کمک های کامپیوتری
تاریخ : دوشنبه 30 خرداد 1390
نویسنده : konami


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : دوشنبه 30 خرداد 1390
نویسنده : konami


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : دوشنبه 30 خرداد 1390
نویسنده : konami



|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : دوشنبه 30 خرداد 1390
نویسنده : konami

نقد و بررسی فیلم گلادیاتور Gladiator

فیلم گلادیاتور از چند جهت میتونه مورد بررسی قرار بگیره :

1 - کارگردانی : حتما میدونید که کارگردان این شاهکار تاریخ سینما یکی از

بهترین حماسه سازها سینماست ! ریدلی اسکات که توی کارنامه اش کلی

فیلم داره که برای خیلی ها ، از جمله من ، دیدن اون ها همیشه لذت بخشه !

مثلا Kingdom of Heaven ( قلمرو خداوند - تو ایران به نام پادشاهی بهشت شناخته 

میشه این فیلم !  ) یا Conquest of Paradise ( فتح بهشت - که داستان

ماجراجویی های کریستوف کلمبه ) و Black Hawk Down ( سقوط شاهین سیاه )

از جمله معروف ترین کارهای این کارگردان هستند ! الان هم که حتما بهتر از من

می دونید فیلم Robin Hood ( با حضور راسل کرو ) رو روی پرده داره !

اسکات به نظر من متخصص ساختن فیلم های بزرگ و صحنه های حماسیه !

خلاقیت زیاد اسکات در خلق صحنه های اکشن ، واقعا مثال زدنیه ! توی همین

فیلم گلادیاتور ، کلی صحنه هست که مطمئنا برای خیلی ها به یاد موندنیه !

اون صحنه شمشیر پرتاب کردن ، صحنه ای که ماکسیموس با دو تا شمشیر

گردن گلادیاتور مقابل رو میزنه ، صحنه نبرد توی روم و آرایش تاکتیکی ، صحنه

جنگ با ببرها و ده ها صحنه دیگه که فقط بیانگر خلاقیت بالای اسکاته !

از طرفی ، موسیقی توی فیلم های اسکات نقش پررنگی داره و اکثر کارهایی که

میسازه ، موزیک متن به یاد موندنی و خاطره انگیزی دارن ! از جمله همین

گلادیاتور یا فتح بهشت که موزیک ونجلیز روی اون کار رو ، حتما صدبار شنیدید !


2 - بازیگری : مطمئنا هیچ کس جز راسل کرو ، نمیتونست این نقش پیچیده رو ،

این قدر قشنگ و تحسین برانگیز بازی کنه ! به یاد بیارید صحنه های مکالمه

دردناکش رو با سزار وقتی که داره از زن و بچه اش حرف میزنه ، اون لحظه ای که

در کمال خشم رو میکنه به جمعیت و میگه : Are you not Entertained ( نه این که

سرگرم شدید ؟! ) تو اون لحظه فرم صورت و حرف زدن راسل کرو ، مثال زدنیه !

اون دست کشیدنش روی گندمزار توی رویا و کلی صحنه دیگه ! که اعضای

آکادمی هم با اهدای اسکار اون سال به راسل کرو ، نشون دادن که این

هنرنمایی از چشمشون پنهان نمونده !

در مورد راسل کرو و بازیش توی این فیلم زیاد صحبت شده ، اما مطمئنا گلادیاتور

اگر بدل به یه شاهکار سینمایی شده ، قسمت زیادی از موفقیتش رو مدیون

نقش آفرینی استثنایی یه اعجوبه است به نام هواکین فنیکس در نقش سزار

کمدوس ! اصولا نقش های منفی ، باعث میشن که فیلم ، داستان و انگیزه های

نقش مثبت خیلی بهتر و قابل درک تر از آب دربیاد و فنیکس توی این فیلم ،

مثال زدنیه بازیش ! اون حسادت توام با بیماری سزار ، عشقش به خواهرش ،

اون عطشی که برای دیدن خون داره ، صحنه پایانی و اون ترس توام با التماس

توی چشماش ، در یک کلام شاهکار بازیگریه !

اعضای آکادمی خیلی کج سلیقگی کردن که اسکار اون سال رو به فنیکس ندادن

و شخصا معتقدم که نقش آفرینی بینچو دل تور توی فیلم ترافیک ، که اسکار اون

سال رو براش آورد ، اصلا قابل مقایسه با شاهکار بازیگری فنیکس نیست !

نقش های مکمل این فیلم هم همگی در بهترین سطح هستند ! از بازی الیور

رید فقید در نقش پروکسیمو گرفته تا دیجیمون هانسو در نقش جوبا !


3 - جلوه های ویژه : یکی از خصوصیات گلادیاتور ، این بود که جلوه های ویژه

زیادی داشت ، اما اصلا به چشم نمیومد این هنرنمایی های فنی ! از بازسازی

کامپیوتری کولزیوم ( استادیوم گلادیاتور های رومی ) و اضافه کردن n تا تماشاچی

گرفته تا بازسازی کامل یه بازیگر !  دو تا سکانس آخر بازی الیور رید ، کار کامپیوتره !

آقای  الیور رید قبل از پایان فیلمبرداری فوت کرد و گروه سازنده به کمک CGI و

 با صدای خود بازیگر ، دو تا سکانس آخر بازیش رو ساختند ! چیزی که در حالت

عادی و بدون اطلاع قبلی ، امکان نداره کسی متوجه بشه !


راستی بد نیست بدونید که فیلم گلادیاتور توی 12 رشته کاندید اسکار بود :

بهترین فیلم ، بازیگر مرد ، جلوه های ویژه ، طراحی لباس ، صدا ، بازیگر مرد مکمل ،

طراحی صحنه ، فیلمبرداری ، تدوین ، موسیقی ، فیلمنامه و صد البته کارگردانی !

از بین این 12 تا کاندیداتوری ، 5 تا اسکار اول به گلادیاتور رسید !


به هرحال فقط میتونم بهتون توصیه کنم دیدن این فیلم رو ! این شاهکار سینمای

مدرن رو ! شخصا خوشحالم از این که هنوز هم چنین فیلم های حماسی در این

ابعاد بزرگ و با توجه به کوچکترین جزییات ساخته میشه ! اگر پدران ما ، زمانی به

اسپارتاکوس و بن هور افتخار میکردند ، ما هم میتونیم به فرزندانمون ، پز این رو

بدیم که شاهکاری به نام Gladiator در زمان ما ساخته شد !

 

دیالوگ و صحنه به یاد موندنی برای من :

بدون اغراق ، حداقل 20 صحنه و دیالوگ این فیلم ، برای من یکی موندگاره !!!

اما اون صحنه ای رو که سزار برای اولین بار با ماکسیموس گلادیاتور روبرو

میشه ، عاشقانه دوست دارم :

سزار : با چه جراتی به من پشت میکنی ؟! برده !

کلاهخودت رو بردار و اسمت رو به من بگو !

ماکسیموس در حالیکه کلاهخودش رو برمیداره : اسم من ماکسیموس دسیموس

مریدوسه ! فرمانده ارتش شمال ، ژنرال لژیون فلیکس ، خدمتگزار وفادار امپراتور

واقعی ، مارکوس اورلیوس . پدر فرزندی به قتل رسیده ، همسر زنی به قتل

رسیده . و انتقام خود را خواهم گرفت . چه در این زندگی ، چه در زندگی بعد !


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : دوشنبه 30 خرداد 1390
نویسنده : konami

نبرد تايتان‌ها

چینشی جدید بر علیه اسلام

علی قهرمانی

فيلم «نبرد تايتان‌ها» در واقع بر اساس باورهاي اسطوره‌اي يونان در قالب تصوير آمده است. اين فيلم اشاره به دعواي ميان المپ‌نشينان بعد از پيروزي بر تايتان‌هاي اوليه براي رسيدن به قدرت دارد. گرچه شكل داستان و روند داستاني فيلم همان‎گونه كه در اساطير يونان آمده رقم نمي‌خورد، اما موضوع فيلم خدايان المپ و دعواي قديمي قدرت ميان خدايان نسل دوم يا همان المپ‌نشينان است.

اسطوره‌هايي كه در فيلم در قالب خدايان ظهور و بروز دارند عبارتند از: زئوس و فرزندانش، پوزئيدون و هادس. اسطوره‌هايي كه از آنها به عنوان «نيمه‏خدا» ياد مي‌شود به آيو و پرسيوس مي‌توان اشاره كرد. اسطوره‌هاي ديگري كه از خون يا تكه‌اي از وجود اين خدايان به‏وجود آمده‌اند، عبارتند از: عقرب شاه و كراكن.

خلاصه فيلم

داستان فيلم در دوراني رقم مي‌خورد كه انسان‌ها با خدايان زندگي مي‌كنند. خداياني كه در فيلم از آنها ياد مي‌شود فقط خدايان يوناني‌اند و بس. اين فيلم از ميان سه خداي معروف يوناني «زئوس، پوزيدون و هادس» به دعواي قديمي ميان زئوس و هادس اشاره دارد. زئوس سر برادرانش را كلاه گذاشته و خدايي آسمان را از آنِ خود كرده و در اين ميان سهم هادس قعر زمين و جهنم است. هادس كه از اين تقسيم‌بندي ناراحت و عصبي است در پي راهي براي قدرت يافتن بر كائنات است. قهرمان فيلم پسر نامشروع زئوس (پرسيوس) مي‌باشد كه نيمي انسان و نيمي تايتان است. پرسيوس به جنگ هادس و كراكن كه مخلوق هادس است، مي‌رود و با نجات بخشيدن به شاهزاده سرزمين المپيوس، نابود كردن كراكن و تبعيد هادس به اعماق زمين به كمك شمشير زئوس و شمشير غضب او كه در قالب رعد و برقي است خدايي، بقا و توانمندي زئوس را به او برمي‌گرداند و به مردم هم شادماني و صلح را هديه مي‌دهد.

روايت قصه فيلم

مردمان عليه خدايان خود كه همه‏چيزشان را از آنان دارند، به علت نامهرباني و غضب ايشان شوريده‌اند. زئوس براي تنبيه مردم با همسر پادشاه آكريسيوس كه عليه او شورش و طغيان كرده بود، هم‏بستر مي‌شود. بر اثر همين رابطه نامشروع فرزندي به دنيا مي‌آيد كه نام پرسيوس بر آن نهاده مي‌شود. پادشاه آكريسيوس همسر و پسري را كه تازه متولد شده، به دريا مي‌افكند. سال‌ها از اين ماجرا گذشته و پرسيوس كه حالا جواني برومند است، با خانواده‌اي ماهيگير كه او را يافته بزرگ كرده‌اند، زندگي مي‌كند. سوار بر لنج كوچك هميشگي هستند كه به شهر آرگوس نزديك مي‌شوند. سربازان آرگوس مجسمه زئوس را تخريب مي‌كنند و در همين زمان ‌هادس بعد از كشتن اين سربازان لنج ايشان را هم نابود و غرق مي‌كند. هادس به عرش نزد زئوس مي‌رود و از او اجازه مي‌گيرد تا مردم را به خاطر اين سركشي تنبيه كند. خداي آسمان (زئوس) كه آدميان را آفريده، در فناناپذيري و قدرتمندي محتاج عبادت و نيايش ايشان است اما خداي سرزمين مردگان (هادس) كه زير زمين است، قدرت و بقايش را محتاج ترس مردم است. با اين ترفند هادس قدرت مي‌يابد و با آزاد كردن كراكن قدرت بلامنازع خدايان مي‌گردد. پرسيوس كه از حادثه غرق شدن نجات يافته و به سرزمين المپيوس راه يافته، به دستور پادشاه و به همراه تعدادي سرباز كاركشته به مصاف هادس مي‌شتابد. در ميان راه با آكريسيوس مواجه مي‌شوند كه اكنون آلت دست و ابزار هادس است. وقتي دست او را مي‌برند، عقرب‌هاي مهيب و غول‌آسايي از قطرات خون او متولد مي‌شوند كه تنها به كمك اجنه رام مي‌شوند. جن‌ها در فيلم با لباس باديه‌نشينان عرب بوده، به زبان عربي صحبت مي‌كنند و به عقرب‌ها دستور مي‌دهند: «اطيعوا الجن». همين اجنه در شفا بخشيدن به دست عقرب‏گزيده پرسيوس، همراهي تا باغ استيگا و پرسش از جادوگران، احضار كارون، گذر از سرزمين مردگان و رسيدن به معبد آتنا و كشتن مدوسا كمك كردند. البته آيو هم كه مانند پرسيوس يك نيمه‏خدا ولي مؤنث و هديه‌اي از جانب زئوس بود، در اين مسير خيلي به پرسيوس ياري رساند.

از اينجا به بعد در فيلم نوبت تك‌تازي پرسيوس است. او كه سر مدوسا را به همراه دارد، سوار بر اسب پرنده‌اي كه از جانب زئوس به سوي او آمده، به نبرد «كراكن» رفته و با سنگ كردن او توسط چشمان مدوسا و تبعيد هادس به قعر زمين و دنياي مرگ به كمك شمشير جادويي زئوس و صاعقه‌اي كه از آسمان بر دل هادس وارد مي‌آيد، پادشاهي زئوس را بر مردم دنيا تمديد مي‌كند و دنياي جديدي را كه آرزويش را پدر انساني‌اش كه او را بزرگ كرده بود و تمامي انسان‌ها داشتند، رقم مي‌زند.

نقد و تحليل فيلم

كارگردان فيلم «لوئيس لتريئر» است كه قبلا فيلم‌هاي اكشني مانند «ترانسپورتر 1 و 2» و قسمت دوم «هالك» را كارگرداني كرده و فردي باسابقه است. اين فيلم كه محصول 2010 بوده و بازيگري چهره‌هاي سرشناسي چون سام ورتينگتون (پرسيوس)، ليام نيسون (زئوس)، جما آرتتون (آيو) و . . . را شاهد است، از نظر تكنيك‌‌هاي ساخت، بهره‌گيري از جلوه‌هاي ويژه، بازيگري شخصيت‌هاي درجه اول فيلم، همخواني موسيقي با متن روايي فيلم جزو فيلم‌هاي خوب و نسبتا قوي است، گرچه سه‌بعدي سازي و فروش فيلم با اين فرمت موفقيت چشمگيري نداشته است.

داستان فيلم به نوعي همان قصه موجود در اسطوره‌هاي باستاني است و اين از امتياز بديع بودن داستان و ايده مي‌كاهد. هرچند سعي شده با درج برخي كاراكترها و پيچ و خم داستاني مانند پيدا شدن سر و كله اجنه بيابان آن‌هم درست در لحظه نااميدي از پيروزي و سكانس ملاقات با جادوگران كمي قالب‏شكني شود اما روح كلي حاكم بر فيلم همان فضاي حاكم بر اسطوره‌هاي يوناني است.

با آنكه عوامل و تكنيك‌هاي ساخت، پيشينه شخصيتي هريك از بازيگران منتخب در نقش‌هاي اصلي، قوت و ضعف داستان و فيلمنامه و . . . در تحليل و نقد فيلم مهم هستند اما آنچه در شيوه تحليل و نقد محتوايي مهمتر از آن است، روند داستان و مؤلفه‌هاي خاص انتقال مفاهيم و الگو‌سازي است.

تحليل محتوايي فيلم

اين فيلم از نظر معناگرايي در راستاي فيلم‌هايي چون «لژيون» (Legion) و «گابريل» (Gabriel) است. در هر سه اين فيلم‌ها به نوعي جبهه‌گيري و صف‌آرايي بشر را در برابر خدا و موجودي به نام خالق بشر و عالم بشريت شاهديم. گرچه محتواي هيچ‌يك از اين سه يكي نيست اما همه در يك راستا بوده و به نوعي حلقه‌هاي يك زنجير‌اند.

مسيري كه در «گابريل» با توهين به فرشتگان مقرب خدا و اعلام جنگ فرشتگان با خدا آغاز شد، در «لژيون» به اوج خود مي‌رسد و مايكل يا همان ميكائيل كه در فيلم گابريل جاي شيطان را گرفته بود و فساد و پليدي از جانب او بود در فيلم لژيون در برابر صف فرشتگان نازل كننده عذاب و برپا كنندگان رستاخيز مي‌ايستد تا از تولد كودك نامشروع يك پيش‌خدمت ساده به نام چارلي كه به همراه جمعي در يك فروشگاه ميان راه به نام آبشار بهشت گير افتاده‌اند، حمايت كند و نسل بشر را از خطر انقراض و آغاز رستاخيز كه شروع حكومت و ابتداي سلطنت خداست، بگيرد.

در اين فيلم ديگر اثري از خداي واحد و فرشتگان نيست. خداي واحد در فيلم جاي خود را به خدايان خُرد و ستيزه‌جويي داده كه براي به دست‌گيري قدرت مطلق و خدايي كائنات هر لحظه در نبرد و كشتار مردمان به‏سر مي‌برند.

باستان‌گرايي از نوع يونان‌زدگي

آنچه از اول تا آخر فيلم به صورت متوالي در برابر ديدگان تماشاچي تكرار مي‌شود، اسطوره‌هاي باستاني و شرك‌آميز يونان است كه بزرگ‌ترين و برترين اين اسطوره‌ها خداي خلقت است كه به خداي آسمان شهرت دارد. در اين فيلم زئوس كه پدرش را اخته كرده و خود را خداي خدايان ناميده خدايگان عدل و داد معرفي مي‌كند كه تنها به دليل ناسپاسي بندگان اجازه مجازات به برادرش هادس مي‌دهد تا با اين مجازات بندگان به شأنيت و جايگاه خود پي ببرند و در مقابل خدايان صف‌آرايي نكنند.

البته فيلم در جاي ديگر به جفاي اين خداوندگار و هم‏خوابگي او با همسر آكريسيوس براي درس عبرت كردن قيام او براي تمام آدميان عليه خداوندي خويش اشاره دارد. اما فضاي كلي فيلم به‎گونه‌اي است كه تا آخر فيلم به خوبي‌هاي فراوان زئوس و علاقه بي‌حد و حصر او به نسل بشر اشاره دارد تا آنجا كه نگرفتن جان آكريسيوس و تنها بسنده‌كردن به آن عمل نامشروع و غيرانساني را هم به پاي اين دادگري وي و بشردوستي‌اش مي‌نويسد.

تقريبا اسطوره‌اي نيست كه در فيلم به آن اشاره شده باشد و ربطي به يونان باستان نداشته باشد. گرچه همين اسطوره‌ها را ميان اقوام و ملل ديگر چون روميان هم مي‌توان يافت اما آنچه از سير تطور اسطوره‌ها برمي‌آيد همين اسطوره‌هاي يوناني هستند كه نام عوض كرده با هويتي جديد به ملت‌هاي بعد از خود و تمدن‌هاي همسايه چون روم راه يافته‌اند.

ريشه اومانيسم در يونان باستان

بيش از آنكه تقدم تمدن يونان بر روم و ساير تمدن‌هاي بعد از يونان مهم باشد، شكل و شمايل اسطوره‌هاي يوناني و خدايان ايشان مهم است. با كمي مطالعه در فرهنگ اديان باستاني مي‌توان به راحتي دريافت بيشتر اسطوره‌ها و الهه‌هاي آنها چهره و پيكري غيرانساني دارند و بيشتر شبيه مظاهر طبيعت، حيوانات و تركيبي از برخي از اينها هستند. در اين ميان آنچه خيلي برجسته مي‌نمايد، شكل و شمايل انساني خدايان باستاني يونان است. در واقع مي‌توان گفت بشرگرايي افراطي و تقدس بخشي به انسان و بالا بردن او تا حد خدايي تنها در يك تمدن بسيار برجسته است و اين تمدن همان يونان باستان است. اين فيلم هم به همين مسئله به خوبي اشاره دارد و انسان معيار فيلم كه با كاراكتر شخصيتي پرسيوس شناخته مي‌شود، نيمي خدا و نيمي انسان است و از همين رو است كه خدايي در خون او بوده و قادر به انجام كارهايي است كه از عهده ديگران ساخته نيست.

نسل ويژه؛ فرزندان خدا

اين فيلم هم مانند قريب به اتفاق فيلم‌هاي منجي‎گرايانه هاليوود عناصر ويژه‌اي را براي منجي خود قائل است كه ديگر كاراكترهاي فيلم از داشتن آن عاجزند و اين همان نقطه افتراق قهرمان داستان از شخصيت‌هاي جنبي قصه است هرچند حضوري بسيار پررنگ در فيلم داشته باشند.

نسل قهرمانان هاليوود كه گاه با نشان خون اصيل در برابر مغول‌ها يا همان افراد بي‌استعداد و عادي جامعه در فيلم‌هايي چون «هري پاتر» به چشم مي‌خورند، شبيه اين نشان‌ها را در كارتون و فيلم «شگفت‌انگيزان» و «چهار شگفت‌انگيز» نيز به وضوح مي‌توان يافت. در برخي فيلم‌هاي ديگر داشتن قدرت جادو و تسلط بر محيط پيرامون نشان ويژه و اختصاصي شخصيت اصلي فيلم است كه نمونه اينها را در «جمجمه‌هاي دوست داشتني» و «شاگرد جادوگر» مي‌بينيم.

در اين فيلم شاخصه بارزي كه پرسيوس به عنوان قهرمان قصه دارد و ديگران از داشتن آن عاجزند صفت فرزند خدايگان بودن و ويژگي نيمه خدايي وي است. همين خصيصه او را تا آنجا پيش مي‌برد كه بر همه مسائل و مصائب پيروز مي‌شود و خداي سرزمين مردگان را به كمك شمشير زئوس به قعر جهنم مي‌فرستد و آسايش و شادي را براي مردمان هديه مي‌آورد.

نكته قابل ذكر اينجاست كه تنها او نيست كه از اين موهبت بهره‌مند است. «آيو» كه از جانب زئوس نگهبان او در آخر سر هم همسري است كه زئوس براي او هديه كرده نيز داراي اين ويژگي است و اين دو كه به نوعي شخصيت مثبت و مهم داستان هستند از يك ويژگي مشترك بهره دارند.

الهيات مشركانه يوناني بهجاي توحيد

در افسانه‌ها و اسطوره‌هاي يونان آنچه در ابتداي خلقت موجود بود و از آن ساير مخلوقات به‏وجود آمد، خدايان قدرتمند و جاه‌طلبي بودند كه كار هميشگي‌شان دسيسه و نيرنگ براي به دست آوردن قدرت خدايي عالم بود. اين خدايان براي آن‌كه نزاع كمتري با هم داشته باشند، قدرت را ميان خود تقسيم كرده بودند اما باز هم زياده‌خواهي و شهوت‌راني آنان را به سوي توسعه قلمرو خويش و تعدي به قلمرو خدايان ديگر كه رقباي او بودند مي‌شد. آنچه از اول تا آخر فيلم بيش از هر چيز ديگر بيننده با آن روبرو است، همان داستان دسيسه خدايان براي به دست آوردن قلمرو و رعاياي خدايگان رقيب است.

در الهيات اسطوره‌اي يونان هر خدايگاني قدرت، قلمرو، رعايا و قانون ويژه‌اي براي خود دارد. در اين باور برخي بلايا با دعواي ميان خداوندان توجيه مي‌شود درست همان چيزي كه در فيلم هم القا مي‌شود مانند رها شدن كراكن توسط هادس به بهانه تأديب مردم اما در واقع براي به دست گرفتن ملك و ملكوت از دست زئوس.

منجي زنا‌زاده

آنچه در بسياري از فيلم‌هاي مهم، استراتژيك و آخرالزماني هاليوود به ويژه در سال‌هاي اخير بيش از پيش به چشم مي‌خورد، معرفي موعود و منجي به عنوان يك فرد عادي و حتي انساني پست و پست‎فطرت از درون جوامع غربي است كه تنها ويژگي او تهور و نترسي، باور به توانستن، ايمان به قدرت درون و كشف آن توسط ورزش‌ها و آئين‌هاي ورزشي - عرفاني شرق و . . . است. گاه هاليوود پستي را به نهايت مي‌رساند و شخصيت منجي آخرالزمان را فردي معرفي مي‌كند كه نه‏تنها از افراد جامعه از نظر ويژگي‌هاي اخلاقي و انساني بالاتر نيست بلكه حتي در نهايت ذلت و خواري است و حتي ريشه و عامل تولد او هم مطابق هيچ دين و آئيني صحيح، قانوني و شرعي نيست.

«پرسيوس» كه منجي فيلم و موجودي نيمه‌خداست، نه‏تنها به خاطر نسبتي كه با خداي آسمان دارد، معنوي و روحاني نيست بلكه فيلم تعمد دارد تا او را فردي خشك، خشن و بي‌روح معرفي كند كه از رابطه نامشروع زئوس با همسر يكي از پادشاهان زميني متولد شده بود. اين اولين فيلمي نيست كه در آن تصريح به زنازادگي منجي مي‌شود و يقينا آخرين آن هم نخواهد بود. از جمله فيلم‌هايي كه در آن منجي از راه نامشروع متولد مي‌شود، مي‌توان به فيلم «لژيون»، «2012» (Doomsday) و . . . اشاره كرد. شايد علتي را بتوان براي اين كار يافت و آن اينكه هاليوود با مخاطباني در ارتباط است كه به آئين مسيح معتقد‌اند و عيسي‎بن مريم(ع) را مسيحاي موعود و منجي آخرالزمان مي‌دانند كه قرار است از آسمان بازگردد، اما همين مسيحا در نگاه يهوديان لجوج جز دجالي بيش نبود كه خود را مسيحا ناميد. آنان كه تحمل وي و آئينش را نداشتند، انگ رابطه نامشروع به مادر او زدند و فرزندش را كه معجزه خدا و پيامبري اولوا العزم بود، كودكي نامشروع خواندند. اين مسئله در بسياري از فيلم‌ها به صورت نامحسوس و غيرمستقيم و گاه به صورت مستقيم و در قالبي هتاكانه مانند فيلم آخرين وسوسه مسيح ساخته مارتين اسكورسيزي تكرار مي‌شود و به مسيحيان جهان و به ويژه ايالات متحده كنايه زده مي‌شود كه: منجي‌اي كه شما از آن دم مي‌زنيد، فردي است كه از راه رابطه نامشروع پا به اين دنيا نهاده است.

اين فيلم در اين نوع از توهين به حضرت مسيح گوي سبقت را از فيلم‌هاي مشابه برده زيرا در اين فيلم تصريح به هم‎خوابگي خداوندگار با زني از انسان‌ها و تولد كودكي كه منجي است و با آنكه از خواندن و دعا به درگاه خداي پدر بيزار است، اما در نهايت ملك او را از دست خداوندگار شيطاني و پستي چون هادس نجات مي‌بخشد و در سكانس پاياني فيلم زئوس به او مي‌گويد: گرچه تو خدايي را نپذيرفتي و مي‌خواهي در قالب انسان زندگي كني اما مردمان به خاطر فداكاري و ايثار تو و اينكه ايشان را از دست موجودي پليد مانند هادس نجات بخشيدي، خواهند پرستيد. اينها كه كنار يكديگر قرار مي‌گيرند، يادآور مؤلفه‌هاي مسيحي مي‌شوند كه صهيونيسم تلاش دارد وي را دجال معرفي كند.

 

ايران‏ستيزي

چهل دقيقه از ابتداي فيلم مي‌گذرد. پرسيوس و دوستانش در تعقيب آكريسيوس هستند كه اكنون آلت دست و ابزاري براي پيشبرد اهداف هادس شده است. از دل كوه و دشت به ورودي دروازه اديان مي‌رسند بعد ستون‌هاي به‏جا مانده از تخت جمشيد را مي‌بينند. وقتي كمي جلوتر مي‌روند نشان «پرسپوليس» يا همان اسب دوسر كه بايد روي سرستون باشد روي زمين افتاده. صحنه، نشانه‌ها و نمادها به گونه‌اي است كه بيانگر سرزمين ايران است.

عقرب‌هاي غول‌آسايي هم كه از خون ريخته‏شده آكريسيوس روي زمين به‏وجود آمده‌اند، شايد اشاره به اسطوره‌هاي ايراني باشد. مطابق اين افسانه‌ها وقتي اهريمن در كالبد جوان ظاهر مي‌شد، لباسي بر تن داشت كه پر از عقرب بود. اين كه عقرب از دل خاك ايران مي‌جوشد، شايد كنايه از اهريمني‌بودن ايران از نگاه هاليوود باشد.

البته اين نكته فراتر از احتمال است و فيلم‌هاي بسياري كه ضد ايران در هاليوود ساخته مي‌شود، نشان عداوت و كينه سرشار و هميشگي سردمداران اين شهرك‌هاي صهيونيستي با ايران اسلامي است. نمونه اين دشمني‌ها را در فيلم‌هايي مانند «بدون دخترم هرگز!»، «سنگسار ثريا»، «كشتي‌گير» و . . . به وضوح مي‌توان يافت.

شيعه‌ستيزي

از موارد ديگري كه در اين فيلم عليه اديان موضوع گرفته شده، جايي است كه پرسيوس که از معبد آتنا و از نزد مدوسا زنده بازمي‌گردد، دوباره با آكريسيوس كه توانسته بود از دست او بگريزد، روبه‏رو مي‌شود. قبل از اينكه پرسيوس بتواند كاري كند، آكريسيوس شمشير دوسري را كه در دست دارد، در قلب آيو فرو مي‌كند. با همين شمشير دوسر شمشير پرسيوس را از وسط دو نيم مي‌كند.

استفاده از شمشير دوسر در هيچ‏يك از فيلم‌هاي هاليوودي رايج نيست. تنها در يك فيلم هاليوودي كه كارگردان آن يك مسلمان سنّي‏مذهب به نام مصطفي عقاد است، اين شمشير به خدمت گرفته شده است و آن هم براي نشان دادن و به تصوير كشيدن شخصيت امير مؤمنان عليه السّلام. در فيلم «محمّد رسول الله(ص)» هيچ تصويري از امير مؤمنان نشان داده نمي‌شود و حتي بسياري از مناصب امير مؤمنان به زيد پسرخوانده رسول خدا داده شده است. اما در جنگ احد وقتي مي‌خواهد رشادت حضرت امير را به تصوير بكشد، از مولاي متقيان تنها به نشان دادن شمشيري دوسر بسنده مي‌كند. اين شمشير كه بيانگر ذوالفقار است، به جاي داشتن دو لبه تيز كه در واقع اين‎گونه بوده، به شكل تحريفي نشان داده شده و دو سر جدا از هم دارد.

گرچه در واقع ذوالفقار به اين شكلي كه هاليوود ترسيم كرده، نيست اما وقتي تنها شكل عرضه‏شده است، اين شمشير نشان‌گر فردي است كه آن را در دست دارد و گنجاندن چنين شمشيري در فيلم نبرد تايتان‌ها آن‌هم بعد از تخريب چهره ايران و ايران‏ستيزي چيزي جز اسلام‎ستيزي آن‎هم از نوع ستيز با اسلام جهادي و اسلام قيام و شهادت نيست. آيا شخصيتي برتر و بالاتر از امير مؤمنان در دفاع از اسلام يافت مي‌شود؟ چرا غرب نبايد در تخريب ريشه اسلام جهاد و شهادت و سياه‎نمايي آن نكوشد؟! مگر جز عليّ‎بن ابي‎طالب مقتداي ديگري براي اسلام قيام و انتظار وجود دارد؟ مقتدايي كه تنها او شايسته است امير مؤمنان خطاب شود و لاغير!

جن يا عرب

در سكانس تخت جمشيد وقتي چند عقرب جديد به سوي پرسيوس و ياران خسته‌اش مي‌آيند، موجوداتي عجيب و غريب به كمك اين گروه به‎اصطلاح پهلوان مي‌شتابند كه از آنان با عنوان ديجن «Dijnn» يا قاتلين بيابان ياد مي‌شود. اين موجودات، لباس عرب‌هاي باديه‎نشين بر تن دارند، به زبان عربي صحبت مي‌كنند و مركب‌هايشان شتر است.

جدا از كمكي كه به پرسيوس و دوستانش در انجام مأموريتشان مي‌كنند و در همين راستا سركرده اجنه در معبد آتنا جان خويش را فداي آرمان پرسيوس مي‌كند، نكته‌اي كه قابل تامل است همبستگي نمادهايي مانند بيابان، شتر، لباس عربي، عمامه و برخي نمادهاي عربي - اسلامي با اسلام در هاليوود است. در اين فيلم اجنه كه با لباس اعراب بدوي ظاهر مي‌شوند و در كنار عقرب‌هاي غول‌آسايي كه رام كرده‌اند، مركب اصلي ايشان شتر است به نوعي نماد اسلام تسامح و حتي بالاتر نماد اسلام ناب آمريكايي است كه به جنگ خدا مي‌رود و از اسلام چيزي جز لباس و شترش را ندارد اما فرهنگ و باورش هماني است كه غرب در پي آن است. حتي در اين راه مي‌ميرد تا فرد برگزيده بشر به آرمان خويش برسد.

جمع‌بندي

بنابر گزارش پايگاه اطلاع‌رساني امپاير آن‎لاين، عنوان قسمت دوم فيلم سينمايي نبرد تايتان‌ها، «خشم تايتان‌ها» يا «Wrath of the Titans» است و اين فيلم اكشن فانتزي در بهار سال 2012 ميلادي روي پرده سينماهاي سراسر جهان خواهد رفت. اين خبر و انتشار نسل سوم بازي خداي جنگ (GOD OF WAR) آن‎هم تقريبا همزمان با انتشار فيلم، نشان دهنده ادامه‌دار بودن اين پروژه و اهميت اين موضوع از سوي سازندگان هاليوودي آن است. فيلم نبرد تايتان‌ها در راستاي جا انداختن فرهنگ و باور به خدايان فيلمي انحصاري نيست. مشابه اين روند را به شكلي آرام‌تر و غيرمحسوس‌تر در فيلم «The Chronicles of Riddic» شاهديم.

حركتي كه غرب امروز در ميانه راه آن است، مبارزه با اديان توحيدي، مفهومي به نام خدا، مقدسات، فرشتگان، مفهوم نبوت و انبيا و هرچه كه قداستي بالادستي و فرابشري را به انسان معرفي كند. اين مبارزه كه قديمي‌ترين دعواي بشري است و همگان آن را با دعواي خير و شر و حق و باطل مي‌شناسند، امروز با جديدترين ابزار و با كمك تاثيرگذارترين رسانه‌ها و با قدرتي وصف‌ناپذير به حركت خود ادامه مي‌دهد.

** منابع

* دكتر فاطمي، افسانه طلاهاي المپ، دانشگاه ملي، يييي

* راجر لنسلين گرين، اساطير يونان، سروش، يييي

* ويل، دورانت. تاريخ تمدن، يونان باستان (جلد دوم) ترجمه اميرحسين آريان‌پور و ديگران. سرويراستار، محمود مصاحب. چاپ ششم، تهران: شركت انتشارات علمي و فرهنگي

* ژوئل اسميت. فرهنگ اساطير يونان و روم، ترجمه شهلا برادران، خسروشاهي. چاپ دوم: 1387 انتشارات روزبهان، چاپ فرهنگ معاصر

* جي.سي.كوپر. فرهنگ مصور نمادهاي سنتي، ترجمه مليحه كرباسيان، سال 1379، نشر فرهاد

* حسين توفيقي. آشنايي با اديان بزرگ

*فرهنگ اديان جهان ص 56


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : دوشنبه 30 خرداد 1390
نویسنده : konami

 
 
اروپا در قرن دوازدهم. آهنگر جوانی به نام بالیان که پس از خودکشی همسرش ایمان خود را از دست داده ، با ورود چند جنگجوی صلیبی به دهکده ، با پدرش گادفری آشنا می شود. بالیان که تا آن لحظه از وجود پدرش اطلاع نداشته ، پیشنهاد او مبنی بر رفتن به بیت المقدس را رد می کند. اما پس از مدتی کوتاه به دلیل کشتن راهبی سنگدل ، به دنبل پدرش به راه می افتد. در طول راه شیوه های شمشیرزنی و شوالیه گری را از پدر و همراهانش می آموزد. گادفری در نبردی برای رهانیدن بالیان از چنگ مامورین حکومتی زخمی می شود و از او می خواهد در صورت مرگش جان و شمشیر خود را در راه حمایت از بالدوین چهارم ، حاکم بیت المقدس وقف کند. بالیان می پذیرد و پس از رسیدن به قدس و مرگ پدر جایگاه و عنوان او را در دربار بالدوین صاحب می شود. دربار پر از توطئه های کسانی چون گای دو لوزینان است که چشم به ازدواج با سایبلیا ، خواهر بالدوین و تصاحب تاج و تخت او دارد و برای رسیدن به مقصود از به راه انداختن جنگ میان مسلمانان و مسیحیان نیز ابایی ندارد. سایبلیا و بالیان عاشق یکدیگر می شوند و این امر آتش کینه را در دل گای می افروزد. سرانجام توطئه های او و رینالد به سرانجام می رسد و با کشته شدن خواهر صلاح الدین ایوبی ، ارتش مسلمانان بیت المقدس را محاصره می کنند. حال بالیان باید به وظیفه خود نسبت به بالدوین در دفاع از شهر عمل کند ...








ریدلی اسکات

( Ridley Scott )

کارگردان کهنه کاری است و در هر زمینه ای طبع آزمایی کرده است. کارنامه قابل اعتنای او با دوئل کنندگان

( The Duellists )

و بیگانه

( Alien )

آغاز می شود ، در دهه هشتاد اوجی چون

Blade Runner

را به خود می بیند و در دهه نود به فیلم فمینیستی تلما و لوئیز

( Thelma & Louise )

، سرباز جین


( G.I. Jane )

و گلادیاتور

( Gladiator )

می رسد. فیلم های بیگانه ، Blade Runner و تلما و لوئیز هر کدام امروزه در میان کلاسیک های گونه خود قرار می گیرند ، اما آن چه در سال های اخیر باعث شده تا نام اسکات بر سر زبان ها بیفتد ، سعی وی برای احیای ژانر مرده حماسی/ تاریخی است که با گلادیاتور آن را آغاز کرده و اینک به سلطنت آسمانی ( استعاره از بهشت ) رسیده است.



سلطنت آسمانی ظاهری کلاسیک دارد و بیراه نیست اگر به زودی با فیلم های حماسی / تاریخی اسپارتاکوس


( Spartacus )

و بن هور

( Ben-Hur )

مقایسه شود. قصه پیرامون قهرمان جوانی شکل می گیرد که در طول سفری درونی و بیرونی به مقام فرماندهی می رسد و با عشق ، وظیفه و نبرد برای ایده آلی مقدس آشنا می شود. اصرار فیلمنامه نویس و کارگردان در انتساب او به دوران تاریخی خاص از جهت ***** اجتماعی نیز بر این شباهت ها می افزاید. اما فراموش نکنیم که گلادیاتور او در مقام مقایسه با شجاع دل

( Braveheart )

مل گیبسون

( Mel Gibson )

ویژگی خاصی داشت که به بالیان نیز به ارث رسیده است و آن فاصله میان او و تماشاگران است که همواره حفظ می شود.











فیلم با صحنه تاریک و پر از نگون بختی به خاک سپردن همسر بالیان آغاز می شود که نشان دهنده سرشت دورانی است که قهرمان فیلم در آن زندگی می کند. در همین سکانس آغازین به تم اصلی فیلم اشاره می شود. زنی خودکشی کرده و از این رو طبق رسوم کاتولیک ها تشیع نمی شود. راهبی سنگدل او را گناهکار و دوزخی اعلام می کند و امر به بریدن سرش و سپس به خاک سپردن او می کند. این رفتار بالیان ، همسر زن متوفی را درگیر نبردی اخلاقی می کند که در آن موضوعاتی چون ایمان و قدرت آن به چالش طلبیده می شود. قدرتی که می تواند از طرف هر کسی با هر دینی به شکلی خشونت طلبانه به کار گرفته شود.



روح بالیان هم چون اروپایی که در آن زندگی می کند تیره و تار شده ، از طرفی فقدان خانواده و مرگ همسر بر روح و جانش چنگ انداخته و از طرفی دل نگران آخرت همسر است. راه نجات از این حرمان توسط پدری ناشناس- تا آن لحظه – به او عرضه می شود : سفر به سرزمین مقدس و در پیش گرفتن زندگی سلحشوری و شوالیه گری.


نقطه شروع این سفر جغرافیایی که بعد تبدیل به سیر و سلوکی درونی هم می شود ، عذاب است و آن چه قرار است قهرمان ما به آن برسد ایمان و آرامش روحی و هم چنین نجات روح همسرش از سوختن در میان شعله های آتش دوزخ است.اما بالیان در طول سفر و مخصوصاً هنگام محاصره شهر به شکلی طعنه آمیز در می یابد که از سوی خدایی که همسرش به طرف او گرویده و خود نیز در جست و جوی آن است ؛ رها شده است. او در پایان سفر و هنگام محاصره به این نتیجه می رسد که آن چه وی تا آن لحظه با آن در حال نبرد بوده ؛ اصول جزمی دین بوده که با باورهای شخصی و انسانی اش در تضاد است و سرانجام می پذیرد که در مقام مقایسه باید به باورهای شخصی و دنیوی خود الویت بدهد ، حتی اگر مقصود حفظ سلطنتی الهی بر روی زمین باشد. چون زمین قواعد خود را دارد.









این اتفاق در جبهه مقابل نیز برای صلاح الدین ایوبی رخ می دهد ، اما چون فیلم قصه او نیست چندان به مقایسه او با بالیان پرداخته نمی شود. در جبهه مسیحیان کسی حضور دارد که به ایده آل های انسانی بهای بیشتری می دهد : بالدوین چهارم ، کسی که برای حفظ صلح میان مسلمانان و صلیبیون از هر راهی وارد می شود. او و صلاح الدین ؛ بالیان های مسن تر و با تجربه تری هستند که لزوم همزیستی مسالمت آمیز را دریافته اند و آن گاه که جنگی ناگزیر پیش آید ، باز به اصول انسانی خود در برخورد با جنگجویان و اسرا وفادار می مانند. هر دو طرف درگیر سقوط را تجربه کرده اند و پیام آنها و در واقع ریدلی اسکات برای بالیان و ما ، بالدوین بودن و صلاح الدین بودن است تا به جای اصول لایتغیر دینی خصلت ها و باورهای انسانی را بر زندگی دنیوی حاکم کنیم و ایمان بشر به نیکی و بدی را عامل رهایی بخش خود بدانیم.



سلطنت آسمانی در زمانه ما که جنگ های صلیبی تازه ای در آن جریان دارد ، فیلمی با اهمیت است و بر خلاف نامش که پیش داوری هایی را نیز بر می انگیزد ، در آن تبلیغی برای مسیحیت یا اسلام دیده نمی شود. اسکات و فیلمنامه نویس اش کوشیده اند تا چهره ای منطقی از شخصیت های اصلی آخرین جنگ صلیبی ترسیم کنند. صلاح الدینی که او روی پرده مجسم می سازد مایه غرور هر انسانی – مسلمان یاغیر مسلمان - است، تصویری که برای آشتی بخشیدن به نبرد کور و بی هدفی که امروز میان مسلمانان و مسیحیان و حتی دیگر ادیان وجود دارد، ساخته و پرداخته شده است. این نگاه واقع بینانه در فیلمی هالیوودی - حتی اگر بسیاری آن را به فرصت طلبی تعبیر کنند - ستایش بر انگیز است.













سلطنت آسمانی با وجود دقت اسکات در پرداخت شخصیت ها به دلیل ضعف در سناریو ، هم چون گلادیاتور ، نمی تواند و حتی نمی خواهد حقایق تاریخی را به دقت منعکس کند. قصه اصلی فیلم نیز که جنگ های صلیبی به عنوان پس زمینه آن به کار رفته ؛ چندان قرص و محکم نیست ، با این حال اسکات به دلیل حفظ فاصله میان تماشاگر و قهرمان قصه اش موفق می شود تا آن را هم داستانی کلاسیک و هم قصه ای به روز کند.


در نگاه عمیق تر داستان آشنای سلطنت آسمانی درباره کسی که قدرت درونی خود را کشف می کند ، به دغدغه اصلی انسان قرن بیستمی تبدیل می شود : یافتن زیستگاهی امن و از دیدگاه ***** کمک به ساخته شدن یک فرهنگ استاندارد جهانی و اومانیستی . بالیان در طول سفر عشق و نفرت را تجربه می کند و به دلیل اعتقادات شخصی خود سبب ساز چرخش تاریخ و دادن جهتی تازه به آن می شود







|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : دوشنبه 30 خرداد 1390
نویسنده : konami
نویسنده: مهدی وزیریان - چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٩

به یاد او که...

کارگردان: بهرام بهرامیان

نویسنده گان: بهرام عظیم زاده و امیر پوریا (بازنویسی فیلمنامه)

تهیه کننده: علی معلم

محصول: دنیای تصویر- 1388

نمره کلی من: ٢٠/١۴

جمله فیلم –از دید من-: تنها از خودت بترس

و

از ماست که بر ماست

 


  25 اردیبهشت، فرهنگسرای ارسباران، نمایش و نقد فیلم "آل"

 

خلاصه:

مهندسی جوان (سینا) از سوی شرکتی که در آن کار می کند و با سفارش منشی شرکت برای ماموریت کاری به ارمنستان اعزام می شود و همسرش (فریبا) را نیز با خود همراه می کند. او که به شدت دچار روان پریشی ست، همواره از دزدیده شدن فرزند در راهش توسط موجودی به نام آل نگران است...

 

نقد من:

از دسته ژانر های کمیاب در آثار سینمایی ایران ژانر هیجانی (Thriller) به معنای واقعی آن است (به عمد "هیجانی" می گویم و از "وحشت" یا Horror اجتناب می کنم که دلیل آن تاکید نویسنده و کارگردان فیلم بر قرار گرفتن فیلم در ژانر هیجانی-روانشناسی ست) و به همین سبب ورود جدی و موثر صاحبان فکر (و احیاناً تقلید) این دسته فیلم ها تمهیدات مناسبی را می طلبد. اگر "آل" را با پیش فرض های ناشی از تبلیغات وسیع فیلم در یکی دو سال اخیر ببینید، بی شک سرخورده خواهید شد! فیلم قرار نیست در ژانر وحشت جای گیرد و به جز یکی دو صحنه مربوط به خیال بچه دزدی در یک کلبه و چند صدای غافلگیر کننده چیزی برای ترس ندارد (هر چند ممکن است برای برخی افراد  در همین حد هم ترسناک باشد!).

فیلم با صدا و بازی علی معلم آغاز می شود، او را باید سفارش دهنده اصلی اثر و فرد اصلی وارد شونده به حیطه این ژانر دانست. در فیلم، او پزشکی ست که بیماری اضطراب سینا (با بازی مصطفی زمانی) را کنترل می کند (و چقدر هم خوب بازی می کند این علی معلم! هر چند کوتاه). این صدا به ما می گوید که برای آرامش اعصاب چطور چشمان خود را ببندیم و تصورات ذهنی مان را تخلیه کنیم. شاید معلم می خواهد بگوید که هدف فیلم من هم درمان یک درد است و من، معلم این روش!

سینا می شنود که "آل" موجودی ست که هفته آخر حاملگی می آید و نوزاد را می برد. این او را دچار اضطرابی شدید تر می کند که تا آخر فیلم همراه اوست.

ظاهراً همسرش (فریبا با بازی هنگامه حمید زاده) قرار است نزد پزشک زنان برود، سینا می پرسد که چرا پزشک مرد؟.. می رویم به مطب این پزشک و می بینیم که این فرد که ظاهراً عموی فریبا نیز هست چیزی کم از زنان ندارد! شاید در اینجا متوجه این مطلب نشویم که باید از سینا بپرسیم: از همین آدم می ترسیدی؟! این که مرد نیست!! نویسنده دارد سعی می کند اضطراب های سینا را بیهوده جلوه دهد. با این حال، بازی پزشک بیشتر برای ژانر کمدی مناسب است و نه چنین فیلمی و به وضوح از اثر بیرون می زند. اصولاً قرار نیست در ژانر هیجانی یا ترسناک بخندیم؛ قرار است؟! (با کارگردان که مطرح کردم، ایشان هم قبول داشتند)

ار اینجاست که دچار درگیری های ذهنی سینا می شویم و باید با دیدن صحنه های به ظاهر عادی با ذهن او همراه شویم و ترس درون او را از دریچه تصویر تجربه کنیم. نوری در آسانسور شروع این ماجراست. باز شدن در آسانسور و ترس ناشی از آن اما زائد است. چرا؟ چون برای فریبا ترس  می آفریند و نه سینا! قرار نیست به جای فریبا هم بترسیم که..؟! بازی حمید زاده غلو شده است. او ظاهراً قرار است نقش زنی پر انرژی و با جنب و جوش را بازی کند که در این راه دچار افراط شده و حرکات و گفت و گو های او در اغلب اوقات از فیلم بیرون می زند.

خرافی بودن سینا در اینجا مشخص می شود: دعای زن حامله و انواع و اقسام وسایل دوری از چشم زخم را به بهای نسبتاً گرانی می خرد.

او و همسرش به محل شرکت می رسند و از پایین می بینیم که منشی شرکت (الهه؛ با بازی بسیار خوب آناهیتا نعمتی که ظاهراً به سبب تشابه اسمی با اناهیتا نعمتی به آنا تغییر نام داده است) بر کنار پرده ای قرمز که در باد موج می خورد در انتظار اوست. سکانس بدیعی ست.. شاید نمونه اش را در فیلم های ایرانی نداشته ایم. اصولاً گیرایی انواع مشابه فیلم های خارجی را در همین القائات فراوان تصویری به جای گفت و گو های مستقیم می دانم که در این صحنه نمونه زیبایی از آن دیده می شود. فریبا (و ما) احساس می کنیم که در این نگاه و انتظار چیزی بیش از رابطه یک مهندس و منشی نهفته است – و آن را در رنگ واضح قرمز صحنه احساس می کنیم- .. و درست است؛ الهه نشان می دهد که به سینا علاقه مند بوده و هست.. هر چند هرگز مستقیم چیزی نمی گوید. باز هم بلند شدن سینا از روی صندلی در نمایی که  الهه از پشت سر به او نزدیک می شود غلو شده است. با این حال انگار داریم بازی تاثیر گذاری از نعمتی می بینیم..

بر خلاف گفته و میل الهه، سینا با همسرش به ارمنستان می رود و ساموئل (با بازی همایون ارشادی) که به استقبال سینا آمده، از دیدن همسر او جا می خورد. از چینش ماجرا تا اینجا به این می رسیم که گویا الهه ترتیب سفری ظاهراً کاری برای سینا داده تا خود که دائم به ارمنستان سفر می کند مدتی با او تنها باشد (چقدر این ترکیب زمانی-نعمتی و رابطه این دو شبیه رابطه زمانی-ریاحی در یوسف پیامبر در آمده بود). در رفتار های سینا پیداست که چندان تمایلی به این رابطه ندارد و ظاهراً به همسرش وفادار است.

او در ماشین ساموئل می گوید که حتماً در اینجا افسردگی خواهم گرفت. چرا؟ دلیلش درونی است وگرنه نمای کشور ارمنستان آفتابی ست و طبیعت، زیبا. از اینجاست که به اثر درون انسان بر همه چیزش پی می بریم و یادآوری می شود که اثر محیط بر روحیات و افکار و اعمال در درجه دوم اهمیت قرار دارد.

خانه ای که باید به آنجا بروند کمی عجیب است.. لااقل زیادی بزرگ است. نمای بیرونی خانه شاید ما را به یاد شرکت سینا بیندازد.. و البته کمی بعد با دیدن پرده هایی شبیه به همان شرکت توجه ما بیشتر جلب این شباهت ها می شود و کم کم می خواهیم بگردیم دنبال این شباهت ها. وجود شباهت های تصویری – یا نشانه ها- یکی از مصادیق برای این احساس است که داریم فیلمی روانشناسانه را می بینیم.. البته اگر با نویسنده ای کاربلد طرف باشیم.. و البته در اینجا چنین است و به قول امیر پوریا، کارگردان و نویسنده دچار دقت بیش از حد شده اند! (معنای این بیش از حد را نفهمیدم، دقت هر چه بیشتر، بهتر! اما به نظرم مقصود این بود که از باقی قضایا غافل شدیم).

سینا سگی باردار را دور می کند و از فریبا –با تشر- می خواهد که به او نگاه نکند، چرا؟ چون شگون ندارد! این هراس از رویداد ها دارد در وجود او جمع می شود. استاد مطهری بحث زیبایی در این زمینه داشته اند؛ درباره نحوست اشیاء و زمان ها که بسیار جالب بود؛ انسان دارد با این ها از خود سلب مسئولیت می کند، که اگر حادثه ای ناخوشایند پیش آمد بگوید: دیدی!؟ به خاطر ... بود!

سکانس ها از نظر تبیعت از یکدیگر تا حدی دچار دو گانگی اند؛ در صحنه ای نماهای ژانر هیجانی (یا وحشت) را می بینیم و در صحنه ای دیگر نمای فیلم های واقع گرا. شاید این تصمیم عمدی نویسنده و کارگردان است برای نشان دادن این تنیدگی واقعیت و خیال.. که در این صورت باز هم کاری بدیع و قابل تحسین است.

ورود سینا به خانه با نخستین نشانه های فیلم وحشت همراه می شود؛ چراغ ها روشن نمی شوند! و صدای بچه –یا زنی- که می دود و می خندد (و مرا به یاد صدایی مشابه در بازی Silent hill انداخت)

نمی دانم چرا فریبا اصرار دارد که دائماً با همسرش با لحن کودکانه حرف بزند.. زیادی است..

اغلب قسمت های فیلم در ارمنستان می گذرد. یکی از دلائل این کار می تواند جهانی نمایاندن فیلم باشد، با نداشتن پوشش زنان این کشور و شباهت بنا ها به بنا های اروپایی. بنا به گفته نویسنده اما، دلیل دیگر آن اعتقاد مشترک ارمنی ها به آل بوده است. در کنار این، دیدن زنان بی حجاب سر و مقایسه جالبی که با زنان ایرانی فیلم که با حجاب ظاهر می شوند از موارد مثبت این اقدام است؛ زیبایی حجاب و تشخّص زن – که البته با لباس های زیبا نیز به چشم می آید- مشهود است.

نما از بالای سر سینا، تاب خوردن و صدای ناهنجار روغن نخورده چراغ سر درِ خانه همراه با سکوت و خلوتی محوطه با باد و گرد و خاکی که به پا می شود همه در قالب ژانر وحشتند.. حالا آقای پوریا اصرار دارند که فیلم در ژانر وحشت نیست.. چشم! به هر حال آنچه مهمتر است نظر نویسنده و کارگردان است.. هر چند ما همه مؤلفه های تصویری ژانر دیگری را دیده باشیم (و به این اضافه کنید برخی پوستر های تبلیغاتی فیلم و تیزر تبلیغاتی فیلم در تلوزیون را)..

نام صاحب خانه "آلوارد" است؛ یعنی گل سرخ (و دقت کنیم که نام او با "آل" شروع می شود، و برگردیم به نام الهه که آن هم با "ال" شروع می شود! و از اینجاست که شاید شک کنیم و از خود بپرسیم: کدام یک از این دو قرار است در واقع آل باشد؟). فریبا وقتی نامش را از زبان ساموئل می شنود می خندد.. اصولاً زندگی برای او شاد است! دوست دارد از همه چیزش – از جمله بچه- لذت ببرد.. اما سینا که انگار قطب مقابل فریبا ست نمی تواند لذت ببرد، انگار باید همیشه در هراس و اضطراب و تردید باشد. این تضاد ها در ازدواج انسان ها چه به چشم می آید..

ساموئل برای تسکین اعصاب سینا دارد او را ماساژ می دهد.. اما این ماساژ و دعا و قرص و ... برای رفع بی خوابی چقدر تاثیر دارند وقتی مشکل اصلی درونی ست؟

فریبا می خواهد با آلوارد به خرید برود و در این صحنه چه خوب آرایش غلیظ ما ایرانی ها و سادگی اروپائیان به تصویر کشیده می شود.

در برخی صحنه ها مثل دوباره دیدن پیرزنی که سینا با دیدن او یاد آل می افتد (و به قول نویسنده و کارگردان دارد با هر یک از این افراد گوشه ای از وجود آل را برای خود می سازد) از تمهید صحنه آرام استفاده شده. با این حال این تمهید به کار ایجاد هیجان یا ترس نمی آید و به کار گیری زمانی-مکانی آن مناسب نیست.

سینا خواب می بیند.. و چقدر این تماشاگر ایرانی بدش می آید از اینکه ببیند در خواب کسی داشته می ترسیده! (و آن را در عکس العمل شان می توان دید) و این خواب ها گاهاً پشت سر هم است.. به نحوی که گاهی پیش بینی اینکه این صحنه تنها یک خواب است امکان پذیر است و به کار لطمه می زند.

سینا از هر چهره ای برای خود کم کم صورت آل را می سازد؛ (البته آنچه از آل در انتها می بینیم یک مترسک بیشتر نیست ولی) در ظاهر او آنچه به چشم می خورد موهای قرمزی ست (به مانند آن پیر زن که او را دو بار در شهر می بیند) همراه با صورتی شبیه آلوارد، زن ساموئل و مادر او. اما آنچه او در نهایت می بیند چیست؟ صورت آل صورت خود اوست! از ماست که بر ماست. در اینجا سینا پس از گمشگتگی طولانی دچار نوعی شهود می شود و حقیقت را می بیند و در گل رودخانه فروز می رود.

در بسیاری صحنه ها سینا دارد داد می زند و صدای او افراطی ست. همچنین در صحنه ای که در خانه دنبال فریبا می گردد، با وارد شدن در یکی از اتاق ها می گوید: اینجایی؟ که از منظر واقعی به نظر نادرست می آید. در سکانسی که سینا ماجرای گم شدن فریبا را برای پلیس تعریف می کند و روزهای پس از آن، آرامشی که در صورت او دیده می شود قابل باور نیست (شاید این را به روانی بودن او نسبت دهند)، یا در صحنه ای که مادر زن ساموئل دارد داستان آل را برای سینا تعریف می کند و ساموئل در نقش مترجم است، آنچنان عصبانیتی از این زن می بینیم که انگار دارد دعوا می کند و نه تعریف یک داستان و ساموئل انگار نه انگار که دارد ترجمه می کند! و در صحنه های پایانی نیز دیدن صورت بی زخم و ایراد فریبا که ظاهراً تصادف کرده و یا بیرون آمدن الهه از پشت تخت او مثل یک شیطان با آن حالت قایم باشک بیشتر ما را می خنداند (که به عقیده کارگردان این خنده یعنی فرافکنی رویداد؛ با آن ارتباط برقرار نکرده اید).. اصلاً همین ریزه کاری ها ست که باعث می شود در یک جا فیلمی مثل 
Stay
یا Rosemary baby را ببینیم و در جایی آل را، و گرچه نویسنده و کارگردان تمام تلاش خود را در نشان دادن جزئیات تصویری و نماد ها به کار می گیرند اما توجه نکردن به برخی دیالوگ ها و حتی نحوه گفتار باعث افت کیفیت فیلم می شود. با این حال نباید از ریزه کاری های به جای فیلم غافل شد؛ شباهت پرده خانه آلوارد به شرکت سینا، وجود عینک الهه در خانه آلوارد، دستبندی مشابه دستبند فریبا بر دستان آلوارد در صحنه ای که سینا به دنبال اوست، دیدن پیر زنان در شهر و شباهت دادن آن ها به آل و در نهایت نیز ساختن تصویری ذهنی با مراجعه به همین تصاویر و رفتن سینا در انتهای فیلم به مکانی که شباهت زیادی به تابلوی موجود در خانه ساموئل دارد، از تمهیدات قابل تقدیر نویسنده و کارگردان است. به جز این انتخاب بازیگران با توجه به ظاهر آن ها مناسب به نظر می رسد.. هر چند مصطفی زمانی با وجود چشمان نافذ و صدای خوب، از ایفای نقش به طور بی نقص باز می ماند و از این نظر الهه تاثیر گذارترین شخصیت فیلم است، کسی که تا مدت ها او را در ذهن خواهید داشت و این با بازی خوب آنا نعمتی میسر شده است. در واقع در این فیلم بازیگر دوم موثر تر از بازیگر اول ظاهر می شود و مصطفی زمانی در برابر نقش او رنگ می بازد (مثال واضحش فیلم Batman است با نقش تاثیر گذار جوکر با بازی هث لجر)

وای اگر می شد ما هم از دوربین های ویژه برای هر ژانر استفاده کنیم.. چه می شد!  گرچه در این استفاده در حقیقت داریم از نمای واقعی تا اندازه ای دور می شویم و خود را به دست تکنولوژی می سپاریم و دنیای واقعی را به دلخواه خود تغییر می دهیم–وقتی از آقای محمدی این را پرسیدم، از آنا نعمتی شنیدم که در این زمینه دچار فقر هستیم-. با این حال اثر گذاری داستانی ساده با حضور همین تکنولوژی بیشتر خواهد شد. نگاه کنید به فیلم Stay که آن را در مقام مقایسه موضوع می توانم با آل قیاس کنم، گرچه حتی فیلمنامه این فیلم بسیار قوی تر است، اما نباید از اثری که فیلمبرداری با دوربین های ویژه بر این فیلم می گذارد نیز غافل شویم.

نمی توانم نگویم  که به نظر من فیلم کاملاً نمادین است–هرچند به قول کارگردان شاید این تنها دیدگاه من است-. سینا نماد ایران است و چون مرد ماجرا و صاحب قدرت است ( و در ماجرای آل هم گفته می شود که عقیده بر این است که اگر مرد یا پسر نزدیک زن حامله بماند، آل نمی تواند به او نزدیک شود)؛ نماد حاکم است. او، گرچه با نیّات خیر و در گریز از شر های زمانه، اما دچار توهمی بیمار گونه است که همه چیز و همه کس را خطرناک می بیند و از هر چه به نظرش وحشتناک می آید در هراس است؛ هر چند حقیقتاً ترسناک نباشد (باز جای شکرش باقی ست که نیت سینا را خیر نشان داده اند!). سینا ارمنستان را زیبا نمی بیند و می گوید که کشور خودش زیباتر است. تمهید فیلم اینجاست که نشان می دهد که: نه! ارمنستان زیباست و به تماشاگر به شکلی مؤثر القا می کند که این مشکل سیناست که با تعصب خود زیبایی های ارمنستان (نماد غرب) را نمی بیند. الهه و آلوارد با "ال" شروع می شوند. الهه نماد خودی است با دوستی خاله خرسه اش، اما آلوارد زنی بی گناه است که تنها کمی به مرد ها بدبین است و سر زده وارد خانه سینا می شود.. ولی نیت خیر دارد و به فریبا در دوران حاملگی کمک می کند؛ شاید باید او را نماد سازمان های حقوق بشر بدانیم که ما بیهوده به آن ها شک داریم.. و اگر آنان به حاکمان ما شک دارند این شک بیهوده نیست! – گرچه جای شکرش باقی ست که در همین وضعیت نیز می بینیم که آلوارد دائماً دارد در گوش فریبا می خواند و او را نسبت به مردان بی اعتماد می کند! و باز جالب تر اینجاست که زنانی که فیلم را می نگرند به دو دسته تقسیم می شوند: دسته ای که از تعصبات سینا روی فریبا به ستوه می آیند و  دسته ای که به خاطر وفاداری سینا او را تحسین می کنند.. با این حال و در انتها که صحنه هل داده شدن فریبا به دست خود سینا را می بینیم و آلوارد و دیگران تا حد زیادی برای ما منزّه می شوند (و این به دلیل شک بیهوده وارد شده به او در سراسر فیلم است) دسته دوم نیز با دسته اول همراه خواهند شد! الهه نیز در این ماجرا های بی تقصیر نیست (هر چند به نظر من شخصیت الهه بیشتر برای افزودن جاذبه های بصری و موضوعی فیلم به آن اضافه شده است).. او زنی ست که سعی دارد سینا را اغوا کند و با وجودی که ظاهراً خود به سینا پیشنهاد ازدواج با فریبا را داده اما نمی دانسته که این پیشنهاد برایش گران تمام می شود. با این وجود بیننده حق دارد از خود بپرسد که مگر رابطه سابق این دو چه بوده که حال به اینجا کشیده است؟ اصلاً مگر می شود سینا در به وجود آمدن چنین رابطه ای بی تقصیر باشد؟

زن اما نماد میهن و هویت است و لابد  فرزند نیز نماد تولید این میهن؛ فرهنگ و آئین و تمام دارائی ها. و اما جالب است که آلوارد و همسر ساموئل از داشتن فرزند محرومند.. و این ما را می رساند به همان نمادین بودن فیلم و نماد هویت تاریخی یک ملت. "آل" موجودی ذهنی – و نه واقعی- ست که قرار است بیاید و این تمام سرمایه های ما را ببرد و حاکم سرزمین تلاش می کند تا از این اتفاق جلوگیری کند. در ذهن نویسنده حاکمان ایران علیرغم درستی درون، با ترس بیجا از برون در حال ایجاد تنش برای جامعه هستند، جامعه ای که خود نیز در نهایت جزئی از آن هستند و با توهمات و دشمن سازی های خود، تیشه به ریشه آن می زنند. این نظر اما محدود به امثال امیر پوریا و نویسنده اصلی این داستان نیست و کسانی چون دکتر زیبا کلام نیز ظاهراً طرفدار این نظریه اند. با این حال و به عقیده من باید از افراط و تفریط بر حذر بود. ساختن تصویری منزّه از دشمنان – یا لااقل بگوییم تشنگان منابع- ایران و نسبت دادن تمام اشکالات به ذهن بیمار حاکمان درون یک ساده انگاری همراه با نادیده گرفتن وقایع انکار ناپذیر تاریخی است.  

غیره:

-         آل اولین فیلم ایرانی ست که به مانند بسیاری از فیلم های هالیوودی دارای سایت اینترنتی اختصاصی شده است (www.aalfilm.com) ؟

-         دنیای تصویر در یک پارتی بازی آشکار تا به حال – و برای اولین بار- دو بار عکس هایی از بازیگر/بازیگران فیلم آل را بر جلد رویی ماهنامه (یا دقیق تر بگویم گاهنامه) وزین خود چاپ کرده است!

-   اغلب نقد های فیلم (به علاوه نقد های مطرح شده در این جلسه) منفی بوده که به نظرم تا حدودی غیر منصفانه است؛ به هر حال تلاش خوبی در جهت آوردن استاندارد های یک ژانر به ایران شده است

-  علی معلم معتقد بوده فیلم نباید زیرنویس داشته باشد. به نظر او وجود زیر نویس با عث می شود تا احساس کنیم داریم فیلم می بینیم و در اصل زیر نویس نوعی فاصله گذاری بین بیننده و فیلم است. سعی شده بیننده از واکنش ها، گفته ها را احساس کند و حدس بزند

-   به عقیده پوریا ندیدن صحنه های کوچک باعث برقرار نکردن ارتباط اغلب افراد با فیلم است. تا حدودی این موضوع را قبول دارم. اما آقای پوریا باید به این نیز پاسخ دهند که آیا  ما با دیدن فیلمی مثل Stay و در بار اول به تمامی ریزه کاری های فیلم مشرف می شویم که تا این حد از آن لذت می بریم یا این بی نقص بودن جای جای فیلم است که ما را به باورپذیری و در نتیجه لذت بردن از فیلم سوق می دهد؟

-   به نظر بهرامیان از مزایای فیلم وجود دو شخصیت روانی در فیلم است (سینا و الهه)

-   محمد باغبانی، منتقد ماهنامه فیلم معتقد است که فیلم آل ما را به دستاوردهای جدیدی در این ژانر وحشت رسانده است (و جالب اینجا بود که خود نویسنده و کارگردان فیلم معتقدند این فیلم در ژانر وحشت جای نمی گیرد) و ماجرای آل می تواند مورد الهام سینمای غرب نیز باشد. با این حال باید گفت که گرته برداری سینمای آمریکا از سینمای ژاپن یا برزیل در مواردی صورت گرفته که مورد گرته برداری شده دارای کارکرد مشابه همراه با وجود معادلی آشنا برای تماشاگر غربی بوده باشد تا امکان برقراری ارتباط وجود داشته باشد که این موضوع در مورد آل که موجودی کاملاً شرقی ست صدق نمی کند. اگر آمریکائی ها "حلقه" ژاپنی ها را باز سازی می کنند به دلیل عام بودن موضوع فیلم و نه تنها جدید بودن آن است

-   امیر پوریا معتقد است که تیتراژ ابتدای فیلم منحصر به فرد است. با این حال و از دید من چنین نیست! این گویش پزشک بر ابتدای فیلم را همین تازگی ها در فیلم "تنها دو بار زندگی می کنیم" نیز دیده بودم. به عقیده یکی از حاضران جلسه این تیتراژ حتی بسیار شبیه فیلم "جن گیر 3" بوده است

-   کارگردان در پاسخ به این سوال که چرا از رابطه مثلثی الهه، فریبا و سینا اطلاعات کمی دستگیر بیننده می شود گفت که این هم به دلیل محدودیت های فیلمسازی و خط قرمز های ماست و هم برای تعقیب ماجرا توسط بیننده. با این حال به نظر من، همین نشان ندادن ها و احساس مستقیم بیننده از حال و هوای روابط این افراد بسیار موثر تر از نشان دادن یا گفتن روابط این سه بوده است. بنا به گفته کارگردان همین بس که بیننده بفهمد درگیری در رابطه ای مثلثی انسان را به ناکجا آباد می برد.

-   آنا نعمتی همان طور که گفت در فیلم زیاد دیده نمی شود اما بیننده به دنبال دیدن اوست! و این جز با بازی تاثیر گذار او فراهم نمی شد

-   در یک نظر جدا از فیلم امیر پوریا معتقد بود که فروش چند میلیاردی و صدر نشین شدن دو فیلم اخراجی ها باعث سر شکستگی ماست و امیدوار است با انیمیشن تهران 1500 این امر خاتمه یابد. به ایشان یادآور شدم که سینمای گیشه با سینمای ارزشی متفاوت است و چنین تعبیری صحیح نمی باشد، چرا که در به ظاهر پیشرفته ترین کشور دنیا هم فیلمی مثل Transformers بسیار بیشتر از فیلمی ارزشمند مثل 3:10 to Yuma می فروشد و کسی چنین تعبیری را به کار نمی برد.

-   امیر پوریا از منتقدان به نام سینمای ماست، بنابراین از او انتظار سعه صدر بیشتری در مواجهه با نقد های منفی می رفت که برآورده نشد

-        کارگردان فیلم، تقریباً تمام نقد های منفی منطقی فیلم را پذیرفت و شخصیت مثبتی را از خود به نمایش گذاشت


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : دوشنبه 30 خرداد 1390
نویسنده : konami

نقد فیلم اینک اخرالزمان


فیلمی از : Francis Ford Coppola
محصول : 1979
ژانر : اکشن ، ماجراجويي ، درام ، مهيج ، جنگي
فیلمنامه : John Milius ، Francis Ford Coppola
زمان : 202 دقیقه
رده بندی سنی : افراد زیر ۱۷ سال با همراهی والدین تماشا کنند.


بازیگران:
Marlon Brando در نقش Colonel Walter E. Kurtz
Martin Sheen در نقش Captain Benjamin L. Willard
Robert Duvall در نقش Lieutenant Colonel Bill Kilgore
Frederic Forrest در نقش Jay 'Chef' Hicks
Sam Bottoms در نقش Lance B. Johnson
Albert Hall در نقش Chief Phillips
Laurence Fishburne در نقش Tyrone 'Clean' Miller (as Larry Fishburne)
Dennis Hopper در نقش Photojournalist
Harrison Ford در نقش Colonel Lucas
G.D. Spradlin در نقش General Corman


خلاصه فیلم:

نسخه اصلی اين فيلم در سال 1979 بر اساس ناول Heart of Darkness ساخته شد . در نسخه جديد يکسری تغييرات در فيلم داده شده است از جمله افزودن برخی جلوه های ويژه به فيلم . داستان فيلم در زمان جنگهای ويتنام اتفاق می افتد . داستان از جائی آغاز می شود که به کاپيتان ويلارد دستور داده می شود که به جنگلی در کامبوديا رفته و کلونل کورتز خائن را که درون جنگل برای خودش ارتشی تشکيل داده را پيدا کرده و بکشد . زمانيکه او در جنگل فرود می آيد کم کم توسط نيروهای مرموزی در جنگل گرفتار شده تا حدی که کم کم دچار جنون می شود . همراهان وی هم يکی يکی به قتل می رسند . همينطور که ويلارد به مسيرش ادامه می دهد بيشتر و بيشتر شبيه کسی می شود که برای کشتنش فرستاده شده است .


نقد:

فیلم اینک اخر الزمان یکی از شاهکارهای فرانسیس فرد کاپولا است .فیلم که زمانی نسبتا طولانی دارد هرگز باعث خستگی بیننده نمیشود .وداستان فیلم از یک نوع کشش عالی برخوردار است.فیلمنامه بسیار قدرتمند و بازیهای استثنائی مارلون براندو در نقش کولنل کورتز و مارتین شن در نقش کاپیتان بنجامین ویلارد بر زیبائی های این اثر افزوده است .فیلم دارای صحنه های بسیار خشونت امیزی به مانند بریدن سر و جدا کردن اجزای بدن میباشد .که بسیار واقعی ساخته شده اند.لوکیشن های بسیار زیبا جنگل و حالت رمز گونه این فیلم بسیار عالی است .

اینک اخر الزمان و به درستی زمان خشونت و سلطه و استبداد به روایت فرانسیس فرد کاپولا تاثیری عمیق بر ذهن به جای میگزارد .طوری که زمان سپری شده و نسبتا طولانی فیلم را احساس نخواهیم کرد.فیلم به دست مایه های تاثیرات منفی جنگ میان امریکا و ویتنام میپردازد .اینکه سلطه گران غرب از انسانها یک هیولا درست میکنند برای اهداف خودشان و افزار هیولا ی خود ساخته خود را از دست میدهند .کلونل کورتز شخصی است که به صورت وحشیانه مردم ویتنام را قتل عام کرده است و سپس در یکی از جنگلهای مخوف ویتنام برای خود یک ارتش میسازد و جالب اینکه برای خود و سربازانش و مردم و بومیان جنگل حکم یک فرد قدیس را پیدا میکند و یک نوع فرهنگ و فلسفه جدید زندگی را ابداع میکند به طوری که سربازان او حاضر هستند برای او جان بدهند .
تحليل ويتوريو استورارو از داستانِ جوزف كنراد و فيلم‌نامة جان ميليوس اين است كه مفهومِ تاريكي حقايقِ فراواني را آشكار مي‌سازد؛ زيرا تاريكي جايي است كه نور تمام مي‌شود، اما در عين حال تاريكي به‌معناي حذف نور هم نيست، بلكه تاريكي نقيض نور است. به‌عبارت ديگر، نور و ظلمت واگوكنندة يكديگراند، و فقط معناي استعاري ندارند، بلكه مفاهيمي را در خود نهفته دارند كه با آن‌ها به درك و شناخت خويش مي‌رسيم. براساس چنين تحليلي سرهنگ كورتز نمايندة بخشِ تيره و تاريك تمدن است؛ حقيقتي است كه از دلِ تاريكي بيرون مي‌آيد.همان حقیقتی که در کاخهای روشن و مجلل سیاستمداران امریکایی ساخته شده است .محیط دهشتناک و تاریک و جهنم گونه ای که شخصیت های فیلم در ان اثیر میشوند و راه فراری ندارند نماد همان جنگ نافرجام امریکا علیه ویتنام است که انها خود را در این جهنم گرفتار میکنند .نکته دیگر قابل تامل فیلم جنگ روانی و ذهنی شخصیتهای فیلم میباشد که به شدت از نظر روحی تحط فشار میباشند کاپیتان ویلارد بارها و بارها در ذهن خود به منطقه مخوف و جهنمی که درون جنگل تاریک وجود داشت سفر کرده بود و هربار به نوعی با کلونل کورتز روبه رو میشود.هر چه قدر که ویلارد به منطقه کامبوج نزدیک میشود دچار جنگ روانی و اعتقادی میشود و به مرور ان ریشه های شخصیت انسانی و اعتقادات خود را با دیدن صحنه های وحشتناک و بقایای جنگ از دست میدهد. اينك آخر زمان همه چيز حكايت از وحشت دارد: وحشتِ بمباران در آغاز فيلم، وحشتِ تمدنِ سياه و بدويِ اعماقِ جنگل‌هاي سايگون و وحشتِ قتلِ سرهنگ كورتز به‌دستِ فرستادة دولتش سروان ويلارد. كوپولا و تدوين‌گرِ فيلمش ريچارد ماركز (Richard Marks) و دستيارانش جري گرينبرگ، والتر مريچ و ليزا فراچمن با اداي دين به سرگئي ايزنشتين، كارگردانِ نام‌آورِ روس، سكانسِ كشتنِ كورتز را با نماهايي از قرباني كردنِ گاو تدوين موازي كرده‌اند؛



|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : دوشنبه 30 خرداد 1390
نویسنده : konami

ینک اخر الزمان

   نوشته شده توسط: سیروس نورایی    


اینک اخرالزمان
فیلمی از : Francis Ford Coppola
محصول:1979
ژانر: اکشن ، ماجراجویی ، درام ، مهیج ، جنگی
فیلمنامه: John Milius ، Francis Ford Coppola
زمان:202 دقیقه
رده بندی سنی: R افراد زیر ۱۷ سال با همراهی والدین تماشا کنند.

بازیگران:
Marlon Brando در نقش Colonel Walter E. Kurtz
Martin Sheen در نقش Captain Benjamin L. Willard
Robert Duvall در نقش Lieutenant Colonel Bill Kilgore
Frederic Forrest در نقش Jay 'Chef' Hicks
Sam Bottoms در نقش Lance B. Johnson
Albert Hall در نقش Chief Phillips
Laurence Fishburne در نقش Tyrone 'Clean' Miller (as Larry Fishburne)
Dennis Hopper در نقش Photojournalist
Harrison Ford در نقش Colonel Lucas
G.D. Spradlin در نقش General Corman

خلاصه فیلم:
نسخه اصلی این فیلم در سال 1979 بر اساس ناول Heart of Darkness ساخته شد . در نسخه جدید یکسری تغییرات در فیلم داده شده است از جمله افزودن برخی جلوه های ویژه به فیلم . داستان فیلم در زمان جنگهای ویتنام اتفاق می افتد . داستان از جائی آغاز می شود که به کاپیتان ویلارد دستور داده می شود که به جنگلی در کامبودیا رفته و کلونل کورتز خائن را که درون جنگل برای خودش ارتشی تشکیل داده را پیدا کرده و بکشد . زمانیکه او در جنگل فرود می آید کم کم توسط نیروهای مرموزی در جنگل گرفتار شده تا حدی که کم کم دچار جنون می شود . همراهان وی هم یکی یکی به قتل می رسند . همینطور که ویلارد به مسیرش ادامه می دهد بیشتر و بیشتر شبیه کسی می شود که برای کشتنش فرستاده شده است .

نقد:
فیلم اینک اخر الزمان یکی از شاهکارهای فرانسیس فرد کاپولا است .فیلم که زمانی نسبتا طولانی دارد هرگز باعث خستگی بیننده نمیشود .وداستان فیلم از یک نوع کشش عالی برخوردار است.فیلمنامه بسیار قدرتمند و بازیهای استثنائی مارلون براندو در نقش کولنل کورتز و مارتین شن در نقش کاپیتان بنجامین ویلارد بر زیبائی های این اثر افزوده است .فیلم دارای صحنه های بسیار خشونت امیزی به مانند بریدن سر و جدا کردن اجزای بدن میباشد .که بسیار واقعی ساخته شده اند.لوکیشن های بسیار زیبا جنگل و حالت رمز گونه این فیلم بسیار عالی است .


تحلیل
اینک اخر الزمان و به درستی زمان خشونت و سلطه و استبداد به روایت فرانسیس فرد کاپولا تاثیری عمیق بر ذهن به جای میگزارد .طوری که زمان سپری شده و نسبتا طولانی فیلم را احساس نخواهیم کرد.فیلم به دست مایه های تاثیرات منفی جنگ میان امریکا و ویتنام میپردازد .اینکه سلطه گران غرب از انسانها یک هیولا درست میکنند برای اهداف خودشان و افزار هیولا ی خود ساخته خود را از دست میدهند .نمونه واضح ان رهبر گروه القا عده بن لادن که تمام تحصیلات عالیه خود را در سازمان جاسوسی سیاه گذرانده است و دست پرورده خود امریکایی ها است و اینک تبدیل شده است به یک قطب مخالف امریکا و برای خودش حکومتی مجزا تشکیل داده است .کلونل کورتز هم نمادی از همان بن لادن های زمان حال است که البته در تاریخ گذشته این نوع هیولا پروری امریکا وجود داشته است .کاپولا به زیبایی و با قدرت هرچه تمام تر و به صورت نه خیلی نا محسوس سیاستهای غلط کشورهای سلطه جو را زیر سوال میبرد .کلونل کورتز شخصی است که به صورت وحشیانه مردم ویتنام را قتل عام کرده است و سپس در یکی از جنگلهای مخوف ویتنام برای خود یک ارتش میسازد و جالب اینکه برای خود و سربازانش و مردم و بومیان جنگل حکم یک فرد قدیس را پیدا میکند و یک نوع فرهنگ و فلسفه جدید زندگی را ابداع میکند به طوری که سربازان او حاضر هستند برای او جان بدهند .
والبته جان دادن مثل یک گوسفند او هر از چند گاهی یکی از افراد خودش و بومیان منطقه را سلاخی میکند و به صورت کاملا وحشیانه سر و دست انها را قطع میکند و ازاین کار لذت میبرد .در واقع کلونل کورتز دیوانه به روایت تصویر همان امریکا و سربازان دیوانه و روانی او همان متحدان امریکایی او هستند و بومیان منطقه و جنگل وینام همان کشورهایی هستند که از روی ناچاری و ضعف مجبور هستند تابع دستورات وفرهنگ و فلسفه جدید زندگی که توسط کلونل کورتز ابداع شده باشند .فرهنگی که نماد وحشیگری از نوع مودبانه میباشد.در ادامه فیلم مشاهده میکنیم که کلونل کورتز به قدری جنایات وحشیانه ای انجام میدهد که خود سیاستمداران امریکایی را به وحشت میندازد .در واقع انها برای مهار کسی که خود تربیت کرده اند عاجز هستند و حال او را دشمن سر سخت خودشان میدانند .درست مثل دیکتاتورهایی مثل صدام و تروریستهایی مثل بن لادن در جهان واقعیت که هر کدامشان به نوعی همان کلونل کورتز ادم کش هستند .در نهایت انها تصمیم میگیرند که کورتز را از میان بردارند و برای این کار از شخصی به نام کاپیتان ویلارد .استفاده میکنند.کاپیتان ویلارد شخصیتی است ارام و ادبی و متعادل که همراه یک تیم برای نابودی کلونل کورتز به منطقه اعزام میشود .هر چه قدر که از داستان میگزرد افراد کاپیتان ویلارد یک به یک و پس از دیگری و به صورت مرموزی به بدترین شکل ممکن کشته و سلاخی میشوند و همین موضوع باعث دیوانگی افراد کاپیتان ویلارد میشود .
تحلیل ویتوریو استورارو از داستانِ جوزف كنراد و فیلم‌نامة جان میلیوس این است كه مفهومِ تاریكی حقایقِ فراوانی را آشكار می‌سازد؛ زیرا تاریكی جایی است كه نور تمام می‌شود، اما در عین حال تاریكی به‌معنای حذف نور هم نیست، بلكه تاریكی نقیض نور است. به‌عبارت دیگر، نور و ظلمت واگوكنندة یكدیگراند، و فقط معنای استعاری ندارند، بلكه مفاهیمی را در خود نهفته دارند كه با آن‌ها به درك و شناخت خویش می‌رسیم. براساس چنین تحلیلی سرهنگ كورتز نمایندة بخشِ تیره و تاریك تمدن است؛ حقیقتی است كه از دلِ تاریكی بیرون می‌آید.همان حقیقتی که در کاخهای روشن و مجلل سیاستمداران امریکایی ساخته شده است .محیط دهشتناک و تاریک و جهنم گونه ای که شخصیت های فیلم در ان اثیر میشوند و راه فراری ندارند نماد همان جنگ نافرجام امریکا علیه ویتنام است که انها خود را در این جهنم گرفتار میکنند .نکته دیگر قابل تامل فیلم جنگ روانی و ذهنی شخصیتهای فیلم میباشد که به شدت از نظر روحی تحط فشار میباشند کاپیتان ویلارد بارها و بارها در ذهن خود به منطقه مخوف و جهنمی که درون جنگل تاریک وجود داشت سفر کرده بود و هربار به نوعی با کلونل کورتز روبه رو میشود.هر چه قدر که ویلارد به منطقه کامبوج نزدیک میشود دچار جنگ روانی و اعتقادی میشود و به مرور ان ریشه های شخصیت انسانی و اعتقادات خود را با دیدن صحنه های وحشتناک و بقایای جنگ از دست میدهد. اینك آخر زمان همه چیز حكایت از وحشت دارد: وحشتِ بمباران در آغاز فیلم، وحشتِ تمدنِ سیاه و بدویِ اعماقِ جنگل‌های سایگون و وحشتِ قتلِ سرهنگ كورتز به‌دستِ فرستادة دولتش سروان ویلارد. كوپولا و تدوین‌گرِ فیلمش ریچارد ماركز (Richard Marks) و دستیارانش جری گرینبرگ، والتر مریچ و لیزا فراچمن با ادای دین به سرگئی ایزنشتین، كارگردانِ نام‌آورِ روس، سكانسِ كشتنِ كورتز را با نماهایی از قربانی كردنِ گاو تدوین موازی كرده‌اند؛

همان‌گونه كه ایزنشتین نیز در فیلمِ اعتصاب كشتارِ كارگران را با سلاخیِ یك گاو در كشتارگاه به‌شكل پیوند موازی نشان داده بود. خوفناكیِ سلاخیِ گاو در مراسمی آیینی با كشتنِ شنیع كورتز بر همان خشونت و وحشتی دلالت دارد، كه كورتز در واپسین دمِ حیاتش چندبار آن‌را تكرار می‌كند. به‌رغم اقتباسِ غیرمتعارف و پسزمینه‌ای كه جنگِ ویتنام است. نکته جالب فیلم این است که شخصیت ارام کاپیتان ویلارد رفته رفته تبدیل به همان کلونل کورتز میشود .در یکی از نماهای فیلم کورتز و ویلارد رو در روی یک دیگر قرار و در یک نبرد خونین کاپیتان ویلارد کلونل کورتز را با یک شمشیر به صورت وحشیانه ای سلاخی میکند !یکی از زیبا ترین سکانسهایی که تا به حال ساخته شده .در واقع کلونل کورتز کشته نشده بلکه او در قالب یک شخص جدید به نام کاپیتان ویلارد دوباره زنده میشود .بنجامین ویلارد که انسانی ارام و معتدلی بود تبدیل به همان انسان وحشی جنایت کاری میشود که خود برای نابود کردنش به این جهنم پای گذاشته بود و اینک وجود کورتز در کاپیتان ویلارد تجلی میکند.......


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : دوشنبه 30 خرداد 1390
نویسنده : konami

نقد و بررسی فیلم های ماورائی: آخرین جن گیری

اسم " جن گیر " که معمولا به هر نحوی برای یک فیلم انتخاب می شود ، تماشاگر را ناخودآگاه به یاد فیلم معروف " جن گیر " ( 1973 ) اثر " ویلیام فردکین " می اندازد. فیلمی که به عنوان ترسناک ترین فیلم تاریخ سینما شناخته شده است و واقعا هم این نام برازنده اش است. اما بعد از آن معمولا هر بار پسوند " جن گیر " با نام فیلمی آمده است، آن فیلم چیزی جز یک شکست نبوده است!. آخرین اینها فیلمی است که به تازگی اکران شده به نام " آخرین جن گیری " که قصد دارد بار دیگر ما را بترساند اما باید دید که می توان در سال 2010 تماشاگر را بترساند یا نه.

کاتن مارکوس ( پاتریک فابیان ) یک کشیش است که مدتهاست دیگر اعتقادی به کارش ندارد و تنها به منزله توفیق در مسائل مالی به کار خودش ادامه می دهد. این کشیش البته به خاطر توانایی اش در عمل جن گیری و احضار روح بسیار معروف است ، کاری که البته کشیش همیشه با استفاده از محیط و وسائل انجام می دهد و خودش اعتقاد چندانی به آن ندارد. او تصمیم دارد برای آخرین بار عمل جن گیری را انجام دهد و البته این بار قصد دارد گروهی را نیز با خود همراه بیاورد تا تمام لحظه های اینکار را فیلمبرداری کنند. او برای این کار خانه ای در روستایی در لووزیانای آمریکا را انتخاب می کند، در این خانه یک مرد به همراه دو فرزندش که یک دختر و پسر نوجوان هستند زندگی می کند ، مادر آنها چند سال پیش به علت ابتلا به سرطان فوت کرده است. پدر این خانواده فکر می کند که دخترش توسط شیاطین تسخیر شده است ، کشیش و گروهش در ابتدا تصور می کنند که این مورد نیز مانند گذشته است اما ظاهرا اینبار واقعا اوضاع فرق می کند!.

همانطور که می دانید ژانر ترس تقریبا چند سالی است که یک تغییر اساسی کرده است. امروزه دیگر مردم عادت دارند فیلمهای ترسناکی را ببینند که دوربین در دست و بصورت مستند باشد! که نمونه اش فیلمهایی نظیر " فعالیت های فوق طبیعی " یا " rec " است. فیلمهایی که با روند افزایش تولیدشان کم کم دارند تبدیل به سوهان اعصاب می شوند! دلیل روند افزایش تولید این نوع فیلمها به این دلیل است که هزینه ساخت آن بشدت پایین است و همه ترجیح می دهند که شانس خود را در این بازار امتحان کنند. برای نمونه کافی است به فیلم " فعالیت های فوق طبیعی " اشاره کنم که با هزینه 10 هزار دلاری ساخته شد و میلیونها دلار فروش کرد. " آخرین جن گیری " نیز با استفاده از همین فرمول " دوربین در دست " ساخته شده است. در این فیلم هم مانند همیشه یک فیلمبردار وجود دارد که همیشه همه چیزهای مهم را فیلمبرداری می کند و از کسی هم نمی ترسد اما باقی گروه مدام فریاد می زنند!. بارز ترین نکته درباره فیلم " آخرین جن گیری " این هست که کاملا بر پایه همان فرمول همیشگی که این سالها جواب می دهد ساخته شده است. فکر می کنم دختری با موهای بلندی که بر روی سقف بر عکس راه می رود را دیگر این روزها همه در هر فیلم ترسناکی می بینند ، دویدن و ظاهر شدن روح در یک گوشه از تصویر دوربین و.. همه این صحنه ها بار دیگر در فیلم " آخرین جن گیری " تکرار شده است. فیلم با بهره گیری از بهترین نمونه ترسهای فیلمهای دیگر ، صحنه های ترسناک خودش را پایه ریزی کرده است، به عبارتی این فیلم گلچینی از صحنه های مهم ترسناک فیلمهای دیگر است که در موقعیت و مکان متفاوتی اتفاق می افتند. با اینحال بازی بازیگران فیلم خوب و طبیعی است. بهترین بازی را " پاتریک فابیان " انجام می دهد که کمک زیادی در باور پذیری هرچه بیشتر نقش کرده است. " دانیل اشتام " که این فیلم سومین فیلمش در مقام کارگردانی است سعی کرده تا فیلمش ترسناک باشد اما مشکل اصلی فیلم او این است که ارجینال نیست و ایده ی تازه ای برای بیان کردن ندارد.
" آخرین جن گیری " می تواند کسانی را که عاشق ترسیدن به سبک " دوربین در دست " هستند راضی کند اما " آخرین جن گیری " فیلمی نیست که بعدها از آن یاد کنید. خودتان را برای رویارویی با روح هایی که مشخص نیست چه مشکلی دارند و چرا همیشه اینقدر دوربین دوست هستند آماده کنید!.

آخرین جن گیری: The Last Exorcism
کارگردان : Daniel Stamm
نویسنده : Huck Botko . Andrew Gurland
بازیگران :
Patrick Fabian ... Cotton Marcus
Ashley Bell ... Nell Sweetzer
Iris Bahr ... Iris Reisen
Louis Herthum ... Louis Sweetzer
و...............
ژانر : ترسناک
درجه سنی : PG-13 ( مناسب برای افراد بالای 13 سال)
زمان : 87دقیقه

خواهشا دوستانی که این فیلم رو دیدن نظرشون رو راجع به این فیلم بگن

از استادان هم خواهش میکنم که نظر خودشون رو راجع به فیلم های ماورائی بگن ممنون

دیگران را ببخش نه به خاطر اینكه سزاوار بخششند
به خاطر اینكه تو سزاوار آرامشی


|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
آخرین مطالب

/
به وبلاگ من خوش آمدید

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران