبس " 28 فرعون قدرتمند در گورهای عمیقی خفته بودند که هم جنبه خانه را داشت و هم جنبه قبر – زیرا این گورها مملو از تجملات و لذتهای زندگی بود . این محلهای دفن, جایگاه سحر و جلال خیره کننده ای بودند . در طی 420 سالی که این دره ارامگاه شاهان شده بود ( منظور نام جدیدش میباشد ) جمعی متشکل از کارگران و هنرمندان فعال مشغول حجاری و تزئین گورهای سلطنتی بودند و از پی خود, اسناد و مدارک باور نکردنی از نقاط ضعف و قوت خود بر جای گذاشته – که این دره را نه فقط برای مردگان – بلکه برای زندگان نیز قابل توجه میساخت .

 

لحظه تاریخی فرا رسید

 

با ورود " لرد کارناروون " و دخترش " لیدی اولین " و دوستانشان " ارتور کلندر "  کارتر دستور داد تا گذرگاه را براستی پشت این دیوار چیزی هست؟ این سئوالی بود که همه از خود میپرسیدندپاکسازی کنند و سپس در بعد از ظهر 26 نوامبر, اسکنه خود را بدست گرفت و در حالیکه دوستانش به خیره شده بودند, در تاریکی گذرگاه به ایجاد حفره ای در فوقانی ترین قسمت بلوکهایی که بر سر راه قرار داده شده بودند پرداخت . کارتر میگوید : با دستانی لرزان شکاف باریکی در گوشه فوقانی سمت چپ ایجاد کردم .شمع را داخل حفره نمودم و به تماشای درون اتاق پرداختم  . وقتی چشمانم به تاریکی عادت کرد, بتدریج قادر شدم محتویات اطاق را ببینم . حیوانات عجیب و غریب, مجسمه های طلا که درخشش ان همه جا را گرفته بود . برای لحظه ای که برای دیگران بی نهایت طول کشید از حیرت و تعجب گنگ شدم . " لرد کارناروون " با اضطراب از من پرسید : چیزی می بینی؟ و من تنها کلماتی را که توانستم بر زبان بیاورم اینها بود –(( بله چیز های شگفت انگیز ))


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : سه‌شنبه 31 خرداد 1390
نویسنده : konami

ميراث فرهنگي

اگرچه وجود تمركز در برنامه ريزيهاي فرهنگي امري ضروري است اما اين بدان معني نيست كه كلية اماكن فرهنگي در شهرهاي بزرگ و پايتخت متمركز شده و تصميمات اساسي در چنين اماكني اتخاذ ميگردد.

در شهرها و روستاهاي دورافتاده و فقير كشور، ناآگاهي مردم باعث زوال اشكال گوناگون فرهنگي به استثناي مراسم مذهبي شده است. از اين رو يكي از اصليترين اهداف وزارت فرهنگ مصر تلاش در جهت ساماندهي فرهنگ كشور نه تنها در شهرهاي بزرگ بلكه در نقاط دور افتاده و روستاهاي كشور ميباشد.

در جهت نيل به اين هدف، بخش فرهنگ مردمي تحت نظارت وزارت فرهنگ كشور مصر داير گرديد. هدف از ايجاد چنين بخش فرهنگي، طرحريزي برنامه هايي جهت تأسيس مراكز فرهنگي در ايالات مختلف كشور ميباشد.

تأسيس كانونها و مراكز فرهنگي عامل مهمي در جهت انتقال فرهنگ از شهر قاهره به ساير شهرهاي كشور و به ويژه شهرهاي دورافتاده در ضمن ابقاي فرهنگهاي محلي ميباشد.

كشور مصر كه از آن تحت عنوان مهد تمدن نام برده مي شود نقش مهمي در خلق، انتقال و گسترش حيات فرهنگي جهان داشته و به عنوان موزهاي گسترده از تمدنهاي جهان محسوب ميگردد.

ميبايست گفت كه در اين كره خاكي هيچ يك از كشورهاي جهان به اندازة كشور مصر داراي چنين آثار باستاني نميباشند (قدمت برخي از اين آثار به 4 تا 5 هزار سال بالغ ميگردد).

به دليل وجود تمدن چندين هزار ساله كشور و ارزش و اهميت آن؛ فعاليتهاي دولتي جهت حفظ، نگهداري و مراقبت از اين آثار تقريباً از اوايل دهة 1990 تحت نظارت وزارت فرهنگ كشور آغاز گرديده است.

مسؤوليت مراقبت از آثار باستاني كشور از طريق وزارت فرهنگ به عهده دايرة حفظ آثار باستاني اين وزارت نهاده شده است.

دايرة حفظ آثار عتيقه و تاريخي كشور از مركز اسناد مصر باستان، بنياد مالي پروژه هاي آثار باستاني، موزه ها (موزه آثار باستاني) و مركز تمثالهاي تاريخي متشكل شده است.

وزارت فرهنگ كشور مصر به منظور حفاظت و نگهداري هر چه بهتر از آثار تاريخي و باستاني كشور به انعقاد قراردادهايي با كشورهاي جهان از جمله كشورهاي فرانسه و لهستان در زمينه بازسازي اماكن و مراكز تاريخي باستاني و مراكز اسلامي قاهره و تبديل برخي از آنها به مراكز فرهنگي مبادرت نموده است.

آموزش فرهنگي

از جمله اقدامات مهم دولت مصر در زمينة آموزش فرهنگي مي توان به تشكيل خانه هاي فرهنگ در سراسر كشور اشاره نمود.

در اغلب مناطق كشور حتي در دورافتادهترين و عقبافتادهترين نقاط، اين مراكز فرهنگي حتي به صورت چادر و كاروان داير گرديده است.

از جمله امكانات عمده اين مراكز در شهرها مي توان به سالنهاي سخنراني، نمايشگاههاي مختلف كتاب و اشياء تاريخي اشاره نمود. از جمله ديگر مراكز فرهنگي كشور مي توان به مراكز فرهنگي كودكان اشاره نمود كه مراكزي تحقيقاتي بوده و در ارتباط مستقيم با وزارت خانه هاي آموزش و پرورش و جوانان به فعاليت ميپردازند.

لازم به ذكر است كه اين مراكز فرهنگي در اكثر مناطق روستايي، شهري، و حتي مناطق دورافتاده كشور برپا شده اند.

از جمله وظايف اين مراكز مي توان به توزيع كتابهاي كودكان، ترويج فرهنگ كتابخواني و مطالعه در ميان كودكان به ويژه در زمينه فرهنگ و هنر و احداث سينما و تئاترهاي خصوصي براي كودكان مصري اشاره نمود.

از جمله ديگر مراكز مهم آموزش فرهنگي در كشور مصر مي توان به مراكز فرهنگي روستايي اشاره نمود كه به منظور ارائه آموزشهاي فرهنگي به روستائيان كشور، اقدام به تربيت مربياني مي نمايند تا اين مربيان از آموزشهاي فرهنگي لازم براي مناطق روستايي كشور برخوردار گردند.

لازم به ذكر است كه از مربيان چنين دورههايي پس از گذراندن دورههاي خاص آموزشي امتحاناتي به عمل ميآيد كه از ميان مربيان شركت كننده در امتحانات تعداد معدودي از آنان جهت تأسيس مراكز تحقيقاتي روستايي مأمور ميگردند.

از جملة ديگر مراكز آموزش فرهنگي، آكادميهاي فرهنگ ميباشد كه نه تنها به تربيت افراد متخصّص در زمينه هاي گوناگون هنري و فرهنگي ميپردازند بلكه به برگزاري كنسرتهاي مختلف موسيقي و اجراي رقصهاي مختلف نظير باله نيز اقدام مي نمايند.

از جمله مراكز آكادمي فرهنگ مي توان به انستيتو عالي سينما (نمايش فيلمهاي توليدي دانشجويان)، انستيتو عالي باله (با دورههاي مقدماتي، ابتدايي، دبيرستان و دانشگاهي در زمينه آموزش رقص باله)، انستيتو عالي موسيقي عربي (آموزش موسيقي كلاسيك و انجام تحقيقات بر روي موسيقي سنتي)، آكادمي هنر (كانون انستيتوهاي عالي قاهره) و انستيتو عالي موسيقي كنسرواتور (با دورههاي مقدماتي، دبيرستان و دورة عالي) اشاره نمود.

هنرهاي نمايشي

تئاتر

هنر تئاتر در كشورهاي در حال توسعه و همچنين كشور مصر پرهزينه و غيراقتصادي بوده و از اينرو مي بايستي كاملاً تحت نظارت دولت باشد.

از جمله اقداماتي كه دولت مصر در زمينة صنعت موسيقي كشور به عمل آورده اجراي رايگان برخي از كنسرتهاي موسيقي و نمايشهاي تئاتر در كشور ميباشد. در كشور مصر غالباً نمايش سه نوع تئاتر مرسوم ميباشد كه از آن جمله مي توان به ملودرام، كمدي و درامهاي شاعرانه اشاره نمود.

پس از انقلاب سال 1952 تئاترهاي مردمي كشور مصر، بطور رسمي آغاز به فعاليت نمود.

از جمله تئاترهايي كه توسط انجمن موسيقي و تئاتر قاهره اداره ميگردند مي توان به تئاترهاي، الجمهوريه، تئاتر بالون، تئاتر عروسكي، تئاتر 26 ژوئيه، تئاتر شناور نيل و تئاتر محمد فريد اشاره نمود.

لازم به ذكر است كه مجموع ظرفيت اين سالنهاي تئاتر، طبق آخرين آمار 8464 نفر ميباشد.

بخش خصوصي تئاتر كشور از 2 سالن تئاتر در شهر قاهره و 9 سالن تئاتر در شهر اسكندريه برخوردار ميباشد كه ظرفيت كل اين دو 5523 نفر ميباشد.

لازم به ذكر است كه بخش خصوصي تئاتر كشور اقدام به راه اندازي 9 سالن تئاتر ديگر (در نقاط ايالتي) نموده است.

فولكلور

فولكلور مصري يكي از اصليترين بخشهاي فرهنگي ميباشد كه در كشور مصر توجه زيادي به آن معطوف گرديده است.

يكي از مهمترين اهداف پرداختن به فولكلور مصري مبارزه با مسأله بيگانگي فرهنگي كشور نسبت به سنتها و الگوهاي فرهنگي بومي كشور ميباشد. در كشور مصر، وزارت فرهنگ از طريق حمايت دولت به تنظيم و بررسي سنتها و الگوهاي فرهنگي پويا و فعال مصري ميپردازد.

شوراي عالي هنر، ادبيات و علوم اجتماعي كشور نيز اقدام به تشكيل كميسيون ويژهاي جهت مطالعه و بررسي در زمينة فولكلور مصري و برقراري ارتباط ميان هنرمندان فولكلور با انسان شناسان نموده است.

از جمله حمايتهايي كه از جانب دولت در رابطه با فولكلور مصري صورت گرفته مي توان به اعطاي جوايز ساليانه به فولكلوريستها و انسان شناسان مصري اشاره نمود.

نمايش رقص

يكي ديگر از وظايف وزارت فرهنگ كشور مصر، احياء نمايشهاي رقص فولكلور كشور ميباشد كه در اين راستا وزارت مذكور اقدام به تأسيس 2 مركز رقص فولكلور يعني مركز رقص ردا و مركز ملّي رقص فولكلور نموده است.

لازم به ذكر است كه اين 2 مركز رقص علاوه بر برگزاري نمايشهاي متعدد رقص در كشور و انجام تحقيقات قومشناسي به مطالعه و بررسي ميراث فولكلور مصري نيز ميپردازند.

با وجود ورود رقصهاي متنوع و مدرن به كشور مصر، هيچ يك از اين رقصها نتوانستهاند جايگاه رقصهاي اصيل مصري را در ميان مردم از ميان ببرند.

لازم به ذكر است كه مراكز رقص ردا و فولكلور ملي جهت ارائه نمايشهاي رقص ملّي به اغلب كشورهاي جهان مسافرت مي نمايند.

هنرهاي تجسمي / هنرهاي زيبا

اصليترين سياست فرهنگي كشور مصر در حوزه هنر، تشويق و تأسيس اماكني جهت انجام فعاليتهاي هنري و عدم وابستگي هنرمندان كشور به دولت ميباشد.

عدم وابستگي هنرمندان كشور به دولت به معناي عدم كنترل هنرمندان از سوي دولت و تنها برخورداري از حمايتهاي مالي و معنوي دولت ميباشد.

وزارت فرهنگ كشور هر ساله نمايشگاهي عمومي از آثار هنرهاي تجسمي داير نموده و مبالغ هنگفتي صرف خريد آثار نمايشي نفيس مي نمايد.

دايرة هنرهاي زيباي كشور مسؤول ترويج و ارائه هنرها ميباشد. هدف اصلي دايرة مذكور برپايي نمايشگاههاي مختلف هنري و كمك به اشاعه هنرهاي پوياي كشور از طريق احداث استوديوهاي مختلف هنري و انجام تحقيقاتي در اين خصوص ميباشد.

لازم به ذكر است در حدود 50 استوديوي هنري متعلق به وزارت فرهنگ در اختيار هنرمندان مصري قرار گرفته كه هر ساله تحت نظارت و مديريت دايرة هنرهاي زيباي كشور، به برپايي نمايشگاههاي بزرگ هنري در شهر قاهره اقدام مي نمايند.

موسيقي

اركستر سمفوني قاهره

در اواخر سال 1955، اركستر سمفوني قاهره تأسيس گرديد.

انجام پروژه اين اركستر به كشور اتريش سپرده شده بود. پس از شروع فعاليت رسمي در سال 1958 اين اركستر از سازمان راديو و تلويزيون مصر به سازمان موسيقي و تئاتر منتقل گرديده و به عنوان شاخهاي كاملاً حرفه اي به فعاليت خود ادامه داد.

از جمله سياستهاي فرهنگي دولت مصر در قبال اركستر سمفوني مي توان به تربيت و آموزش موسيقيدانان حرفه اي مصري و تربيت تعداد هر چه بيشتر هنرمندان بومي تا اشباع اركستر سمفوني كشور از موسيقيدانان مصري اشاره نمود. علاوه بر اركستر سمفوني، اركستر مجلسي نيز در كشور به فعاليت ميپردازد. لازم به ذكر است كه اركستر سمفوني كشور مصر به ساير كشورهاي جهان سفر نموده و به اجراي برنامه ميپردازند و اين در حالي است كه از كشورهاي مختلف جهان نيز جهت اجراي برنامه به كشور مصر سفر ميكنند.

از جمله اهداف كلي دولت مصر در زمينة موسيقي و به ويژه اركستر سمفوني مي توان به تشويق و ترغيب هر چه بيشتر مردم در گرايش به زمينه هاي مختلفي از موسيقي سنتي و مدرن اشاره نمود.

از جمله فعاليتهاي صورت گرفتة ديگر در زمينة موسيقي كشور، مي توان به احداث ايستگاه راديويي جهت پخش آهنگهاي غربي (كلاسيك غربي)، جاز و پاپ اشاره نمود.

كانون اُپراي قاهره

كانون اپراي قاهره در سال 1967 با ارائه آثار مختلفي از موسيقي اُپرا (آواز اُپرا) شروع به فعاليت نمود.

از جملة برنامه هاي اجرا شده توسط اين مركز مي توان به اُپراهايي نظير (اُپراي مادام باسترفلاي) و (اُپراي لابوهم) با همكاري اركستر سمفوني قاهره اشاره نمود.

لازم به ذكر است كه اُپراهاي خارجي، جهت اجراي برنامه به كشور مصر مسافرت مي نمايند.

از جمله معروفترين اُپراهاي خارجي كه تقريباً از دهه 1900 تا به حال به طور منظم در كشور مصر به اجراي برنامه پرداختهاند مي توان به اُپراي ملّي كشور ايتاليا اشاره نمود.

موزه ها

موزه هاي كشور مصر (موزة آثار باستاني مصر، موزه آثار دوره قبطي (مسيحيت)، موزه آثار دوره اسلامي و موزه آثار باستاني دورة هلنستي) در واقع نمايانگر 4 تمدن موجود اين كشور در اطراف رودخانة نيل ميباشند.

موزه ها در كشور مصر به منزله ابزار فرهنگي غني بوده كه به صورت دائمي مورد بازديد دانشآموزان، دانشجويان، معلمان و اساتيد كشور قرار ميگيرند.

از جمله فعاليتهاي مهم دولت علاوه بر احداث و راه اندازي موزه هاي جديد در كشور مي توان به ادغام موزه هاي آثار باستاني و مدرن مصر در سال 1959 اشاره نمود.

وزارت فرهنگ مصر مديريت و اداره دو دسته از موزه هاي كشور يعني موزه هاي هنر و موزه هاي تاريخي و آثار باستاني را بر عهده دارد.

لازم به ذكر است كه موزه هاي مربوط به آثار عتيقه مستقيماً تحت نظارت و سرپرستي دايرة آثار عتيقه كشور مصر اداره ميگردند.

از جمله موزه هاي كشور مصر در زمينة هنرهاي زيبا مي توان به موزه هاي مختار (70 مجسمه از آثار محمد مختار)، محمدتقي (آثار نقاشي، نقاش مشهور مصري (محمدتقي) متعلق به دوران اهرام ثلاثه مصر)، هنر مدرن (آثار هنري 70 سال گذشته كشور مصر) و موزة دكتر محمد محمود (آثار نقاشي سدة 19 و آثار امپرسيونيستي) اشاره نمود.

دو موزه جزيرا (آثار شيشهگري، كارهاي فلزي، سراميك، نساجي دوره اسلامي و آثار نقاشان برجسته اروپايي) و موزة تمدن مصري (تكامل تمدن مصري از دوره باستان تا عصر حاضر) در واقع از جملة موزه هاي تمدن كشور مصر محسوب ميگردند.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : سه‌شنبه 31 خرداد 1390
نویسنده : konami

تاريخ اندلس؛ در دوره فتح اسلامى و حكومت واليان عرب

تاريخ اندلس؛ در دوره فتح اسلامى (1)
و حكومت واليان عرب
نويسنده: غلامرضا جمشيدنژاد
منبع: فصلنامه تاريخ اسلام ، شماره 4

بعد از فتح مغرب, مسلمانان درپى فتوحات ديگرى بودند تا زمينه نشر اسلام را هرچه بيشتر فراهم آورند. آمادگى مسلمانان و بروز شرايط مناسب, زمينه فتح يكى از مناطق وسيع يعنى اندلس را ممكن ساخت و با فتح آن, اسلام تمام اين منطقه را فرا گرفت. ابتدا سياست هاى مسالمتآميز حكام و اتحاد مسلمانان توانست مسلمانان را به عزت و افتخار برساند, ولى ديرى نپاييد كه بروز اختلافات قبيلگى و آشوب هاى سياسى, سرزمين اندلس را در معرض تاخت وتاز اسپان, فرانك ها و ... قرار داد. مقاله حاضر با تكيه بر منابع اصيل به بررسى حوادث تاريخى فوق از سال 92ـ 138ه" مى پردازد.

مقدمه
مسلمانان, شبه جزيره ((ايبريا)) واقع در جنوب غربى اروپا را ((اندلس)) مى ناميده اند و جغرافى دانان مسلمان آن سرزمين را از جنوب به مديترانه, از شمال و مغرب به اقيانوس اطلس و از شرق به كوهسار پيرنه محدود دانسته اند.(2) از آن جا كه ريشه يابى گسترش اسلام در اين منطقه از ابتداى انتشار تا رسيدن به اوج اقتدار اهميت بسيارى دارد در اين مقاله مختصر, صفحه اى چند از تاريخ اندلس (دوره 46 ساله فتح اسلامى و حكومت واليان عرب) را با تكيه بر مطمئن ترين اسناد و مدارك, در سه بخش به ترتيب ذيل مورد پژوهش قرار مى دهيم:

1) از آغاز فتح تا ابتداى دوره واليان;
2) استقرار مبانى اجتماعى و اقتصادى تازه;
3) درگيرى‌هاى قبايل عرب و شورش بربرها.

1) از آغاز فتح تا ابتداى دوره واليان
آندلس, هنگامى كه نيروهاى مسلمانان در كناره هاى نزديك و جزيره هاى همسايه آن گسترش مى يافت تحت حكومت گوت ها بود.(3)
مسلمانان, مغرب دور را گشوده و بر شهر طنجه استيلا يافته بودند و براى سيطره كامل بر مغرب, كافى بود شهر سبته را كه در مقابل طنجه و در سوى ديگر زبانه مغربى قرار داشت, به تصرف خود در آورند.
تصرف اين شهر از آن جهت براى مسلمانان دشوار بود كه فرمانرواى شهر, كنت جوليان, با تمام توان به دفاع از آن مى پرداخت و هرگونه حمله اى را كه به منظور فتح آن جا رخ مى داد, دفع مى كرد. با اين وصف, موسى, پسر نصير,(4) مشتاق استيلا بر اين شهر مستحكم شد و سرانجام به آن چه خواسته بود, رسيد.(5)

انديشه فتح اندلس
وقتى مسلمانان مغرب را به طور كامل فتح كردند, طبيعى بود كه موج كشورگشايى ايشان آرام نگيرد. طارق(6) با سپاهيان عرب همراه خود, در كنار طنجه اردو زد.
موسى نيز نوزده هزار سپاهى از بربرهاى به اسلام گرويده را با سلاح و ذخيره كامل در اختيار طارق گذارد. با گذشت زمان و پس از انتشار اسلام در مغرب, مردم آن سرزمين همواره دليرى بيشترى مى يافتند و اسلامشان حماسى تر مى شد و براى پيش بردن پرچم آيين نو, آمادگى فزون ترى پيدا مى كردند. بدين ترتيب انديشه فتح اندلس يا اسپانياى اسلامى به اذهان آنان خطور كرد(7) و توجه كامل طارق بدين كار جلب شد. در اين اقدام, مسلمانان نه با تحريك حاكم سبته يا شهزادگان غيطشه, بلكه از روى ايمان اسلامى خويش, به جهاد روى آوردند تا نشر اسلام را هر چه بيشتر كامل كنند. در اين هنگام نامه اى از كنت جوليان به موسى رسيد كه در آن مسلمانان را به فتح اندلس فراخوانده و وعده داده بود كه سنگرهاى خود را به ايشان خواهد سپرد. و چون موسى از طريق منابع اطلاعاتى كنت جوليان و همپيمانانش با خبر شد كه اوضاع داخلى اندلس سخت دچار آشفتگى و اختلاف سياسى است, به نداى وى پاسخ مساعد داد.(8)
در پى پيشنهاد جوليان مبنى بر اين كه سبته و پايگاه هاى ديگر خويش را در اختيار مسلمانان مى گذارد و كشتى هاى خود را هم براى انتقال ايشان در دريا به آنان مى دهد و با سپاهيان خويش ايشان را همراهى و راهنمايى مى كند, موسى از خليفه اموى, وليدبن عبدالملك (حكومت: 86ـ96ه" / 705ـ715م) براى شروع عمليات پيشروى, نظرخواست و خليفه موافقت خود را با اين شرط علام كرد كه نخست قدرت اندلس را با ((دست بردهاى مرزى)) و اعزام گروه هايى براى حمله هاى كوچك و گذرا بيازمايند.(9)
بدين منظور در رمضان 91 / 710م نيروى كوچكى مركب از پانصد رزمنده مسلمان كه صدتن از ايشان سواره بودند, باگذر از تنگه, از سبته به ((شبه جزيره ايبريا)) در آمدند. اين عبور در حقيقت يك حمله اكتشافى بود كه به فرماندهى إبوزرعه طريف بن مالك معافرى انجام شد. اين گروه در جنوب اسپانيا در كنار شهرى كوچك كه اكنون با انتساب به همين فرمانده ((طريفه / جزيره طريف)) نام دارد, پياده شده, دست بردهاى آزمايشى خود را آغاز كردند و با انبوهى از غنايم به سلامت باز گشتند. موفقيتآميز بودن اين يورش, مسلمانان را به فتح اندلس اميدوار ساخت و ايشان را تشويق كرد كه به فرماندهى طارق بن زياد به حمله اى بزرگ تر بپردازند.

حمله گسترده و فتح اندلس
طارق در ماه رجب 92 / آوريل 711 از تنگه عبور كرد و در كنار كوهى لنگر انداخت كه با انتساب به وى ((جبل طارق)) نام گرفته است.(10) طارق اخبار پيشروىها را به اطلاع موسى مى رسانيد و چون از موسى كمك خواست, او نيز در رمضان 93 / ژوئن 712 با سپاهى مجهز حمله خود را آغاز كرد و پس از گذشت يك سال از شروع حمله موسى, دو فرمانده در شهر طلبيرهtynavera) ) واقع در شمال عربى طليطله, به هم رسيدند و پس از چهار سال اندلس به دست مسلمانان فتح شد و مسلمانان(11) از دورترين نقطه جنوبى تا كهساران پيرنهpareness) ) و سواحل شمالى و از مالقه و طركونه در شرق تا مالمريه و اشبونه در غرب را گشودند و از دشت هاى جنوبى تا ارتفاعات قشتاله را تصرف كردند و از هيچ شهر بزرگ يا دژ استوارى نگذشتند, مگر اين كه بر فرازش پرچم اسلام را بر افراشتند و آن سرزمين را تحت قلمرو وسيع دولت بزرگ اسلامى درآوردند و دامنه فتوحات ايشان در سواحل شمال شرقى اندلس به شهر جيحونgijon) ) در كناره خليج بسكاىbiscay) ) رسيد.(12)
بالاخره در سال 95ه" / 714م موسى بن نصير و طارق بن زياد از سوى وليدبن عبدالملك به دمشق فراخوانده شدند و پيشروىها متوقف شد. در گزارش ها آمده است كه وليد پس از باخبر شدن از اين همه فتح و پيروزى موسى بن نصير, بدگمان شد و پنداشت كه وى قصد دارد او را از خلافت خلع و خود در آن جا به استقلال حكومت كند; نامه هاى موسى هم به علت درگيرىها مدتى به تإخير افتاد و بر بدگمانى خليفه اموى افزود. اما موسى هيچ گاه چنين فكرى در سر نداشت, بلكه مى خواست سپاه اسلام را پس از فتح كامل اروپا از طريق قسطنطنيه و آسياى صغير به شام, پايتخت خلافت اسلامى برساند و به اين ترتيب تمامى حوزه مديترانه را تحت اختيار دولت اسلامى درآورد, ولى اصرار وليد بر آمدن وى به دمشق او را از هدفش باز داشت با وجود اين, تاريخ نويسان وجوهى را براى مثبت ارزيابى كردن عمل خليفه برشمرده و گفته اند خليفه مى خواسته است تا از نزديك با او به گفت وگو بپردازد و از حقيقت رويدادهاى اندلس و فرنگستان مطلع گردد و در عين حال درجه وفادارى موسى را با رويارويى بسنجد و يا ممكن است وليد از اين امر ترسيده باشد كه دور افتادگى, مسلمانان را از بين ببرد.(13)
به هرحال, موسى در 95ه" / 714م اندلس را ترك كرد و هنوز در راه بازگشت به شام بود كه وليدبن عبدالملك درگذشت و برادرش, سليمان (حكومت: 96ـ98ه" / 715ـ717م) جانشين او شد. موسى بن نصير هم درحالى كه فرزند خود, عبدالعزيز را به عنوان والى به حكومت اندلس گماشته و حبيب, پسر ابوعبده بن عقبه بن نافع را به عنوان وزير, يا معاون وى تعيين كرده بود, خود در مدينه درگذشت.

شيوه حكومت عبدالعزيز
عبدالعزيز نقاطى از اندلس را كه در زمان پدرش ناگشوده مانده بود, گشود; به خصوص در طول ساحل شرقى اندلس و تا شهر برشلونه (بارسلون) پيش رفت. در اين منطقه با يكى از نجباى گوت به نام تدمير كه از ياران مسلمانان بود, پيمان بست و به مقتضاى اين پيمان, قلمرو او تحت نظارت مستقيم حكومت مسلمانان در آمد. متن اين پيمان نامه در منابع آمده است.(14)
سپس براى آرامش اوضاع, سياست مسالمت و آشتى را در پيش گرفت. او مردى خيرخواه و با فضيلت بود. به حكومت نوپا و اداره آن سامان بخشيد و براى اجراى احكام قانونى و تنظيم اصول مدنيت اسلامى, ((ديوان)) تإسيس كرد, تا احكام و اصول را به تناسب اوضاع رعاياى جديد تنظيم كند و در پيرامون قانون, مدنيت اسلامى و وفاق ملى مسلمانان, هرچند از قبايل گوناگون باشند, با تكيه بر وحدت كلمه آشكار شود.(15) عبدالعزيز شهر اشبيليه را به پايتختى حكومت برگزيد و با همسرش در دير ((سانتا روينا)) مسكن گرفته و از دير به عنوان مسجد براى برگزارى شعاير اسلامى استفاده كرد.(16)
از نظر موقعيت جغرافيايى شهر اشبيليه ويژگى خواصى داشت; اين شهر بر ساحل راست نهر پرآب وادىالكبير و در غرب مصب آن در يك خليج عميق, قرار گرفته بود و از بزرگ ترين و مستحكم ترين و آبادترين شهرهاى جنوبى اندلس به شمار مى رفت. وجود دژها, باروها و امكانات ارتباطى با شهرهاى ديگر, موقعيت جغرافيايى آن را به يك بندر دريايى درجه يك تبديل كرده بود. در اصل, موسى آن را براى عبدالعزيز در نظر گرفته بود تا با پهلو گرفتن كشتى هاى مسلمانان در آن, به منزله دروازه اندلس باشد.(17)

ناموفق بودن سياست عبدالعزيز
عبدالعزيز به رغم سياست مسالمت طلبانه خود, نتوانست ميان قبيله هاى گوناگون وفاق پديد آورد و حتى به فرو خواباندن شورش هاى سپاه خود موفق نشد. وى به سبب اين كه بيش از حد, مطيع همسرش بود و به آيين ها و تشريفات سلطنت به نوعى گرايش يافته بود, در اهداف خود ثابت قدم نبود و چنان كه برخى از مورخان ياد كرده اند: ((وى به سان شاهان گوت, افسر گوهر نشانى برسر مى نهاد و به يارانش در هنگام باريابى فرمان مى داد كه برايش به خاك بيفتند)). هم چنين گفته اند كه او سلطنت مى جست و در آن جهت تلاش مى كرد و براى استقرار حكومتى مستقل براى خود در اندلس مى كوشيد. به همين دليل گروهى از سپاه به تحريك سليمان, خليفه اموى او را كشتند, تا از موسى كه غنيمت ها و هديه هاى اندلس را براى وليد مى برده است, انتقام بگيرند. (18)

إيوب لخمى, نخستين والى اندلس
سپاه اندلس پس از ترور عبدالعزيز, ايوب, پسر حبيب لخمى را به حكومت اندلس برگزيدند و با حكومت يافتن او دوران واليان عرب آغاز شد. حكومت اعراب بر اندلس اسلامى تا سال 138ه" / 756م استمرار داشت تا اين كه در اين سال عبدالرحمان بن معاويه, ملقب به ((الداخل)) (وارد شونده به اندلس), توانست خلافت امويان اندلس را بنيان گذارى كند.
در اين فاصله زمانى, شمارى چند از اميران عرب بر اندلس حكومت كردند كه برخى از آن ها از جانب خليفگان مشرق به طور مستقيم تعيين مى شدند و برخى ديگر از سوى واليان افريقا و تعدادى را هم سپاه اسلامى اندلس, خود برمى گزيد و سپس دستگاه خلافت, ايشان را تإييد مى كرد. اين دوره هرچند كوتاه بود, اما در تاريخ اندلس, بسيار مهم است, زيرا در همين دوره, بنيادها و مبناهايى نهاده شد كه حكومت مسلمانان بر آن ها استوار بود. چنان كه در همين دوره, انگيزه ها, عوامل و اسباب اختلاف نيز پى افكنى شد و سرانجام موجبات سقوط آن را فراهم ساخت.(19)

2) استقرار مبانى اجتماعى و اقتصادى تازه
فتح شبه جزيره ايبريا (اندلس) به دست مسلمانان, در زندگانى عمومى و در نظام هاى اجتماعى و اقتصادى آن سرزمين, سرآغاز يك دوران تازه و ابتداى يك تحول و تكامل بسيار مهم بود, زيرا پيش از آن اقليتى ستمكار و فراهم آمده از شهرياران و اشراف و نجباى ممتاز بر يك ملت سرورى و حكومت مى كردند و ايشان را به زشت ترين وجه ممكن, مورد بهره كشى و اجحاف خود قرار مى دادند و حتى آنان را در بردگى و بندگى خويش نگاه مى داشتند.
اسلام در چنين وضعيتى به اين سرزمين آمد تا تمامى آن وضعيت نابه هنجار را از ميان بردارد و فرصت هاى عدالت, آزادى و برابرى را در اختيار همه مردم بگذارد. با اين كه مدتى مسلمانان گرفتار تثبيت و گسترش فتح بودند, در طى چند سال اندك توانستند عنصرهاى آشفتگى را ريشه كن كنند و اداره امور كشورى را كه تازه گشوده بودند, سامان بخشند و به سوى استقرار مبانى مدنيت مترقى و اجراى آرمان هاى والاى اسلامى و انسانى حركت كنند, چرا كه در اسلام حكومت كردن هدف نيست, بلكه وسيله اى است براى انتشار اسلام و عملى كردن آرمان هاى اسلامى.(20)
در تاريخ فرهنگ و تمدن اسلامى همواره ميان ماندگارى اسلامى و موفقيت دعوت اسلامى, با عملكرد حكومتگران و ايجاد همخوانى ايشان ميان آرمان گرايى و واقع گرايى از سويى, و فراهم آوردن موجبات رفاه, دلخوشى و خوشنودى ملت هايى كه دل به حكومت اسلامى سپرده و تحت اطاعت مسلمانان در آمده اند از ديگرسو, همبستگى كاملى وجود دارد.

كيفيت رفتار مسلمانان با اهل ذمه
اهل ذمه پيروان دين هاى ديگرى بودند كه به فرمان اسلام گردن نهاده و از طريق امضاى قراردادها و پيمان نامه ها با حكومت اسلامى و مسلمانان پيوند همزيستى مسالمتآميز مى بستند و با پرداخت جزيه (ماليات سرانه) ضمن حفظ فرهنگ و دين خود, در پناه مسلمانان در مىآمدند و از آزادىهاى مدنى و اجتماعى زيادى برخوردار مى شدند. در ارتباط با مالكيت زمين ها و لزوم پرداخت خراج (ماليات اراضى), مبانى اقتصادى معينى به اجرا درمىآمد كه مسلمانان خميرمايه ها و تشكيلات ادارى و ديوانى آن را از فرهنگ و تمدن ايران در دوره ساسانى اقتباس كرده و با وحى اسلامى تطبيق داده بودند. و شايد از همين روى است كه طبق تصريح منابع كهن هر سه واژه كليدى در اين زمينه, يعنى جزيه, خراج و ديوان كلماتى برگرفته از زبان فارسى اند.(21)

قرارداد صلح عبدالعزيز و تدمير
مسلمانان در خلال فتح هاى خود با هر يك از منطقه هاى اندلس از طريق پيمان نامه هاى ويژه اى پيوند برقرار مى كردند. اين پيمان نامه ها هر چند با يكديگر در بافت و در برخى جزئيات مختلف اند, اما در روح و اساس يكسان اند. در معاهده اى كه ميان عبدالعزيز و تدمير منعقد گرديده نيز همان توافق كلى با روح اسلامى وجود دارد, در اين معاهده آمده است:
((بسم الله الرحمن الرحيم. اين نوشته اى است از عبدالعزيز, پسر موسى, براى تدمير, فرزند غندريس, هنگامى كه براى صلح آماده شد; تا اين كه پيمان و قرار خدا را كه پيامبران و رسولان خود را بدان خاطر فرستاده است, نگهدارد و تا اين كه در پناه خدا و در پناه[ حضرت] محمد(ص) باشد و تا اين كه بدو و به هيچ كدام از يارانش بدى نرسانند و[ در حقشان] كوتاهى نشود و بديشان دشنام ندهند و ميان ايشان و همسران و فرزندانشان جدايى نيندازند و ايشان را نكشند و كليساهايشان را آتش نزنند و ايشان را بر دينشان اجبار نكنند و اين كه صلح با ايشان بر هفت شهر است و البته او نگهدارى پيمان را فرو نخواهد گذارد و قرارداد بسته شده را برهم نخواهد زد و هر آن چيزى را كه بر او لازم گردانيده ايم و انجام دادنش را برايش بايسته شمرده ايم, درست خواهد دانست و هيچ خبرى را[ از ما] پنهان نخواهد كرد و بر عهده وى و يارانش از آن جهات, پرداخت جزيه است[ به شرح ذيل:] بر هر شخص آزادى, يك دينار265[ / 4 گرم زر مسكوك] نقد, و چهار مد[ هر مد4: / 36 كيلوگرم] گندم, و چهار مد جو و چهار قسط[ هر قسط: 5 / 1 كيلوگرم] سركه, و دو قسط عسل و يك قسط زيتون و بر هر برده, نيمى از اين مقادير است.
بر اين پيمان, عثمان, فرزند عبدالله رجعى و سليمان, فرزند قيس تجيبى و يحيى, فرزند يعميرهمى و بشير, فرزند قيس لخمى و يعيش, فرزند عبدالله ازدى و ابوصم هذلى گواه بودند و در ماه رجب سال 94 نوشته شد)).(22)

ساماندهى آشفتگى ها با تسامح دينى
مسلمانان در سال هايى اندك, توانستند عناصر آشفتگى و نابه سامانى را از ميان بردارند و به سرزمينى كه گشوده بودند, سازمان ادارى بخشند. ايشان آيين ها, قوانين و قاضيان خود و بوميان را براى آنان به رسميت شناختند حتى برايشان حاكمانى از ميان خودشان تعيين كردند كه استان ها را اداره و ماليات ها را جمعآورى و قوانين و فرمان ها را اجرا مى كردند و خود مسلمانان تنها وظيفه هاى عالى حكومتى را بر عهده داشتند و بر حسن اجراى قوانين نظارت مى نمودند. بدين ترتيب, بسيارى از اوقات والى, رئيس شهربانى, والى خراج, متصدى بريد و اطلاع رسانى و قاضى از ميان بوميان بودند.(23) مسلمانان با اقليت هاى دينى به خصوص مسيحيان, با تسامح دينى رفتار مى كردند و بهره مندى از جلوه هاى اين تسامح دينى چنان گسترده بود كه كنيزان و بردگان را هم شامل مى شد.(24)

خط مشى سياسى تسامحآميز واليان و نتايج مثبت آن
واليانى كه بعد از عبدالعزيز به حكومت رسيدند, از جمله سمح, فرزند مالك و عنسه, فرزند سحيم كلبى و... همه همين خطمشى سياسى تسامحآميز اسلامى را به كار بستند. سمح بر مسيحيان جزيه مقرر كرد و ايشان را در عمل به آيين هاى دينيشان آزاد گذارد. هم چنين عنبسه, فرزند سحيم كلبى و عبدالرحمان غافقى, خودشان شخصا در استان ها مى گشتند و به دادخواهى هاى مردم رسيدگى مى كردند; بى آن كه ميان دين هاى مختلف و ميان پيروان آن ها تفاوتى قائل شوند و حتى غافقى كليساهايى را كه از مسيحيان گرفته شده بود, به ايشان باز پس داد.
اين تسامح دينى براى آندلسيان و اسپان ها و ... هيچ جاى گلايه اى باقى نمى گذاشت و اسلام در همزيستى مسالمتآميز با يهوديان هيچ مشكلى نمى ديد و ميان ايشان در همه حق ها و مسئوليت ها جانب مساوات را نگاه مى داشت.(25) نتيجه اين سياست واليان مسلمان, خشنودى همگان از جمله مسيحيان از نظام جديد بود. بدين لحاظ ايشان حكومت مسلمانان را بر حكومت فرانك ها و گوت ها ترجيح مى دادند.
از روشن ترين دليل هاى خرسندى مسيحيان از حاكمان تازه خود اين است كه حتى يك شورش دينى در اين دوره در كشور برپا نشد. البته برخى از خلفاى اموى دمشق نيز در تلاش براى گسترش روح حقيقى اسلام از هيچ كوششى دريغ نمى كردند; مثل خليفه اموى تبار علوى رفتار, عمربن عبدالعزيز كه به گفته پژوهشگران, در دوره خلافت وى حتى يك نفر بربر باقى نماند كه به آيين اسلام در نيامده باشد. كافى بود شخصى ((شهادتين)) (گواهى بر يگانگى خدا و پيامبرى حضرت محمد(ص)) را بر زبان راند, تا از پرداخت جزيه معاف گردد و مسلمان شمرده شود, بى آن كه به رعايت دقيق واجب هاى دينى اش مجبور باشد.(26)
عمربن عبدالعزيز خليفه اى به حقيقت دين دار و بسيار دورانديش بود و مى دانست كه نوادگان همين نومسلمانان, سپاه مخلص اسلام اند, به خصوص پس از فتح اندلس به دست مسلمانان; زيرا پيروزى سريعى كه نخستين فاتحان به دست آوردند, انگيزه نيرومندى شد براى كسانى از بربران مسلمانى كه عقب مانده بودند, تا از دريا عبور كنند و به رزمندگان بپيوندند. در همان زمانى كه بربران شمال افريقا تحت تإثير فاتحان مسلمان, زبان عربى و مبانى دين را مىآموختند, بسيارى از مهاجران عرب, از ريشه دارترين قبيله ها و از آشناترين اشخاص با دين و زبان بودند كه بر مسيحيان و يهوديان خود اندلس تإثير زيادى داشتند و اين اثرگذارى در گذر زمان همواره آشكارتر شد.
مسيحيان با نام ((معاهدان)) و ((مستعربان)) شناخته مى شدند. معاهد انتساب ايشان را به پيمان هايى مى رسانيد كه با حاكمان مسلمان بسته بودند و چون مسيحيان اندلس از مسلمانان هم زبان و فرهنگ و هم سبك زندگى را ياد مى گرفتند و بسيارى از ايشان زبان عربى را به خوبى مى دانستند, مستعرب نام گرفتند. مسلمانان و مسيحيان در كنار هم آزادانه و بسيار دوستانه مى زيستند.(27)

اصلاحات اقتصادى و تسهيلات مالى در امر جزيه, خراج و كارهاى ديوانى
حكومت اسلامى در اصلاحات اقتصادى خود هم ماليات ها را پايين آورد و هم در ساده كردن آن ها كوشيد; تا جايى كه مقدار جزيه در اندلس از دو دينار فزون تر و از دوازده درهم (هر درهم: 265 / 4 گرم نقره مسكوك) كمتر نمى شد و كم و زياد آن به توانايى مادى شخص جزيه دهنده بستگى داشت و در كنار اين مبلغ نقدى, مقاديرى هم جنسى دريافت مى گرديد.(28)
زمين ها از نظر مالكيت بر دوگونه بودند: نوع نخست, زمين هايى بودند كه دولت در اختيار گرفته بود, از قبيل زمين هاى درباريان دولت گوت يا زمين هاى كليساهاى دولتى يا آن هايى كه صاحبانشان رها كرده و از كشور گريخته بودند. اين گونه اراضى, اگر چه به طور قانونى ملك دولت بودند, اما دولت تنها 15 آن ها را براى تإمين بودجه و هزينه هاى عمومى نگاه مى داشت و بقيه را در ميان سپاهيان, مهاجران عرب و بربر و ديگر مسلمانان تقسيم مى كرد.
در تقسيم زمين, ولايت هاى شمالى, يعنى گاليكيه (جليقيه), ليون و اشترياس به بربرها تخصيص يافته بود و ولايت هاى جنوبى به قبايل عرب. كارگران تابعsiervas) ) گوت ها كه به كشت و كار در اراضى مى پرداختند, بايستى خراج را به ارباب خود يا به قبيله اى مى پرداختند كه مالك زمين ها شده بود, و مقدار آن 25 محصول بود. نوع دوم, زمين هايى بود كه هم چنان در دست صاحبان اصلى قرارداشت و مالكان تنها خراج آن ها را مى پرداختند و در تعيين مقدار آن, توان بازدهى زمين در نظر گرفته مى شد و در هر صورت از 110 محصول تجاوز نمى كرد.(29)
خراج از همه كسانى كه زمين را مالك مى شدند, يكسان گرفته مى شد و در اين امر هيچ تفاوتى ميان مسلمان و ذمى وجود نداشت. از اين رو مسلمانان در آزادسازى كشاورزان اندلس از چنگ فئوداليسم كهن بسيار تلاش كردند و زارعان براى نخستين بار در زندگى خود مالك زمين ها شدند و با انتقال مالكيت از راه خريد و فروش, حق تصرف يافتند; حقى كه پيش از فتح اسلامى نداشتند.(30)

3) درگيرىهاى قبايل عرب و شورش بربرها
سياست داخلى واليان اندلس از آغاز دوره عنبسه, فرزند سحيم كلبى در سال 103ه" / 721م, به سمت دسته بندىها و جنگ قبايلى و نزاع شديد ميان قبيله هاى عرب قيسى و يمنى گرايش يافت.
هر كدام از عنبسه, فرزند سحيم و عذره, فرزند عبدالله فهرى و يحيى, فرزند سلامه عاملى در خلال فرمانروايى خود كه هفت سال به طول انجاميد (شوال 103 ـ ربيع اول 110 / مارس 722 ـ ژوئن 727) با جانبدارى از قبايل يمنى, آتش كينه را در سينه هاى قبايل قيسى اندلس برافروختند; آتشى كه در حقيقت به خودى خود برافروخته بود; زيرا بسيارى از افراد قيسى, جنگ هاى ميان زبيريان و مروانيان را در مشرق ديده بودند حتى كسانى از ايشان با چشم خود, كشتار و بخت برگشتگى قيسيان را به دنبال شكست زبيريان در مرج راهط شام به دست كلبيان يمنى شاهد بودند. از اين رو همواره به دنبال فرصتى براى كين خواهى و انتقام گيرى و تسويه حساب هاى خود با يمنيان و كلبيان مى گشتند. هنوز اين سه والى, سياست جانبدارانه خود را از كلبيان و يمنيان به اجرا در نياورده بودند كه دل هاى قيسيان از درد آكنده و جان هايشان از تلاطم لبريز بود و در انتظار فرصتى مناسب به سر مى بردند.

ناخرسندى هشام بن عبدالملك, از دامن زدن به اختلاف هاى قبايلى
به مجرد اين كه فرمانروايى اندلس به دست چند والى عرب قيسى: حذيفه فرزند احوص قيسى, عثمان فرزند ابونسعه خثعمى, هيثم فرزند عبيدالله كنانى و محمد فرزند عبدالله اشجعى افتاد, كلبيان يمنى در والى گرى ايشان سخت گرفتار آمدند و به محنت زدگى دچار شدند. هيثم, چنان بر يمنيان عرصه را تنگ گرفت كه به ناچار سربه شورش برداشتند و نافرمانى آشكار پيشه كردند.
كار سخت گيرى هيثم بر قبايل يمنى به جايى رسيد كه خليفه إموى, هشام بن عبدالملك (حكومت: 105ـ125ه" / 723ـ743م) به رغم قيسى بودن خود, كار هيثم را زشت شمرد و پس از عزل او, به شدت كيفرش كرد. هشام, از قبيله هاى عرب و بربر ساكن آندلس, از بدرفتارى هيثم با ايشان و زندانى كردن بسيارى از آنان شكايت هايى دريافت كرد و به كارگزار خويش, محمد, فرزند عبدالله دستور داد تا در مورد اين شكايت ها تحقيق كند.
پس از بررسى و ثابت شدن اتهام ها, محمد او را به زندان انداخت و زندانيانش را آزاد كرد و ثروت هايشان را كه هيثم مصادره كرده بود, به ايشان برگردانيد و قبل از تبعيد هيثم به افريقيه (تونس) او را سوار بر الاغ در خيابان هاى قرطبه چرخانيد, تا به خاطررفتار ناپسندش نسبت به سران قبيلگان عرب و بربر, بدنام و رسوايش سازد.(31)

استفاده نهضت مقاومت مسيحيان شمالى آندلس از اختلاف هاى مسلمانان
در اين هنگام اوضاع سياسى به علت اختلاف هاى قبايل بر سر حكومت, در تمامى سرزمين اندلس هم چنان ناآرام و آشفته بود و مسيحيان گاليكيه (جليقيه) نيز برضد مسلمانان سر به شورش برداشته بودند. پلايو (پلاى) فرمانده مسيحيان كه در اشتوريه در كوهساران پناه گرفته بود, با جنگ و گريز به توسعه قلمرو حكومت خويش مشغول بود.
در 133ه" / 750م پلايو در گذشت, اما مرگ وى نه تنها به نهضت ايشان پايان نداد, بلكه اميران بشكنس و شهزادگان گوت در ماوراى كهساران پيرنه به رهبرى فرمانده خود كنت آنزيموند به نهضت ادامه داده, بر مسلمانان مى شوريدند.(63)
در اين ميان, آشوب هاى درون قبايل عرب به سخت ترين حد خود رسيده بود و بر اثر همين آشفتگى ها و نابه سامانى ها, حتى روابط ميان مسلمانان اربونه و قرطبه قطع شده بود و آنزيموند از پادشاه فرانك ها, پپين كوتولهpepin le bref) ) (96ـ151ه" / 715ـ768م),(64) درخواست كرده بود به تكميل كمك هايى بپردازد كه پدرش, شارل مارتل آن را شروع كرده بود. بدين ترتيب آنزيموند و پپين, به كمك هم, توانستند بر مراكز اسلامى سپتامانيا, با وجود پايدارى سخت پاسگاه هاى اسلامى, در 136ه" / 753م دست يابند.(65) در اين دوره ميان قيسيان و يمنيان, تفاهمى نسبى و آرامشى ظاهرى برقرار بود, زيرا يمنيان كه اكثريت مسلمانان اندلس را تشكيل مى دادند, خود را در حكومت بر اندلس از ديگران شايسته تر و بر حق تر مى ديدند و با اين وصف, مشاهده مى كردند كه صميل و پيروان قيسى او از موقعيت ممتاز حكومتى برخوردارند. پس طبيعى بود كه پيوسته چشم اميد به نخستين فرصتى بدوزند كه بتوانند حق خويش را احقاق كنند و اين فرصت را با اعلان شورش عامر, از بنى عدى, بر ضد يوسف فهرى به دست آوردند.(66)

ائتلاف برضد واليان عرب اندلس
عامر به ابوجعفرمنصور عباسى (حكومت: 136ـ158ه" / 754ـ775م) پيغام فرستاده, از او درخواست كمك كرد و از او خواست كه حكومت اندلس را بدو بسپارد و از پى آن در زمينى كه در غرب قرطبه داشت, بارويى ساخت. درست در همين زمان, يك قرشى ديگر به نام حباب (حبحاب) فرزند رواحه, نوه عبدالله زهرى كلابى نيز سر به شورش برداشت. عامر در سرقسطه با او روبه رو شد و به وى كه از فرماندهان مضرى بود, پيشنهاد داد كه نيروهاى خود را برضد صميل متحد سازند و در فراخوانى يمنيان و بربران براى پيكار با يوسف فهرى و صميل با هم ائتلاف كنند. با اين كار ايشان, نيروى عظيمى از مضريان و يمنيان و بربران گرد ايشان فراهم آمد.
عامر و حباب زهرى با اين نيروى عظيم به سرقسطه هجوم بردند و در 136ه" / 753م دامنه محاصره را بر صميل تنگ كردند و تلاش صميل براى كمك خواهى از يوسف فهرى كه قدرتش به ضعف گراييده و نفوذش از ميان رفته بود, به جايى نرسيد و از اين رو به قيسيانى روآورد كه بخشى از نيروى سپاه قنسرين و دمشق مقيم در منطقه جيان و البيره اندلس را تشكيل مى دادند, و ايشان به كمكش شتافته به طليطله حمله بردند (آغاز سال 137ه" / 755م). فرماندهى حمله را به ابن شهاب رئيس قبيله كعب عامر سپرده بودند. هم چنين ايشان در شكست محاصره صميل و پيروانش نيز موفق شدند و آن گاه قيسيان با هم پيمانان خود به شهر در آمدند.(67)

بررسى نتايج اختلاف هاى قبيلگى در اندلس
اختلاف هاى قبيلگى و درگيرى ميان يمنيان و قيسيان, در تاريخ اندلس, تإثيرى چشمگير داشت. يمنيان كه از تصدى امور حكومتى محروم شدند, به كارهاى اجتماعى و امور شهرى و روستايى روى آوردند و از ثروتمندترين و مالدارترين مردمان اندلس شدند و در ضمن اشتغال به كشاورزى و دادوستد با ساكنان بومى, به نشر تعاليم قرآن و اسلام و اشاعه زبان عربى پرداختند به طورى كه زبان اهالى اندلس به يك نوع گرايش عربى ـ يمنى تبديل شد كه از آن به زبان عربى اندلسى تعبير مى كنند.(68)
تإثير يمنيان در زمينه دانش و معرفت نيز در همين دوره آشكار شد و بعدها در فقه و امور علم و دين استادان اندلسيان شدند و در حقيقت, يمنيان طليعه داران نهضت علمى در آن سرزمين بودند و در خلال همين دوران پر از شورش ها و آشوب ها بود كه ايشان به ايجاد حزبى مخالف قدرت حاكمه پرداختند كه پيوسته دنبال فرصتى مى گشت, تا به حكومت دست يابد و بدين طريق براى حكومتگران به منزله يك منتقد و يك رقيب و يك كنترل كننده به شمار مى رفت.
نتيجه ديگر اين سال هاى خونبار در تاريخ اندلس اين بود كه مسلمانان به خاطر همين اختلاف ها, حدود يك چهارم از سرزمين هايى را كه در اروپا و اندلس به دست آورده بودند در همين دوره, از دست دادند. افزون برآن, كينه و نفرتى كه در ژرفاى جان هاى عربان و بربران در خلال سده هاى طولانى جاى گرفته بود با ريختن خون ها, سرزمين زيباى شبه جزيره ايبريا را آلوده مى كرد; خون هايى كه مى بايست در راه هدف هايى والاتر و برتر و در مسير انتشار و حراست آرمان هاى گرامى انسان دوستانه اسلامى نثار گردد و به جاى كينآفرينى, گل بوته هاى مهر و عشق را بكارد و آبيارى كند و به بار بنشاند.
همين نزاع ها و اختلاف ها و پيكارهاى بى حاصل, از پيشرفت تعاليم عالى انسان دوستى اسلام, در ماوراى پيرنه نيز جلوگيرى كرد و حتى خود سرزمين اندلس را نيز در معرض تجاوزها و تاخت وتازهاى بعدى اقوام اسپان و فرانك ها و ... قرار داد; تجاوزهايى كه به خصوص از دوره حكومت شارلمانىcharlemagne) )(69) (124ـ198ه" / 742ـ814م) آغاز گرديد و سرانجام به سقوط كامل حكومت اسلامى در شبه جزيره ايبريا (اندلس) انجاميد.
به هرحال در زمان هاى, پايانه حكومت واليان عرب, سرزمين اندلس به شدت نيازمند يك منجى بود; منجى اى كه در جنگ هاى قبيلگان با يكديگر, دستانش به خون آلوده نشده باشد و گويا سرنوشت چنين مى خواست كه آن منجى عبدالرحمان فرزند معاويه و نوه هشام بن عبدالملك بوده باشد كه با ورود خود به اندلس, لقب ((الداخل)) (وارد شونده به اندلس) يافت و بنيان گذار حكومت إمويان اندلس (138ـ414ه" / 756ـ1023م) گرديد.

پى نوشت ها:
1 عضو هيئت علمى دايره المعارف بزرگ اسلامى.
2. قاضى ساعد, التعرف بطبقات الامم, به كوشش غلامرضا جمشيدنژاد اول (تهران, مركز نشر ميراث مكتوب, 1376) ص 236ـ238.
3. همان, ص 236. در اين هنگام موسى ,پسر نصير, جزيره سردانيه و شهرهاى آن را گشود و علاوه بر زر و سيم بسيار, سه هزار تن را به اسارت گرفت. نيز به گشودن سوس اقصى پرداخت و در جزيره ميورقه پياده شده, آن جا را گشود و طارق, غلام خود را كه به فتح شهرها و دژهاى بربرها در افريقا مشغول بود, به فتح طنجه و اطراف آن فرستاد (ر.ك: ابن قتيبه, الامامه و السياسه (مصر, 1328ه") ص 85ـ86).
4. موسى, فرزند نصيربن عبدالرحمان بن زيد بكرى در سال 19ه" / 640م در خلافت عمربن خطاب زاده شد و در مدينه درگذشت (ابن الكرد بوس, تاريخ الاندلس (مادريد, معهدالدراسات الاسلاميه, 1971م) ص 44).
5. ابن قتيبه, همان, ص 85ـ;86 عنان, دوله الاسلام فى الاندلس (چاپ سوم: قاهره, موسسه الخانجى, 1380ه" / 1960م) ج 1, ص 38 و مونس, فجر الاسلام (چاپ اول: قاهره, 1959م) ص 52.
6. طارق, فرزند زيادبن عبدالله بن رفهوبن ورفجوم بن نيرغاسن بن ولهاص بن يطوفت بن نفزاو, پيش از فتح اندلس از كارگزاران موسى, پسر نصير بود (ابن عذارى, البيان المغرب فى اخبار الاندلس و المغرب (بيروت, دارالثقافه) ج 2, ص 5).
7. بلاذرى, فتوح البلدان (قاهره, المكتبه التجاريه الكبرى, 1959م) ص 232, ابن عذارى, همان, ص 4ـ;5 احمدبن مقرى, نفح الطيب من غصن الاندلس الرطيب, ج 1, ص 107, 111 و 117 و حسين مونس, همان.
8. اخبار مجموعه, ص ;5 ابن عذارى, همان, ص ;4 احمدبن على قلقشندى, صبح الاعشى فى صناعه الانشإ (قاهره, المطابع الاميريه, 1331ه" / 1913م) ج 5, ص ;242 امير شكيب ارسلان, تاريخ عرب فى فرنسا و سويسرا و جزائر البحر المتوسط (مصر, مطبعه عيسى البابى الحلبى) ص 29 و محمدعبدالله عنان, همان, ج 1, ص 39.
9. ابن الكردبوس, همان, ص ;45 ابن عذارى, همان, ص 2 و ;104 اخبار مجموعه, ص ;5 مقرى, همان, ج1, ص 118 و زامباور, معجم الانساب و الاسرات الحاكمه فى التاريخ الاسلامى, ترجمه زكى محمدحسن و ديگران (قاهره, 1951م) ج 1, ص 2.
10. اخبار مجموعه, ص ;6 ابن الكردبوس, همان, 45ـ;46 ابن عذارى, همان, ص ;5 حميرى, صفه جزيره الاندلس (قاهره, مطبعه لجنه التإليف و الترجمه و النشر, 1937م) ص ;127 مقرى, همان, ص ;118 حجى, اندلسيات (قاهره, دارالارشاد للطباعه و النشر) ص 33 و جنجانى, القيروان عبر عصور ازدهار الحضاره الاسلاميه فى المغرب العربى (تونس, الدار التونسيه للنشر, 1968م) ص 43.
11. اخبار مجموعه, ص 15 و ابن عذارى, همان, ص 12, 15ـ16.
12. ابن عذارى ,همان, ص ;11 عنان, همان, ص 51ـ;52 مونس, همان, ص 105 و 242 حجى, همان, ص 34.
13. ابن قتيبه, همان, ص ;61 اخبار مجموعه, ص ;19 ابن عذارى, همان, ص ;20 حميرى, همان, ص ;27 ارسلان, همان ص 36 و 39 و عنان, همان, ص 53.
14. ابن الدلائلى, ترصيع الاخبار و تنويع الاثار (مادريد, مطبعه الدراسات الاسلاميه, 1965م) ص ;5 حميرى, همان, ص 62ـ;63 ابن عذارى, همان, ص 20 و ;23 مراكش, المعجب فى تلخيص اخبار العرب (قاهره, 1963م) ص ;35 مقرى, همان, ص ;123 مونس, همان, ص ;243


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : سه‌شنبه 31 خرداد 1390
نویسنده : konami

آندلس

در سال711.م/92. ق يک دسته از مسلمانان به رهبري طارق بن زياد که نام وي در کلمه جبل‌الطارق ابدي شده است توانستند بخش اعظم اسپانيا را فتح کنند. اعراب قلمرو جديد خودرا در اسپانيا اندلس ميگفتند وشهر کوردوبا (قرطبه) را به پايتختي برگزيدند.
[] تاريخچه
در سال756.م/139. ق فردي از خاندان بني اميه بنام عبدالرحمن با کمک هوادارانش در اندلس به حکومت ميرسد و حکومت مستقل امويان را در اندلس تأسيس مي‌کند. دردوران اوج ان در زمان عبدالر حمان سوم912-961.م/300-350. ق انها خود را خليفه" و" امير المومنين" خواندند. درگيريهاي داخلي بعدي بر سر جانشيني سبب تضعيف انها شد.در سال 1031.م /422. ق شوراي وزيران در قرطبه تشکيل شد و پايان خلافت امويان اندلس و تأسيس شوراي دولتي را اعلام نمود اين شورا فقط بر قرطبه حکومت مي‌کرد و مناطق ديگر بدست حکام محلي اداره مي‌شد. هر چند حکمرانان مسلمان نسبت به پيروان مذاهب ديگر با مدارا و تسامح رفتار مي‌کردند اما استقبال ساکنين اسپانيا از دين جديد بسرعت افزايش مي‌‌يافت در اين ميان ميل دستيابي به مزاياي اجتماعي مسلمان بودن و تحسين فر هنگ اسلامي به‌عنوان تمدن مترقيتر جايگاه بر جسته‌اي داشت. خدمت خاص تمدن اسلامي اندلس را بايد در حوزه شهر سازي و توسعه شهرها ونيز شکوفايي اقتصادي که در اثر احياي تجارت بوجود امد جستجو کرد. بر اثر متلاشي شدن حکومت مرکزي فشار دول مسيحي بر مسلمانان افزايش يافت بطوريکه که حکمران اشپيليه المعتمد وفقهاي مالکي از حکومت مرابطون در افريقاي شمالي تقاضاي کمک کردند و مرابطون بعد از انجام ماموريتشان حکومت اندلس را در اختيار گرفتند. پس از پايان قطعي حکومت مرا بطون در اندلس در سال 1145.م/535. ق و تا سال 1170.م/565. ق که اندلس تحت قدرت مو حدون قرار گرفت هرج ومرج حکمفرما بود. اما موحدون نيز همانند مرابطون مدت زيادي دوام نياوردند وبزود ي در سراشيبي سقوط افتادند. در اين شرايط حملات دول مسيحي شمال اسپانيا افزايش يافت و قرطبه درسال1236.م /634. ق واشبيليه در سال 1248.م /645. ق بدست مسيحيان افتاد. در اين ايام فردي بنام محمد بن يوسف ابن نصرحکومت نصريه را در غرناطه تأسيس کرد. 1238 .م /635.ق که بعد از دو قرن ونيم در سال 1491.م/896. ق منقرض شد. در هنگامي که سراسر اروپا در توحش و جهل قرون وسطي فرو رفته بود در اندلس تقريباً همه سواد خواندن و نوشتن را داشتند. وجود مدارس ومراکز علمي متعدد از قبيل دانشگاهها وکتابخانه‌ها از مشخصات اين دوره است.

[] ويژگيهاي اسپانياي اسلامي (اندلس)
1.شکوفايي و رونق اقتصادي در اثر احياي تجارت فراهم کردن امکانات لازم براي تجار‘تشکيل ناوگان تجاري در دريا‘برقراري امنيت در راههاي زميني. 2.ادغام منحصر به فرد عناصر فرهنگ مسيحي با تمدن اسلامي تحسين و اقتباس فر هنگ اسلامي به‌عنوان تمدن برتر توسط مسيحيان اندلس و تأثير پذيري متقابل مسلمانان از فرهنگ لاتيني اهالي اندلس. 3.احياي حيات شهري و شهر نشيني در اندلس رونق و شکوفايي حيات شهري و شهرسازي و توسعه ان بعد از رکود و افول آن در دوره ويزيگوتها . 4.شکوفايي فرهنگي و علمي در موقعي که سراسر اروپا در جهل و بي خبري کامل بود اندلس به تنهايي پرچمدار دانش وتمدن در غرب بود. 5.ساختار سياسي وجمعيتي
•     الف.منازعات داخلي در حکومتهاي اسلامي
درگيريهاي داخلي بر سر جانشيني و کسب قدرت که به ضعف و انحطاط سريع انها مي‌‌انجاميد.
•     ب.اولين نهاد سياسي مستقل از خلافت اسلامي
اولين حکومتيست که براساس استقلال کامل از جامعه اصلي مسلمانان تشکيل شد
•     ج.تنوع عناصر جمعيتي در جامعه اندلس
قبايل مختلف عرب ‘بربرهاي شمال افريقا ‘بوميان نو مسلمان‘ بوميان مسيحي و يهوديان


فتح اسپانيا

فتح اسپانيا توسط مسلمين
توسعه اسلام به اسپانيا با گسترش قدرت اعراب در افريقاي شمالي و ضعف ويزيگوتها – حاکمان پيشين اسپانيا- کاملا هماهنگ بود
ضعف اسپانياي ويزيگوت
نارضايتيهاي عمومي عليه حاکميت ويزيگوتها در اسپانيا رو به افزايش بود تا انجائيکه بسياري از افراد عادي مسلمين را نجات بخش خود دانسته و هر گونه کمکي که ميتوانستند بکنند ميکردند . دليل عمده اين نارضايتيها رکود و عدم رونق اقتصادي بود.رفتار بير حمانه و خشن با يهوديان نيز سبب ناخشنودي اين گروه از حکومت ويزيگوتها شد و بدون شک انها در تر غيب مسلمين براي حمله به اسپانيا تلاش ميکردند .
    همراهي نيروهاي محلي :
نام کنت جوليان فرماندار بيرنظي سپته (septe) که درساحل جبل الطارق قرار دارد در اين زمان به چشم ميخورد . او در پي اختلاف با رودريک شاه ويزيگوت مسلمانان را تحريک به حمله به اسپانيا ميکند.چنانکه هفت هزارنفراز مسلمانان به رهبري طارق در کشتيهاييکه او تدارک ديده بود به نزديکي جبل الطارق اورده شدند.
يورش به اسپانيا در سال 711. م/92. ق
نخستين گروه عمده مسلمين در سال 711.م/ 92. ق به جنوب اسپانيا وارد مي شوند. اينان بيشتر بربر - اعراب به بوميان افريقا بربر ميگفتند- بودند و سردار انها بربري بود ازسرداران موسي بن نصير (حاکم عرب افريقاي شمالي ) بنام طارق بن زياد که نام وي در کلمه جبل الطارق ابدي شده است .
    حرکت هاي نظامي طارق :
وي بعد از شکست رودريک شاه ويزيگوتها توانست قسمت جنوبي اسپانيا را فتح کنند. سپس وي تصميم گرفت که با بخش عمده از سپاه خود به سوي طليطله (toledo) پايتخت ويزيگوتها پيش رود و انجا را بدون مخالفت شديدي به تصرف در اورد . موسي بن نصير در سال 712. م/93 . ق با هيجده هزار نفرکه بيشتر عرب بودند به اسپانيا وارد شد و بسوي اشپيليه حرکت کرد و انرا تصرف کرد.
     عبد العزيز فرزند موسي بن نصير :
بعد از خروج او و طارق از اسپانيادر سال 715. م/96 . ق فرماندهي عالي مسلمين بر عهده پسر موسي بن نصير عبدالعزيز نهاده شد واو با شايستگي به تصرف اراضي غير مفتوحه پرداخت او مقر حکومتش را در سويل قرار داد و با بيوه رودريگ اخرين شاه ويزيگوت ازدواج کرد .










   قتل عبد العزيز :
عده اي از مورخين نوشته اند که بعلت سر پيچي از خلافت اموي دمشق بفرمان خليفه در مارس سال716 . م/ 97 . ق به قتل رسيد و عده اي نيز معتقدند که در حملاتي که مي کرده توسط اجانب به قتل ميرسد.
    پايان فتوحات در اسپانيا و فرانسه :
ميتوان گفت که با مرگ عبدالعزيز دوره فتح و تصرف سرزمينهاي غير مسلمان به پايان رسيد.شبه جزيره ايبريه (اسپانيا ) به تمامي فتح نشده بود و به تصرف مسلمين درنيامده بود مخصوصا در شمالغرب ناحيه بزرگي بود که هنوز دست نخورده باقي مانده بود.
    سياست اعراب در فتح اسپانيا :
اعراب در پيشروي خود سياست بخصوصي بکار مي بردندو چون نمي خواستند حملات برق آسا و سريعشان به تاخير بيافتد به محض ورود به شهر با حکمران پيشين ان وارد مذاکره شده وعده آزادي و همه گونه مساعدت به اهالي انجا ميدادندو بدين نحو ياانها را با خود همراه ميکردند و يا انها را ارام نگاه ميداشتند.
    فتح بخشي از فرانسه :
از انروکه حکومت ويزيگوتها تا جنوب فرانسه گسترده بودطبيعي به نظر ميرسدکه اين قسمت از قلمرو حکومتي که شکست داده بودند را نيز به تصرف در اورند . درسال 719. م / 100 . ق حکمران عرب ان زمان سمح توانست ناربن در جنوب فرانسه را بتصرف در اورده و بسوي تولوز پيش رود.در سال 725.م / 106 . ق کارکاسون و نيم نيز به تصرف مسلمين در امد.
پايان پيشرفت
در سال 732.م /113 . ق بين مسلمانان به فرماندهي عبدالرحمن الغافقي و شارل مارتل که در ان ايام درفرانسه قدرتي به هم زده بود نبردي در گرفت که بنام نبرد توريا پواتيه معروف شد که مسلمانان در اين نبرد شکست مي خورندو در پي ان از فرانسه عقب نشيني مي کنند.
    علل شکست مسلمين :
البته منظور ما اين نيست که از افتخاري که در اين جنگ نصيب شارل مارتل شده بکاهيم اما بايد تصديق کنيم که شکست مسلمانان بيشتر در اثر اختلافات داخلي بر سر خلافت دمشق بوده که منجر به تضعيف روحيه لشکرياني ميشد که در سراسر امپراطوري اسلامي مشغول نبرد بودند. در اينموقع مبارزه بين ( عباسيان ))و امويان بر سر اشغال کرسي خلافت در جريان بودکه نهايتا به برتري عباسيان پايان مييابد.اين مبارزات داخلي طبعا بيشتر توجه مسلمانان را به داخل امپراطوري معطوف ميکرد.


اندلس در زمان خلافت اموي در دمشق



اندلس ايالتي از ايالات خلافت امويان
اعراب قلمرو جديد خود در شبه جزيره ايبريه (اسپانيا) را اندلس ميناميدند. اين نام تنها به ان بخش از اسپانيا که تحت حکومت مسلمين بود اطلاق ميشد وشهر قرطبه را به پايتختي برگزيدند.در اين مقطع براي اعراب اندلس فقط ايالتي بود از امپراطوري وسيعي که از اندلس و مراکش تا اسياي مرکزي و پنچاب را در بر ميگرفت .فرمانرواي اين امپراطوري شخص خليفه بود .
    حدود اندلس اسلامي :
سرداران ديگر مسلمان قسمتهاي ديگراسپانيا را فتح کردند اما بعدها هيچگاه نتوانستند به مناطق شمالي و کوهستاني ان دست يابند و کماکان حکومتهاي محلي مسيحي در انجا به حکمرانيشان ادامه مي دادند .
    وضعيت اداري اندلس :
حکام اندلس تحت نظارت حکمران افريقيه (تونس امروزي) بودند و نه تحت نظارت مستقيم خليفه.از سال 716تا756. م / 97_139 . ق يعني از مرگ عبدالعزيز بن موسي تا روي کار امدن عبدالرحمن اول و تاسيس خلافت اموي اندلس در حدود بيست نفر به حکومت رسيدند که پاره اي از انها بيش از يکبار به حکومت رسيدند. بعلت دوري از دمشق و حتي از قيروان اين حکام تا حدود زيادي مستقل بودند





________________________________________


کشمکش داخلي در ايالت اندلس
کشمکش داخلي ميان اعراب ناشي از رقابت بين قبايل و گروهها بر سر کسب قدرت بود مخصوصا بين دو گروه از قبيل موسوم به ال قيس و ال کلب خصومت شديدي بودو منجر به اشوب وهرج ومرج ميشدکه در سراسر اين دوره حکمفرما بود .پس از سال 740 . م / 122 . ق رقابت بين قبايل عامل سياسي مهمي در اندلس شد بخش عمده از انچه که در ايالت اندلس اتفاق افتاد بازتاب اتفاقات پايتخت مي باشد.
    رقابت هاي قبيله اي و نژادي :
قبيله قيس و کلب تقريبا مانند احزاب در دولتهاي امروزي عمل ميکردند. و مدام در صدد تضعيف يکديگر بودند. بربرها -مسلمانان افريقا - نيز که از طرز رفتاراعراب با خود ناراضي بودند دست به شورش ميزدند. اعراب بربرها را همطراز خود نمي دانستند اگرچه انان مسلمان بودند از هر چه تقسيم مي شد از غنائم به بربرها سهم کمتري داده مي شد و مناطق نا مطلوب به انها واگذار مي شد .
    آخرين حضور در فرانسه :
اخرين پايگاه مسلمانان در فرانسه ناربنnarbonne)) بودکه در سال 751. م / 133 . ق توسط جانشين شارل مارتل بنام " پپن لبرف " از مسلمين باز پس گرفته شد. شواهدي وجود ندارد که مسلمانان دوباره کوشيده باشند به فرانسه هجوم برند.
    زمينه هاي اجتماعي شکست مسلمين :
در حاليکه انگيزه شخصي پاره اي از افراد لشگر ديني بود اما هدف اوليه لشکر کشيها غارت و غنيمت بود .مسلمين بيشتر علاقمند به مناطقي بودند که غنيمت بسيار به سهولت بدست ميامد.پيروزي شارل مارتل در نبرد تور نشان داد که قدرت وي انقدر بود که پيشرفت در اين مسير براي مسلمين ديگر جذبهاي نداشت و سودمند نبود.
    وضعيت کلي مسلمانان در اسپانيا :
بهر حال فقط در فرانسه نبود که موج پيشرفت باز پس مي نشست. عده اي از نجباي کاتوليک اسپانيا از اشفتگي بوجود امده در امپراطوري اسلامي که در اواخر عمر خلافت اموي دمشق ظاهر شده بود و چنانکه ذکر کرديم منجر به تضعيف قدرت مسلمانان در اسپانيا شده بود استفاده کردند و و در گوشه وکنار شبه جزيره اقدام به ايجاد گروههاي مقاومت و جمع اوري سپاه پرداختند و در محيط قلمرو خود استقلال نسبي بدست اوردند.
    جريان وقايع در شمال غربي اسپانيا :
در شمالغربي اسپانيا نيز توقف مسلمين اغاز گرديد.چنانکه در فاصله سالهاي 718_ 726. م / 99_107 . ق امير پلايو مسلمانانرا در کووادونا متوقف و باز پس زد و بعد از مدتي الفونسوي اول پادشاه استوريا (Asturias) توانست قسمتي از شما لغرب اسپانيا و پرتغال را باز پس گيرد















|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : سه‌شنبه 31 خرداد 1390
نویسنده : konami


1- Aunque la literatura y la publicística española ha magnificado la lucha entre españoles y otomanos en la Edad Moderna, el enfrentamiento directo entre los soldados de los tercios y los jenízaros exclusivamente se producen en los reinados de Carlos V y de Felipe 11 en las fronteras de Austria y en el Magreb cercano a la ciudad de Argel. La importancia que se da a la victoria de Lepanto ha desdibujado los caracteres reales de enfrentainiento entre las dos potencies mediterranea, mucho menos épicos e iinportantes de lo que se ha supuesto tradicionalmente. El análisis de este enfrentainiento se encuentra en la obra de F. BRAUDEL, El Mediterráneo y el mundo mediterráneo en la época de Felipe 1I, Madrid, 1967; y en F. LÓPEZ DE GÓMARA, Guerras de mar del Emperador Carlos V, Edición y estudio M. A. de Bunes y N. E. Jiménez, Madrid, 2000. Sobre la imagen de los otomanos en la España del momento resultan muy útiles los trabajos de A. MAS, Les Turcs dans la litiérature espagnole du Siécle d'Or, Paris, 1967 y M. A. de BUNES IBARRA, La imagen de los musulmanes en la España de los siglos XVI-XVII. Los caracteres de una hostilidad, Madrid, 1989.
2- J. M. FLORISTKN I MIZCOZ, Fuentes para la politics oriental de los Austrias: la docunientación griega del Archivo de simancas, 1571-1621, León, 1986.
3- A. G. HESS, The Forgotten frontier, Chicago, 1978; C. RODRÍGUEZ JOULIA DE SAINT-CYR Felipe Illy el rey del Cuco, M adri d, 1954.
4- Para ampliar los caracteres de conflicto Otomano-safawí resulta muy útiles las obras de A. ALLOUCHE, The origins and development of the Ottoman-Safawid conflict (906-962/1500-1555), Berlin, 1983 y J. L. Bacqué – Grammont, les Ottomans, les Safavides et leur visins, Estambul, 1987.
5- La biblio grafía sobre viajes y viajeros occidentales a persia es muy abundante, sobre todo con la publicación de sus memoriales y relatos de viaje. Hasta la embajada de don García de Silva y Figueroa, estas misiones siempre estuvieron condenadas a religiosos esapañoles y, sobre todo, por tugueses. A Chornicle of the Carmelitesin Persia and the paul Missions of the XVIIth and XVIIIth centuries.
6- B. García García, la pax hispanica. Politica exterior del Duque de Lerma, Leuven, 1996.
7- + L. GIL y J. M. FLORISTAN, “Las misiones luso-españolas en Persia y la cristiandad armenis(I 600-1614)” , Hometiaje al Profesor Pérez Castro, Sefarad, 46, (1986), pp. 207-218.
8- El papel de los hermanos Sherley es uno de los temas mas estudiados en los contactos entre Espafla y Persia, a la vez que de los mas desconocidos y complicados, X. A. FLORES, Le “peso politico de todo el mundo” D. Anthony, Sherley, ou un aventurier anglais au service de I'Espagne, Paris, 1963; E. D. Ross, Sir Anthony Sherley and his Persian adventure, Londres, 1933; D.W. DAVIES, Elizabethens errant. The strange fortunes of sir Tltonias Sheley and his three son, as well in the Dutch wars a in Muscovy, Morocco, Persia Spain, and the ladies, Nueva York, 1967.
9- Relaciones de Don Juan de Persia, edición del original por Narciso Alonso Cortés de Madrid, 1604, Madrid, 1946, L. GIL, “Sobre el transfondo de la embajada del shah Abbas I a los principes cristianos:contrapunto de ]as Relaciones de don Juan de Persia” , Estudios Clásicos, 28, (1985), pp. 349-377.
10- En la preparaci6n de la einbajada de García Silva y Figueroa influy6 decisivamente la presencia de Sherley en Europa. Muchos de los reparos y problemas que comporta su manera de actuar se recogen en la documentación publicada por L. GIL, en el volumen titulado GARCIA DE SILVA Y FIGUEROA, Epistolario diplomático, Cáceres, 1989, y en el libro de C. ALONSO, D. Garcia de Silva y Figueroa. Embajador en Persia, Badajoz, 1993.
11- A. JENKINSON, Early voyage and travels to Russia and Persia, Londres, 1886.
12- A. J. Cottrell, The Persian Gulf states, Baltimor-Londres, 1980.  * منابع :


|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
تاریخ : سه‌شنبه 31 خرداد 1390
نویسنده : konami

(پادشاهي اسپانيا ، امپراتوري عثماني و ايران ( عصر صفوي

ميگل آنخل دبونس ايباررا
دانشگاه سسيك – مادريد  

  
در تصور اسپانيايي قرون شانزدهم و هفدهم , امپراتوري عثماني دشمن قسم خورده پادشاهي اسپانيا محسوب مي شد. اگرچه مشكلات داخلي - چه در شبه جزيره ايبريا و چه در قاره اروپا – مشكلات اصلي در جبهه نظامي و سياسي بود , اما دربار هميشه نگراني مذهبي و فكري خود و رعيت خويش را از تركان عثماني اعلام مي كرد. از آنجا كه پادشاهي اسپانيا خود را تنها مدافع مسيحيت و مذهب كاتوليك معرفي كرده بود , وظيفه معنوي خود مي دانست كه به سلطه سلاطين استانبول پايان دهد.
پادشاهان اسپانيايي علاوه بر نبرد مستفيم با سربازان عثماني كه تنها به چند نبرد دريايي در قرن شانزدهم و سرزمين هاي دور دست محدود شد , تلاش هايي نيز در جهت تشكيل يك ائتلاف با ديگر دشمنان عثماني به عمل آوردند. درطول فرن شانزدهم و بويژه در قرن هفدهم تلاش شد ائتلاف هايي با دولت هايي كه مي توانستند در جهت منافع اسپانيا حركت كنند , ايجاد نمايند. لذا نمايندگاني به شبه جزيره بالكان , آفريقاي شمالي و اروپاي شرقي فرستاده شد. اين سياست بازداري دشمن توسط ائتلاف , بدون در نظر گرفتن عقايد مذهبي حاكماني كه درخواست همكاري از آنان مي شد، خود بهترين نشانة احساس ضعف پادشاهان كاتوليك در مقابل مشكلات است.
پيشرفت هاي سريع نظامي سلطان سليم و سلطان سليمان در شرق و اروپا اين تصور را ايجاد كرده بود كه ارتش سلطان شكست ناپذير بوده و سلاح هاي زميني بر آنها كارگر نيست. "اتحاد شاهزادگان" براي مبارزه با دشمن مشترك , پس از امضاي قرارداد ميان سليمان و فرانسيسكوي اول , توسط خود مسيحيان از بين رفت , بويژه هنگامي كه بسياري از حاكمان شرقي ( بالكاني و تاتار) از آنان حمايت كردند. پادشاهي اسپانيا و ايران صفوي در مقابل چشم جهانيان و مردم خويش به تنها قدرت هايي كه مي توانستند از پيشرفت هاي توهين آميز نظامي سلطان جلوگيري نمايند , تبديل شدند.
پيدايش سلسله صفوي توسط شاه اسماعيل در سال 1501 و استقرار حاكميت ايراني بر قلب ايران , پس از قرن ها حاكميت عرب , مغول و خوانين ترك , بدين معنا بود كه در شرق دولت عثماني , قدرتي شبيه آنچه در غرب مديترانه مستقر است , پديد آمده است. مبارزه با قدرت عثماني از دو سوي سلطه آن , موجب تقسيم ارتش و تحديد درآمدهاي اقتصادي امپراتوري مي شد. تلاش هاي شاه اسماعيل براي گسترش مواضع خود در كردستان ( تصرف دياربكر 9 – 1507 ) و يا ورود به بغداد درسال 1508 مساوي با آغاز درگيري مستقيم با دولت عثماني بود.
پيروزي هاي شاه اسماعيل همزمان با سلطنت يكي از برجسته ترين سلطان هاي عثماني يعني سلطان سليم بود. او قصد داشت سلطه خود را بر جهان اسلام گسترش دهد و مجددا نظام خليفه گري را مستقر سازد. ايجاد يك قدرت جديد در همسايگي دولت عثماني چندان براي سلطان جوان عثماني خوشايند نبود. از سوي ديگر ظهور يك دولت شيعي مي توانست ديگربار امپراتوري را به هرج و مرج بكشاند. هنگامي كه به بررسي منابع عثماني مي پردازيم , آنها دولت صفوي را بدور از سنت هاي ترك و آناتولي معرفي مي كردند.
اين ديدگاه ملي گرايانه تاريخي كه تا چندسال پيش نيز مورد استفاده قرار مي گرفت , اين فرضيه را قوت بخشيد كه دو دولت ملي و كاملا متفاوت , به مقابله با يكديگر پرداخته اند. اما اين فرضيه امروزه به هيچ وجه نمي تواند مورد قبول واقع شود , زيرا مرزهاي دولت عثماني از نقطه نظر مفاهيم كنوني چندان ترك و ملي نبودند.
در نتيجه آنچه سليم به عنوان امنيت مرزهاي امپراتوري ترك اعلام مي كرد, چندان صحيح نبود. شهرت شاه اسماعيل مبني بر ايجاد حكومتي نيمه الهي , يكي از وجوه نگراني دربار عثماني بود. زيرا سليم نيز به دنبال كسب عنوان خليفه المسلمين بود و لذا تصرفات خود را با عنوان اجراي فرامين الهي توجيه مي كرد.
شكست اسماعيل به معناي پايان بي ثباتي در آناتولي بود, و حذف يك رقيب كه عقايدي شبيه خود او داشت . اين حريف نيز قصد گسترش قدرت خود در آسياي ميانه را داشت. براي آغاز جنگ در شرق آناتولي , سلطان سليم نياز به مشروعيت مذهبي داشت , زيرا قزلباش ها شاه اسماعيل را نماينده خدا روي زمين مي پنداشتند. جنگ عليه ايرانيا ن همانند جنگ عليه مصريان بهانه جهاد ضد كفار را از دست سلطان خارج كرده بود.
سليم در سال 1514 ارتش قدرتمندي ترتيب داده و اواخر ماه اوت به درياچه وان مي رسد و نبرد آغاز مي شود. برتري توپخانه و تير اندازان عثماني بر سپاه صفوي به زودي نمايان مي شود. اما جنگ در منطقه اي كوهستاني و در ميان مردمي كه چندان ميانه اي با سلطان استانبول ندارند , چندان آسان نبود. تصرف تبريز شايد يكي از مهم ترين وقايع اين نبرد باشد. اما حفظ نظاميان در ميان مردمي كه دشمن عثماني هستند , مزارع را به آتش مي كشند و ارتباط سلطان را با ديگر مواضع ارتش عثماني قطع مي نمايند , مشكلات را افزايش مي دهد. تا سال 1516 سليم ارتش خود را در منطقه نگاه داشت تا موفق به ايجاد دولتي در دياربكر شد. بدين ترتيب درگيري با ايرانيان را تا انتهاي پادشاهي خود ادامه مي دهد.
اما شاه اسماعيل پس از اين نبرد شهرت شكست ناپذيري خود را از كف مي دهد. همچنين بسياري از سربازان خود را از دست داده بود. ديگر خود فرماندهي ارتش را به دست نمي گرفت و امور سياسي و اداري را به نخست وزير واگذار مي كرد. با اين حال , فكر ائتلاف با قدرت هاي مسيحي اروپايي عليه عثماني ها در خيالش راه يافت . پادشاهاني كه در موقعيتي نظير شاه اسماعيل قرار داشتند , مانند لويس دوم مجارستان در يك جنگ كشته مي شوند. او پيش از مرگ هياتي را براي درخواست كمك به دربار شاه اعزام كرده بود. كارلوس پنجم , امپراتور آلمان در سال 1520 با شاه اسماعيل تماس گرفت . شاه در سال 1523 طي نامه اي اظهار اميدواري مي نمايد كه ارتش دو كشور با هم متحد شده تا بر قواي عثماني غلبه نمايند.
به نظر مي رسد كه حكام صفوي و آبسبورگ سياستي مشترك را در برابر دشمن دنبال مي كردند. آنها خود را نماينده دولت ها و مذاهبي مي دانستند كه مورد تهديد قدرت سلطان قرار گرفته بودند. هر يك از آنها سياست هاي داخلي خاص خودشان را در زمينة اقليت هاي مذهبي و قدرت هاي خارجي همسايه دنبال مي كردند (پرتقالي ها براي ايرانيان و مغربي ها براي اسپانيايي ها ) . اما مشكلات همسايگان كافر هنگامي كه مشكل دشمن مشترك مطرح مي گرديد , فراموش مي شد.
در طول قرن شانزدهم تماس هاي ايرانيان با اسپانيايي ها از طريق تعداد بيشمار راهب هاي كاتوليك كه به سرزمين فارس مي رفتند , حفظ شد. در اين رابطه سياست هاي دولت ايران در رابطه با اقليت ها مذهبي و توسعه تجاري با دولت هاي اروپايي , سياستي مستقل بود. ظهور دولت عثماني روابط تجاري ميان شرق و غرب را تحت الشعاع قرارداده بود. پس از تصرف قسطنطنيه ، بسته شدن درياي سياه , كنترل فرات (1473 ) و تحت حاكميت قرار دادن پادشاهي آناتولي (1475 ) سلطان به تنها طرف مذاكره با قدرت هاي غربي تبديل مي شود.
سلطه دريايي به همراه پيشرفت هاي زميني باعث مي شود كه تجارت توليدات شرقي كاملا در دست امپراتوري عثماني قرار گيرد و تجار شرقي نتوانند محصولات خود را به غرب صادر نمايند. اما پرتقالي ها از طريق اقيانوس هند به اكتشافات تازه اي نايل مي شوند . در سال 1488 راه " اميد نيك " توسط بارتولومه دياس كشف شد و در سال 1497 واسكودوگاما توانست به اقيانوس هند برسد. در سال 1507 با رسيدن آلفونسو د آلبروككه به خليج فارس , راههاي جديد تجاري كشف مي شود. اكتشافات پرتقالي ها موجب شد كه تاثيرات منفي پيشرفت هاي زميني دولت عثماني تا حدود زيادي اصلاح شود , زيرا راه جديد از ليسبون به هرمز ادامه داشت . استقرار پرتقالي ها در سرزمين هاي صفوي در مرحله نخست منافع مشتركي براي دو دشمن عثماني به همراه آورد. زيرا ايراني ها راهي به خارج براي عرضه توليدات خود , بويژه ابريشم , يافته بودند.افزون براين , ضربه اي شديد بر اساس و پايگاههاي اقتصادي عثماني وارد شد. سليم متوجه خطر رسيدن دريانوردان ايبريايي به منطقه شد. بنابراين تلاش نمود راه هاي قبلي تجاري را مجددا احيا نمايد و در مناطقي كه مايل بودند تحت سلطه استانبول باشند . استقرار يابد.
بدون ترديد نياز صفويه براي استقرار در سرزمين هاي پارس يكي از عناصري بود كه موجب تسهيل حضور اروپايي ها در سرزمين هايشان مي شد. دولت تهماسب كمتر حماسي تر از اسماعيل و موفق مانند عباس , جامعه اي چند فرهنگي را تحكيم مي بخشد. نهاد ها و ادارات را به تقليد از دولت عثماني ايجاد كرده و اجازه اقامت اقليت هاي مذهبي را صادر مي نمايد. اجازه اقامت به اقليت ها كه به سرعت در تجارت داخلي و خارجي و امور دولتي فعال مي شوند , باعث مي شود كه شاه تهماسب قزلباش ها و برخي ديگر از گروه هاي فشار را بهتر كنترل نمايد.
هيات هاي اروپايي كم كم به اقليت هاي مذهبي نزديك شدند و در داخل سرزمين هاي صفوي به ايجاد معبد و كليسا پرداختند. دومينيك ها , فرانسيسكويي ها , آگوستيني ها , كارملي ها و كاپوچيني ها در ايران متسقر مي شوند. اين گروه هاي مذهبي اخبار ايران را به غرب فرستاده و مشخصه هاي سياسي اروپا را به شاه گزارش مي دهند. مهم ترين روابط ديپلماتيك صفويان و ابسبورگ در زمان پادشاهي عباس اول و فليپ سوم صورت مي گيرد. تماس هاي دو پادشاه بيشتر حول محور چگونگي مقابله با دشمن صورت مي گيرد. فارغ از رمانتيسمي كه معمولا اين روابط را توصيف مي نمايد , تماس هاي ديپلماتيك ميان دو قدرت , درست در شرايطي صورت مي گيرد كه هرگونه طرح همكاري ناممكن مي نمود. فليپ سوم با ادامه سياست فليپ دوم , سياست دفاعي را در مقابل دولت عثماني اتخاذ كرده بود. در دربار مادريد و وايادوليد گزارشات متعددي براي تصرف استانبول و فلسطين تدوين شد , اما اين پروژه ها قدرت اجرايي نداشت , زيرا دولت در حال ايجاد گروه هاي نظامي براي حفظ راه هاي تجاري بود و از سوي ديگر, وجود رقباي داخلي و عدم وجود درآمدهاي اقتصادي آغاز هرگونه درگيري را منتفي مي ساخت. خطر اصلي ترك ها براي اسپانيايي ها توسعه طلبي آنها در مديترانه بود كه اين تهديد و خطر به دليل انحطاط نيروهاي دريايي عثماني و آغاز مشكلات داخلي در دربار عثماني , تنزل نمود. از سوي ديگر , سياست شاه اسپانيا درخصوص آب هاي خليج فارس با هماهنگي پرتقال اتخاذ مي شد. سياستمداران پرتقالي با حسادت منافع تجاري و نظامي خود را در هند و خليج فارس حفظ مي كردند و چندان مايل نبودند كه اسپانيايي ها در آن مناطق مداخله نمايند. شايد يكي از دلايل تاخير در اعزام هيات گارسيا سيلوا به ايران علاوه بر كمبود بودجه , همين عدم تمايل پرتقالي ها در مداخله باشد.
عباس اول به يك حمايت خارجي قوي براي جلوگيري از حملات پي در پي دولت عثماني نياز داشت. امپراتوري عثماني اواخر قرن شانزدهم دشمنان بسياري داشت . لذا اعزام هيات هاي مختلف ايراني به مسكو , اتريش , و خان هاي تاتار در همين رابطه صورت مي گيرد. از سوي ديگر , دولت ايران براي نشان دادن احترام خود به اقليت هاي مذهبي , به گروه هاي مختلف مسيحي اجازه اقامت در شهرهاي عمده ايراني را مي دهد.
تماس هاي دولت اسپانيا و ايران از طريق گروه هاي مذهبي و از طريق برادران شرلي صورت مي گيرد. علاوه بر اين , روبرت شرلي در مدرنيزه نمودن ارتش صفوي سهم داشت و اين افراد سياست خارجي سلطان عثماني در مورد ايران را تحت الشعاع قرار مي دادند.
سفرنامه هاي حسين علي بيك بيات و كارسيا د سيلوا بهترين شاخصه براي بررسي تماس هاي دولتين است. در نخستين گزارش چند ايراني كه تغيير مذهب مي دهند و به شهرت مي رسند _ به گونه اي كه لوپه د بگا تئاتري با اين مضون به آنها اختصاص مي دهد – به همراه سفير روبرت شرلي هستند. راهب ها و شرلي مانع هرگونه تماس ميان ايران و اسپانيا مي شوند و دليل عمده آن رفتار دوگانه شرلي است كه يك دست در انگليس داشت و علاقه زيادي نيز به كسب پول مي ورزيد.
بديهي است كه امكان اعزام ارتش توسط پادشاهي اسپانيا به سرزمين هاي دور دست فارس براي آغاز جنگ با ترك هاي عثماني ناممكن بود. قراردادها امضا شد و كاهش تنش در دريا باعث شد كه پادشاهان اسپانيا سياست خود را تغيير دهند. جنگ با استانبول يك آرزو بود , اما در حد يك آرزو باقي مي ماند و نمي توانست تحقق پذيرد. مشكلات واقعي پادشاهان اسپانيا با مسلمانان در رابطه با امنيت راه هاي تجاري و ارتباط ميان قواي نظامي اش بود.
دولت هاي الجزاير و تونس اگرچه وابسته به سلطان بودند . اما به صورت خود مختار رفتار مي كردند و مانورهاي دريايي آنان خطر چنداني براي اسپانيا ايجاد نمي كرد و دليلي نيز وجود نداشت كه عليه دولت عثماني به دليل چند برخورد دريايي , اعلام جنگ شود.
فرناندو براودل مقطع زماني 1580 تا 1640 را زمان خاموشي الجزيره و ازميان رفتن وضعيت جنگي در مديترانه معرفي مي كند. مديترانه دريايي بود كه اندك اندك اهميت استراتژيك خود را از دست مي داد. حتي كشتي هاي عثماني به تغيير ناوگان هاي خود پرداختند تا بتوانند در اقيانوس اطلس به دريانوردي خود ادامه دهند. همزمان با اين جريان ها فليپ سوم به حمايت برخي گروه هاي مسلمان در الجزاير و مراكش مي پرداخت تا سلسله هاي سعدي و علوي را تحت كنترل داشته باشند. بدين وسيله حكام مسلمان براي حل مشكلات داخلي خود اقدام مي كردند و عثماني ها نمي توانستند نقوذ خود را با جبل الطارق گسترش دهند. سياستي كه با ايران داشتند نيز چيزي شبيه همين سياست بود . آنها مي دانستند كه صفويان مي توانند باعث تحليل قواي اقتصادي و نظامي دشمن شوند , اما اين مساله باعث نمي شد كه به عثماني ها اعلان جنگ دهند. به همين موضع امپراتورهاي آلمان نيز عمل مي كردند. آنها هيات هاي اعزامي ايران را به اسپانيا حواله مي دادند و درعين حال خود به امضاي پيمان هاي نظامي با دولت عثماني مي پرداختند. تفكر جنگ صليبي كه در قرون پانزدهم و شانزدهم در افكار پادشاهان اروپايي رسوخ كرده بود . به بوته فراموشي سپرده شد و تنها درگيري لپانت پس از يك دوره جنگ و خونريزي روي داد.
تماس هاي متعدد با ايران بويژه از طريق هيات هاي مذهبي كه به اسپانيا مي رسيدند و رفتار برادران شرلي , اندك اندك موجب سؤ ظن به پادشاه ايران , شاه عباس گرديد. انگليس به روند توسعه تجاري خود ادامه مي داد و راه هاي آبي اسپانيا در مديترانه را كم كم اشغال مي نمود. تجارت با ايران بسيار سود آور بود و اسپانيايي ها اين موضوع را به دليل داشتن گمرك هرمز به خوبي مي دانستند.
قدرت هاي شمال اروپا تلاش خود را براي به انحصار درآوردن تجارت از شرق آغاز كرده بود . در سال 1533 يك شركت مرموز به نام " شركت تجار براي اكتشاف مناطق , جزاير و اماكن نا شناخته " تاسيس شده بود كه محصولات ايراني را خريداري مي كرد. اين شركت بارها تغيير نام داد ( شركت مسكو , شركت روسيه ) اما هميشه در تجارت با شرق بويژه در تجارت ابريشم و خوار و بار فعاليت داشت و كم كم قدرت را از دست پرتقالي ها خارج مي نمود. اين توسعه تجاري انگليسي ها هنگامي كاملا مشخص مي شود كه آنتوني جنكينسون دوبار از طريق درياي مازندران و بخارا به ايران مي رود. در روابط قرن شانزدهم انگليسي ها به بسياري امتيازات تجاري دست يافته بودند , اما مي گفتند كه تبادلات تجاري با شرق بسيار جذاب , اما به دليل عدم امنيت چندان سود آور نيست.
طي دورة حاكميت عباس اول انگليسي ها تلاش مي نمودند از طريق سوريه و بين النهرين با ايران در ارتباط باشند . جان نيوبري به تاسيس شركت " شرق " مي پردازد , اما پرتقالي ها موفق مي شوند آنها را دستگير كرده و در گوآ به محاكمه بكشند. ضربه نهايي بر سلطه انحصاري پرتقال در تجارت با ايران , اوايل قرن هفدهم وارد مي شود. يعني درست هنگامي كه نيروهاي دريايي پرتقال به صورت دايم عثماني ها را از خليج فارس بيرون رانده بودند ، دو تاجر كمپاني تازه تاسيس انگليسي به نام " هند شرقي " تاسيس شده در سال 1600 م . فرماني از شاه عباس دريافت مي كنند كه به موجب آن تجار تمامي كشورهاي اروپايي مي توانستند با ايران تجارت آزاد داشته باشند. (سال 1615 م ) . در سال هاي بعدي انحصارات دولت پرتقال در خليج فارس با صدور فرمان هاي جديد شاه , اهميت خود را از دست مي داد. انگليسي ها فرمان جديدي را از شاه دريافت كردند كه براساس آن تجار فرنگي مي توانستند كالاهاي خود را بدون واسطه دولت هاي اسپانيا و پرتقال از ايران خارج نمايند.
پرتقال نسبت به اين تهديد جديد واكنش نشان داد , اما شكست نيروهاي پرتقالي در مقابل بندرجاسك , پايان حضور پرتقالي ها در هرمز به شمار مي رود. در سال 1622 م. سربازان صفوي با كمك كشتي هاي انگليسي قلعه هرمز را تصرف نموده و كنترل خليج فارس را به دست مي آورند. مدت تجارت انگليسي ها با ايراني ها زود به پايان مي رسد و هلندي ها جانشين آنها مي شوند. كمپاني هاي هلندي هند شرقي كه درسال 1602 تاسيس شده بود , جانشين لندني ها شده و امتيازاتي شبيه انگليسي ها از صفويان كسب مي نمايند. آنها انگليسي ها را از سرزمين هايي كه از پرتقالي ها گرفته بودند , اخراج كردند.
در اين ميان , ترديد هاي پادشاهي اسپانيا در مورد درخواست هاي شاه عباس اول بديهي مي نمود. گارسيا سيلوا يي فيگه روا با سفرنامه ها و مكاتبات خود قصد داشت شاه ايران را نسبت به تمايلات حقيقي پادشاه اسپانيا توجيه نمايد. مسايل مذهبي و اقتصادي در مكاتبات وي مشاهده نمي شود , زيرا اين گونه مسايل مستقيما توسط مسوولان پرتقالي هرمز مورد توجه قرار مي گرفت. وي علاه بر تشويق شاه به برخي عمليات نظامي اسپانيا در مديترانه اشاره مي نمايد تا نشان دهد كه پادشاه اسپانيا برجنگ با استانبول پافشاري و اصرار دارد. به شاه ايران چند جمله در اشاره به شهر الجزيره و چند درگيري دريايي ميان ناوگان هاي جنگي اسپانيايي و ايتاليايي را ياد آور مي شود. اما چند درگيري براي پادشاهي كه به دنبال يك جنگ تمام عيار با دشمن عثماني بود , كافي به نظر نمي رسيد. علاوه بر اين , اطلاعات تجار ارمني و اطلاعات ديگري كه شاه از طريق انگليسي ها دريافت مي كرد , به شاه عباس اول نشان داده بود كه وعده هاي سفير به واقعيت نزديك نيست و بيشتر جنبه تئوريك دارد. جنگ عليه عثماني ها دراروپاي جنوبي سپرده شده بود . اسپانيا و ديگر كشورهاي اروپايي به مشكلات امپراتوري عثماني واقف شده بودند و ديدگاه خود را نسبت به اين امپراتوري عوض كرده بودند. اتخاذ سياست هاي بي طرفانه با عثماني ها براي انجام توافقات سياسي و اقتصادي – چنان كه فرانسه انجام داد – به صرفه تر از آغاز يك جنگ تمام عيار عليه دشمن عثماني بود. اسپانيا تا پايان قرن هجدهم دشمني خود را با دولت عثماني حفظ كرد و آخرين كشور اروپايي بود كه به امضاي توافق نامه هاي تجاري با اين امپراتوري پرداخت.
تماس هاي با ايران در دوران فليپ سوم آواز قو براي يك پادشاهي بود كه روياي سلطه بر سرزمين هاي فلسطين و قسطنطنيه را درسر مي پروراند. سياست عباس اول در مقابل اسپانيايي ها , سياست حاكمي بود كه در موقعيت خطرقرار داشت , خطري كه با توسعه طلبي عثماني همراه بود و مقابله با حاكمي كه عنوان امام يا خليفه اسلام را يدك مي كشيد , به مراتب دشوار تر مي نمود.
سفارت ها و اسناد باقي مانده با ايران مساله اي است كه بايد با وسعت بيشتري مورد مطالعه و بررسي قرار گيرد. روابط ميان دولت هاي ايران و اسپانيا مدت ها پيش آغاز شد , اما شرايط اقتصادي – سياسي ايران و اسپانيا مانع ازتبديل آن به امري محسوس گرديد.  


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : سه‌شنبه 31 خرداد 1390
نویسنده : konami

Historia

La Prehistoria


Los mas antiguos yacimientos arqueológicos encontrados en España se consideran entre al 30.000-50.000 a. C. (caso de las pinturas rupestres más emblemáticas), como el caso del hombre de Orce, el Arte Rupestre, etc. Entre los restos mas importantes encontrados en España podemos mencionar los de las cuevas de Cova Negra (Jativa) y Pinar (Granada).

La España Celtibérica

Las últimas teorías consideran que los Íberos llegaron a la Península Ibérica desde el Norte de África, asentandose fundamentalmente en la costa mediterránea y al sur, donde crearon diversas culturas de las que aún hoy se conservan restos arqueológicos de gran importancia. Entre ellas destaca la que relatos griegos llamaron de turdetanos o túrdulos y cuya ciudad fue Tartessos. Hoy está considerada como una tribu ibérica, que fundó un importante reino de gran cultura en el valle del Guadalquivir, al sur de España. Sobre el año 1.200 a.C. tribus celtas entraron en la península por el Norte, se establecieron en gran parte de su territorio asentandose y mezclandose con los íberos. Parece ser que las montañas en que vivía el pueblo vasco nunca fueron penetradas por ningún tipo de invasión, por lo que se considera el origen de esta población incierto, y de seguro muy antiguo, como su lengua, barajandose la posibilidad de que se tratase de una población pre-ibérica.

Fenicios, Griegos y Cartaginenses
Alrededor del año 1.100 a.C. los fenicios llegaron a la península y fundaron colonias, la más importante fue Gadir, la que hoy es Cádiz. A su vez los griegos fundaron sus colonias en el sur y en la costa mediterránea.
Durante las Guerras Púnicas entre Roma y Cartago, los Cartaginenses invadieron España y conquistaron una gran parte de la península. Sus colonias más importantes las establecieron en la isla de Ibiza y en Cartagena, nombre que debiera hacer referencia a la nueva Cartago.

Romanos y Godos

Después de que Roma hubiera derrotado por completo a Cartago, también invadió sus colonias en España, terminando por conquistar la península casi por completo. Así aparece en la historia la provincia de Hispania, que llegó a formar parte del imperio romano adquiriendo gran importancia dentro del mismo, incluso dos emperadores romanos Trajano y Adriano nacieron en ella. España absorbe por completo la cultura romana y adopta su lengua.
En el año 409, cuando comienza la caida del Imperio Romano, tribus godas invaden la península y establecen su reinado en el año 419.

La España Musulmana y la Reconquista

El dominio de los visigodos duró hasta el año 711, cuando un ejército musulmán, con unos 50.000 soldados, cruzaron el estrecho de Gibraltar, vencieron al ejército visigodo en la batalla de Guadalete, cerca de Cádiz. Rodrigo, el último rey godo, fue derrotado pero ello no terminaría allí, en unos cuatro años terminarían por dominar casi toda la península, convirtiendose ésta en un emirato, o provincia del imperio árabe, llamada Al-Andalus. Los s. VIII y XI, significarían un creciente poderío musulmán, a pesar de que se forman núcleos de resistencia al Norte de la península. Los territorios conquistados se van arabizando y se independizan políticamente del imperio árabe. En el s. X Abderramán III convierte Al-Andalus en califato independiente, con independencia religiosa, siendo una época de gran prosperidad cultural, gracias a las innovaciones en las ciencias y en las letras y la especial atención que dedicaron al desarrollo de las ciudades. Las ciudades más importantes fueron Valencia, Zaragoza, Sevilla y Córdoba, la cual llegó a ser en el s.X la mayor ciudad de Europa Occidental, contando con 500.000 habitantes, y centro cultural de la época. Sin embargo la decadencia llegó en el s.XI, cuando comenzaron las pugnas entre las distintas familias reales musulmanas y el califato se desmembró en un mosaico de pequeños reinos taifas. El movimiento de Reconquista se hizo cada vez más fuerte, la primera derrota la tendrían los musulmanes en Covadonga, Asturias, de mano del Rey Pelayo en el año 722, durante estos años, sobre todo tras la decadencia se sucedieron las victorias de los reinos del Norte.
Hasta que en el s.XIV los musulmanes españoles sólo poseían el reino de Granada, que mantuvieron hasta finales del s.XV, cuando los Reyes Católicos lo incorporaron a la corona de Castilla.

Los Reyes Católicos

El matrimonio entre Isabel de Castilla y Fernando de Aragón, (los Reyes Católicos), en 1469, herederos de los dos reinos más importantes del Norte, cambió definitivamente el polo de la Reconquista. Así, tras la última derrota en 1.492 en que Granada se incorpora a España, se inicia un nuevo capítulo en la historia: La Unificación de todo el territorio español bajo una única corona y una única religión, la católica. Y en esta decisión de recristianización aparece uno de los capítulos más negros de la historia española, se decide la expulsión de los judios o musulmanes que no quisieran convertirse y nace la Inquisición.
El mismo año de la toma de Granada, Cristóbal Colon llega por primera vez a América con sus naves. A ello le seguiría la carrera expansionista de la conquista de las tierras americanas, a las que posteriormente otros países como Portugal, Francia e Inglaterra se le unirían. Toneladas de plata y oro se trajeron del nuevo continente, y España se convierte en una de las naciones más poderosas del mundo.

Las dinastías de los Habsburgo y de los Borbones

Tras la muerte de Isabel la Católica, en 1504, su hija Juana, casada con Felipe, hijo del rey de Austria y emperador del Sacro imperio Romano-Germánico, le sucede en el trono. Con ello se fusionan ambos reinados, creandose el mayor imperio de la historia. Sin embargo Felipe al que llamaron el hermoso, muere muy joven y a Juana se le incapacitó por loca. Su hijo Carlos I heredaría el imperio. Pero en su madurez decide retirarse a la vida religiosa recluyendose, en 1.556 en el Monasterio de Yuste, con ello el imperio se desmembró dividiendose entre los miembros de la familia Habsburgo, la española y la austriaca.
España siguió prosperando bajo la dinastía Habsburgo gracias al comercio con las colonias americanas, pero al mismo tiempo sostuvo guerras contra Francia, Holanda e Inglaterra, culminando con la desastrosa derrota de la "Armada Invencible" en 1.588.
Cuando el último rey de la dinastía de los Habsburgo murió sin descendencia, Felipe de Borbón, sobrino del rey de Francia, Luis XIV, le sucedió en el trono. Como consecuencia de la Revolución Francesa, España declaró la guerra a la nueva república, pero fue derrotada. Napoleón tomó el poder y envió sus tropas contra España en 1808, imponiendo a su hermano José en el trono. Los españoles mantuvieron una Guerra de Independencia que duraría 5 años. Tras la derrota definitiva de Napoleón en Waterloo, en 1815, Fernando VII vuelve al trono de España y comienza un sistema de rígido absolutismo. Como consecuencia de la designación como heredera de su hija Isabel II, mediante la derogación de la Ley Sálica que impedía la sucesión real de mujeres, su hermano Carlos se revela contra ello iniciandose la Guerra de los Siete Años. La recesión económica y la inestabilidad política fueron lógicas consecuencias tras la guerra, y España perdió sus colonias de ultramar, con la excepción de Puerto Rico, Cuba y Filipinas.
La revolución de 1868 obligó a Isabel II a renunciar al trono. Se convocaron Cortes Constituyentes que se pronunciaron por el régimen monárquico y se ofrece la corona a Amadeo de Saboya, hijo del rey de Italia. Su breve reinado dio paso a la proclamación de la I República, que tampoco gozó de larga vida, con el Golpe de Estado del General Pavía que disolvió el Parlamento. Con ello se proclama rey a Alfonso XII, hijo de Isabel II. En 1885 murió Alfonso XII y se encargó la regencia a su viuda Maria Cristina, hasta la mayoría de edad de su hijo Alfonso XIII. La rebelión en 1895 de Cuba en pro de la independencia, decide a los Estados Unidos a declarar la guerra a España, con su derrota España perdió sus últimas colonias en ultramar.

Siglo XX

El siglo comienza con una gran crisis económica y la subsiguiente inestabilidad política desembocó en el Golpe de Estado del general Primo de Ribera, que estableció una dictadura militar hasta 1930, en que presentó su dimisión al rey y marchó a París donde murió. Las elecciones de 1931conocieron la victoria de las izquierdas, y a la vista de los resultados el rey renunció al trono y abandonó el país. Se proclamó la II República. A ello siguió una época de grandes crisis políticas y disturbios. Las elecciones de Febrero de 1936 dieron de nuevo el triunfo a las izquierdas en el llamado Frente Popular. El 13 de Julio fue asesinado Calvo Sotelo, jefe del Bloque Nacional, que agrupaba a monárquicos de Renovación Española y a los tradicionalistas. El 17 de julio se subleban las guarniciones de África Española y España queda dividida en dos. El 1 de Octubre el general Franco era nombrado jefe de Estado de la zona nacional y reconocido como tal por Alemania e Italia. El apoyo alemán sobre todo y también por parte de Italia fue mucho más decisivo que el soporte ruso a la España republicana, por lo que en 1939 termina la guerra con la victoria de los nacionalistas.
A pesar de que Franco mantuvo al país neutral en la II Guerra Mundial, su dictadura militar condujo a un aislamiento internacional de carácter político y económico. En 1956 Marruecos adquiere su independencia y se pone en marcha un plan de estabilización económica del país. En 1969 Franco nombra a Juan Carlos de Borbón, nieto de Alfonso XIII, príncipe de España, su sucesor a título de Rey.
Franco murió en 1975, estableciendose una Monarquía Constitucional. Tras las primeras elecciones democráticas Adolfo Suárez, del partido de Centro Democrático, fue elegido presidente, introduciendose importantes reformas políticas e iniciandose las negociaciones para la entrada de España en las Comunidades Europeas. Tras su dimisión en 1981, en la misma ceremonia de investidura de su sucesor Calvo Sotelo, tuvo lugar un intento de golpe de Estado, que fue abortado en un día. las siguientes elecciones de 1982, trajeron la victoria del Partido Socialista Español, con Felipe González como presidente, que se mantendría en el poder durante las tres siguientes legislaturas. En 1985 España entra en la OTAN y en 1986 ingresó en la Comunidad Europea. En 1992 España aparece de forma llamativa en el escenario internacional con la celebración de los Juegos Olímpicos en Barcelona, la declaración de Madrid como Ciudad Cultural Europea, y la celebración en Sevilla de la Exposición Universal EXPO' 92


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
آخرین مطالب

/
به وبلاگ من خوش آمدید

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران