كاش به كوچه نمي رسيدم /اکبریانی
تاریخ : شنبه 22 بهمن 1390
نویسنده : konami

كاش به كوچه نمي رسيدم

 

محمد هاشم اكبرياني

 

انتشارات چشمه

قصه ي گريه تمام نمي شود : خواهر مرد مرده اكنون وي در صفي منتظر است تا مهر باطل شد روي شناسنامه او بزند .
بهت : ماجراي آدم هايي كه دچار بهت مي شوند و ربطشان به هم .
رسيدن : مردن عزيزان در زلزله و به ياد آوري شان .
نقد يك داستان : نقد داستاني كه موضوعش فلسفه و عشق است .
غبار : پسر در قبرستان زن معتاد و بچه اش را مي بيند .
دلي كه سوخت : كشته شدن 3 دانشجوي پزشكي و مادري كه دلش بسيار مي سوزد .
آرزو : ارزوي داشتن گنجشك .
بازي : مرد سال ها قبل دختري را دوست داشته و به او خودنويسي داده .
كاش به كوچه نمي رسيدم : خواهر كوچك مرد مرده در حالي كه عشق را درك نكرده .
دليل ديگر : دختري كه عروسكش تب كرد .
بو : زن پس از ازدواج به ياد عشق قبل از ازدواج است .
وحشت از سلام تنهايي : متجاوز و قاتلي كه روزي نجات بخش مي شود .
در دست توفان : زني كه شوهرش را كشته و در حال مرور گذشته است .
همه مثل هم مي شويم : سوال هاي ذهني نويسنده از افراد مختلف .

كتاب متوسطي بود داستان هاي خوبي توش بود و مي تونم بگم در كل من شخصا كتاب را دوست داشتم و خيلي هم سريع خوندمش ولي بعضي داستاناشم بي مزه يا بدساخت بود به دلم نمي نشست . اين سوژه تكه تكه تعريف كردن وقايع به ظاهر غير مرتبط و بعد ربط دادنشون به هم را هم ديگه زيادي به كار برده بود و تكراري شده بود .

گمونم كتاب نامزد جايزه كتاب سال شد ولي خود نويسنده نخواست شركت كنه . دقيق يادم نمي ياد .

 

قسمت هاي زيبايي از كتاب

اگه آدما بخوان برا بچه آوردن فكر كنن ، دنيا هيچ وقت روي بچه نمي بينه . اگر قرار بود فكر كنيم چرا بايد بچه بياريم ، حتم دارم اولين آدم ، آخرين آدم بود .

 

مرگ و عشق مثل هم ان . هردوشون فلسفه رو به گند مي كشن !

 

هيتلرم نخبه بود . اونم مي خواست دنيا رو عوض كنه و خوب بسازه . استالين هم ، موسوليني هم . امكان نداره تو ذهن و احساسشون اين بوده باشه  كه ما همه رو مي كشيم و دنيا را به نابودي مي كشونيم كه مردم رو بدبخت كنيم . قطعا اونا هم دنبال ساختن دنيايي بودن كه آدما خوب و راحت توي اون زندگي كنن . اما دشمنايي هم هستن كه بايد نابود بشن و انسان كشي با اين نيت كه دشمن انسانا را بايد نابود كرد آغاز مي شه .

 

"هنوز به اندازه ي روزاي قبل از ازدواج و اول زندگي مون دوسم داري ؟" معمولا چنين پرسشي در داستان هاي عامه پسند مي آيد ، اما تقريبا تمامي زنان روشن فكر و اهل هنر و اهل فضل هم با همه ي فعاليت هاي فكري و نويسندگي و هنري ، چندماه از ازدواج گذشته نگذشته به اين پرسش رو مي آورند .

 

وقتي هدفي مثلا عشق ، رويايش و پيدا كردن انسان را تسخير مي كند ، ديگر همه چيز از جايگاهي كه پيش از آن داشته خارج مي شود و تعريف خود را از دست مي دهد .



|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


آخرین مطالب

/
به وبلاگ من خوش آمدید

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید